تبلیغات
چرا شیعه ؟ چرا سنی ؟ - مطالب قضاوت تاریخ

چرا شیعه ؟ چرا سنی ؟

دفاع از مكتب حقه اهل البیت و رسوایی فرق ضاله

خلافت ابوبكر در ترازوی نقد

احادیث جعلی خلافت ابوبکر+سند
 مهمترین موضوعى كه دست هاى هوى و هوس با آن بازى كرده و احساسات گمراه كننده آن را بازیچه قرار داده، موضوع " خلافت " در سنت وحدیث است كه عامه در آن باره به نام خدا و امین وحى و پیامبر پاكش احادیث دروغى ساخته و صاحبانش تالیفات گمراه كننده به خاطر پوشاندن حق و وارونه جلوه دادن حقیقت، و بى خبر نگاهداشتن مردم جاهل، آنها را پخش كرده اند در صورتى كه به خوبى مى دانستند كه آن احادیث ساختگى است و با مبادى اسلام پیش همه فرقه ها مخالف است.و با هیچیك از مذاهب اسلامى موافقت ندارد، بلكه لازمه آن اجتماع امت اسلامى بر خطا است "و حال آنكه به عقیده آنها امت اسلامى برخطا اجتماع نمى كنند".

زیرا امت اسلام یا معتقد به نص درباره خلافت على امیر المومنین است "چنانكه شیعه معتقد است"و یا خلافت را از رهگذر انتخاب وعدم نص مى شناسد و فرقى میان هیچ یك از افراد آن نمى گذارد "چنانكه عامه معتقد است" بنابر این امت اسلامى در دور انداختن این نصوص واعراض كردن از آن، اجتماع بر خطا كرده اند.و اینك نمونه هائى از آن احادیث دروغین را كه ما بر آنها آگاهى یافته ایم ذیلا مى آوریم:

1- از انس بن مالك آمده است كه: رسول خدا وارد بوستانى شد ناگهان كسى آمد و در زد، رسول خدا فرمود: انس برخیز و در را برایش بازكن و به او بشارت بهشت و خلافت بعد از من را بده، گفتم: اى رسول خدا به او خبر دهم؟ فرمود: خبر بده، ناگهان ابو بكر را دم درب دیدم و گفتم: به تو بشارت بهشت و خلافت بعد از رسول خدا را مى دهم.

سپس كس دیگرى آمد و در زد، رسول خدا فرمود: برو و در را باز كن و به او بشارت بهشت وخلافت بعد از ابى بكر را بده گفتم: اى رسول خدا به او خبر دهم؟ فرمود:خبر بده، رفتم دیدم عمر است گفتم: به تو بشارت بهشت و خلافت بعد از ابوبكر را مى دهم.

سپس كس دیگرى آمد و در زد، رسول خدا فرمود: انس بلند شو در را برایش باز كن و بهشت و خلافت بعد از عمر بشارتش ده و اینكه كشته خواهد شد، انس مى گوید: رفتم دیدم: عثمان است گفتم: به تو بشارت بهشت و خلافت بعد از عمر را مى دهم واینكه كشته خواهى شد.او خدمت رسول خدا شرفیاب شد و به او عرض كرد: براى چه اى رسول خدا؟ بخدا قسم بعد از بیعت با شما نه آواز خواندم و نه آروزى چیزى كردم و نه عورتم را با دست راست مس نمودم فرمود: مطلب همانست كه گفته شد.

این حدیث از ساخته هاى صقر بن عبد الرحمن ابى بهر كذاب است.

خطیب بغدادى در تاریخش جلد 9 صفحه 339 از على بن مدینى حكایت كرده كه از او درباره این حدیث سوال شد، در جواب گفت: این حدیث دروغ و ساختگى است.


و ذهبى آن را در " میزان الاعتدال " جلد 1 صفحه467 آورده و گفته است: این حدیث دروغ است.

و ابن حجر در " لسان المیزان " جلد 3 صفحه 192 از على مدینى حكایت كرده كه او گفته است: این حدیث ساختگى است.و در صفحه 193گفته است: اگر این حدیث صحیح بوده عمر خلافت را در شورى قرار نمى داد و خلافت را به عثمان اختصاص مى داد. 

و ذهبى در میزانش جلد 2 صفحه 91 روایت را این طور نقل كرده است:" رسول خدا وارد باغ مردى شد، كسى در باغ را زد، رسول خدا به انس فرمود: در را بازكن و به او بشارت بهشت و اینكه بعد از من زمامدار مسلمان ها خواهد شد بده انس مى گوید: در را باز كردم دیدم: او ابوبكر است.

سپس افزوده كه در سند این روایت عبد الاعلى ابن ابى المساور قرار دارد كه او متروك الحدیث، ضعیف و ناچیز است.او صدر حدیث را در جلد 1 صفحه 162 از بكر بن مختار بن فلفل نقل كرده و گفته است كه ابن حبان گفته است از او جز بر سبیل عبرت گرفتن روایت كردن روا نیست.

و مقدسى در " تذكره الموضوعات " صفحه 15 گفته است: در را برایش باز كن و به او بشارت بهشت بده، و در خلافت و ترتیبش ذكر شده و بكر بن مختار صائغ كذاب آن را روایت كرده است.

امینى در الغدیر ج10 مى گوید:

از اینكه این سه نفر "ابو بكر، عمر، عثمان" هنگام درخواست خلافت، آن زمان كه كار جدال و نزاع بجاى باریكى كشیده دست به شمشیر و تازیانه برده بودند، با همه احتیاج كه داشتند، از این روایت احتجاج نكردند، بخوبى مى توان فهمید كه آنان وارد چنین بستان خیالى نشده و چنین بشارت موهومى را نشنیده بودند و اصلا خداوند این بستان را نیافریده تا در آنجا اساس این فتنه هاى عظیم و تاریك را تثبیت نماید، بعلاوه چرا جناب انس روزى كه به آنها نزدیك شد و براى آنها سر و سینه مى زد، این روایت راشخصا بنفع آنها روایت نكرد و آن را براى یكى از دو نفر "صقر- عبد الاعلى" بعد از خودش پاگذار نمود؟

آیا از دو حافظ بزرگ مانند ابى نعیم كه از متقدمین عامه و سیوطى كه از متاخرین آنها است تعجب نمى كنى كه چگونه اولى این روایت را با اسناد ناهموارش در دلائل النبوه جلد 2 صفحه 201 از طریق ابى بهر كذاب آورده و به آن اعتماد نموده و دومى آن را در خصائص الكبرى جلد 2 صفحه 122 روایت كرده و از روایت آن اظهار خرسندى نیز نموده است و هیچ كدام از آنها كوچكترین سخنى درباره اسناد نادرست این روایت ابراز نداشته اند؟

 2-از عایشه آمده كه گفته است: شبى نوبت من با رسول خدا"ص" بود، هنگامى كه در رختخواب قرار گرفتیم، عرض كردم: اى رسول خدا آیا من گرامى ترین همسرانت نیستم؟ فرمود: چرا اى عایشه، گفتم: پس درباره فضیلت پدرم حدیثى برایم بفرما فرمود: جبرئیل برایم حدیث كرد كه: خداوند هنگامى كه ارواح را خلق فرمود، روح ابى بكر صدیق را از میان آنان اختیاركرد و خاكش را از بهشت و آبش را از حیوان "آب حیات" قرار داد، و در بهشت براى او قصرى از دٌر سفید كه سالن هایش از طلا و نقره سفید است قرار داد، و خداوند به خود سوگند خورده كه حسنه اى را از او سلب نكند و در باره سیئه اى از او نپرسد، و من از ناحیه خدا ضمانت مى كنم چنانكه او ازناحیه خویش ضمانت فرموده است اینكه نباشد برایم همخوابى در قبرم و نه انیسى در تنهائیم و نه جانشینى بر امتم بعد از من مگر پدرت اى عایشه!

 جبرئیل و میكائیل بر این اساس بیعت كردند و خلافتش با پرچم سفید آنهم زیر عرش استوار گردید آنگاه خداوند به فرشتگان فرمود: آیا به آنچه كه من از بنده ام راضى شده، راضى هستید؟

پس همین فخر براى پدرت كافى است كه جبرئیل و میكائیل و فرشتگان آسمان و برخى از شیاطین كه در دریا سكونت دارند با او بیعت نموده اند، پس هر كس این امر را قبول نداشته باشد از من نیست و من نیز او نمى باشم!

عایشه گفت: " میان چشم هایش را بوسیدم رسول خدا"ص" فرمود كافى است ترا اى عایشه! پس هر كس تو مادرش نباشى منهم پیامرش نخواهم بود، و هر كس مى خواهد كه از خدا و من دورى گزیند، از تو اى عایشه دورى خواهد گزید! "


خطیب بغدادى جلد 14 صفحه 36 گفته است: صحت این حدیث ثابت نشده است و ذهبى قسمتى از این حدیث را در " میزان الاعتدال " جلد 3 صفحه 31 آورده و حكم به ساختگى بودنش كرده و قسمت دیگرش رادر صفحه 246 آورده و گفته است: این حدیث باطل است و گویا كه به نام این مسكین "هارون قطان" ساخته شده و او نمى دانسته است، و البته براى آن اسناد باطل دیگرى نیز هست آنگاه گفته است: این حدیث احتمال درستى و سلامت نمى دهد و ظاهراین است كه این حدیث بنام بابشاذ ساخته شده آنگاه او حدیث ساخته شده ورواج پیدا كرده را بدون آنكه توجه داشته باشد، روایت كرده است.

و فیروز آبادى قسمتى از ابتداى این حدیث را در خاتمه " سفر السعاده " و عجلونى در " كشف الخفاء " آورده و آن را از مشهور ترین احادیث ساختگى مشهور و از دروغ هائى كه بطلانش با بداهت عقل معلوم است، شمرده اند و سیوطى نیز در " اللئالى " جلد 1 صفحه 150 آن را باطل دانسته است.

3-از عایشه آمده كه گفته است: " نخستین سنگ بناى مسجد را رسول خدا، سپس ابو بكر سپس عمر، سپس عثمان حمل نمود، من گفتم: اى رسول خدا آیا اینان را نمى بینى كه چگونه كمكت مى كنند؟ فرمود: اى عایشه اینان جانشینان بعد از من هستند."

حاكم در مستدرك " جلد 3 صفحه 97 آن را آورده که از روایت محمد بن فضل بن عطیه مشهور شده كه او متروك الحدیث است.


و ذهبى در تلخیص مستدرك گفته است: احمد منكر الحدیث است و از دلائلى كه علیه مسلم داریم این است كه آن را در زمره احادیث صحیحه آورده است و یحیى، اگرچه ثقه است اما ضعیف است.بعلاوه اگر این حدیث صحیح باشد نص در خلافت این سه نفر است، در صورتى كه بهیچ وجه درست نیست، زیرا عایشه در آن وقت همسر رسول خدا نشده و بچه كوچكى بیش نبوده است، پس این گفتارش دلیل بر بطلان حدیث خواهد بود..

4-از عبد الله بن عمر، آمده كه رسول خدا فرموده است: " اى بلال در میان مردم اعلام كن كه: خلیفه بعد از من ابو بكر است، اى بلال در میان مردم ندا در ده كه خلیفه بعد از ابو بكر عمر است، اى بلال در میان ندا در ده كه: خلیفه بعد از عمر عثمان است، اى بلال این را انجام ده كه خداوند جز این نمى خواهد "سه بار این مطلب را گفت ". ابو نعیم آن را در فضائل صحابه آورده است.و خطیب در تاریخش جلد 7 صفحه 429 آن را بدون آنكه كوچكترین عیبى از آن بگیرد نقل كرده است، و ابن عساكر نیز در تاریخش شام آن را آورده است، و ذهبى نیز در میزان الاعتدال جلد 1 صفحه 387 با اسناد دار قطنى و عمر وبن شاهین، آن را روایت كرده، سپس گفته است.این حدیث ساختگى است و درباره سعید بن عبد الملك كه یكى از رجال اسناد است ابو حاتم گفته است: درباره اش مى گویند كه او احادیث دروغ روایت مى كرده است.

چرا هرگز مردم دنیا نداى بلال را در مورد خلافت "چنانكه در این روایت جعلى آمده" نشنیده است؟ آیا او از فرمان رسول خدا مورد اعلام جانشینى پیامبر اكرم سرپیچى كرده و آن را اعلام نكرده بود؟ هرگز.و یاآنكه خداوند گوش امت محمد "ص" را كر كرده كسى آن را نشنیده بود؟ خیر، بلكه حقیقت این است كه هرگز رسول خدا چنین فرمانى را صادر نفرموده و بلال نیز آن را اعلام نكرده و به گوش مردم نرسانده بود، و لیكن هوى و هوس ها بعد از گذشت روزگارانى گوش هائى آفریده آن را از كسانى كه به آنها اعتماد نمى توان كرد شنیده است!!

5-به طور مرفوع از رسول خدا آمده : " ابو بكر بعد از من زمامدار امتم خواهد بود ".

ذهبى در میزانش جلد 3 صفحه 93 آن را آورده و گفته است: این خبر دروغ است كه محمدبن عبد الرحمن گمنام یا پسر " قرام "كه كذاب و وضاع است و در صفحه 260 ازاو یاد شده آن را آورده است.

از زبیر بن عوام آمده است كه:" از رسول خدا شنیدم كه مى فرمود: خلیفه بعد ازمن ابو بكر و عمر هستند، سپس اختلاف پدید مى آمد."

زبیر مى گوید: " بعد از این خبر ما بر خاستم و پیش على علیه السلام رفتیم وجریان را به او خبر دادیم، حضرت: فرمود زبیر راست مى گوید: من نیز از رسول خدا چنین شنیده ام ".

این حدیث از ساخته هاى عبد الرحمن بن عمرو بن جبله است كه ذهبى در میزانش جلد 1 صفحه 145 آن را آورده و گفته است: این حدیث باطل است و عیب آن از ناحیه عبد الرحمن است اگر امیر المومنین علیه السلام، آنچه را كه زبیر از رسول خدا شنیده بود، شنیده بود، چرا هنگام طلب بیعت، خلافت را براى خودش مى خواست و در آنچه كه رسول خدا تنصیص فرموده بود، مخالفت مى كرد؟

و چگونه مشاجراتش با مدعیان خلافت كه جهان را پر كرده با حدیثش در مورد حقانیت خلافت دیگران با هم مى سازد؟ و چرا زبیرى كه از رسول خدا روایت خلافت ابى بكر را نقل مى كند، در آن روز از بیعت با او تخلف مى نماید و شمشیر از نیام در مى آورد و مى گوید: " آن را در غلاف نمى كنم تا آنكه با على بیعت شود؟ "

6-به طور مرفوع از رسول خدا آمده است كه: جبرئیل گفت " ابوبكر وزیر تو در زمان حیاتت و جانشینت بعد از وفات تو است " این حدیث، از ساخته هاى ابى هارون اسماعیل بن محمد فلسطینى است. ذهبى در كتاب " میزان الاعتدال " جلد 1 صفحه 114 گفته است: ابن جوزى آن را با اسناد تاریك و نادرست آورده و گفته است: ابو هارون كذاب است. شگفتا چه چیز آنها را این چنین بر خداى قادر جبار، و بر امین وحیش، و بر ساحت مقدس رسول خدا جرات بخشید كه به او نسبت دادند حكمى را كه روح الامین بر او نازل كرده تا در میان همه امتش آشكارنماید و آنان از راه پیروى كردن جانشین بعد از او طریق وسیع آشكار طى نمایند اما او در تبلیغش كوتاهى كرد تا انكه مردى از فلسطین "ابو هارون فلسطینى" آمد و رسول خدا آن حكم را به او سپرد، تا آن را به مهاجر و انصارى كه پیرامونش بودند، تبلیغ نماید؟

7-از ابى سعید خدرى به طور مرفوع آمده است كه: رسول خدا فرمود: هنگامى كه به معراج رفتم، گفتم: خدایا على را خلیفه بعد ازمن قرار بده، پس آسمان ها لرزید و فرشتگان به من ندا دادند كه اى محمد بخوان: " نمى خواهید مگر آنچه را كه خدا مى خواهد و خدا ابو بكر را خواسته است "!

این روایت از ساخته هاى یوسف بن جعفر خوارزمى است.ذهبى در میزانش جلد 3 صفحه 329 آن را آورده وگفته است كه جوزى آن را ذكر كرده و گفته است: این از ساخته هاى یوسف است.

و جوزقانى گفته است: این حدیث ساخته یوسف بن جعفر است.

8-از على امیر المومنین بطور مرفوع آمده است: " اى على سه بار از خدا خواستم كه تو را مقدم بدارد، اما قبول نكرد مگر آنكه ابو بكر را مقدم فرمود".

خطیب در تاریخش جلد 11 صفحه 213 آن را با سند نادرست آورده و گفته است: این خبر باطل است و آفت آن على بن حسین كلبى است و ابن حجر در " الفتاوى الحدیثه " صفحه 126 آن را تضعیف كرده و سیوطى در " الجامع الكبیر " چنانكه در ترتیبش جلد 6 صفحه 139 آمده آن را از فضائل ابى بكر به نقل از دیلمى شمرده است.و محب الدین طبرى در الریاض جلد 1 صفحه150 با همان تعبیر و نعبیر: " سه مرتبه در باره تو از خدا درخواست كردم او امتناع فرمود مقدم بدارد مگرابو بكر را " آن را آورده و گفته است: این حدیث بعید است.

امینى در الغدیر ج 10مى گوید:

من از سازنده این روایت و یارانش كه همان حفاظ این حدیثند "یعنى همان امینهای بر ودایع علم و دین" مى پرسم: بعد از آنكه فرض كردیم كه امر خلافت در هیچكس جز با تعیین و مشیت خداوند مستقر نمى شود "خداوند آنچه را بخواهد انجام مى دهد، و نمى خواهد جز آنكه خدا بخواهد آن را در على قرار بدهد پیش از آنكه بداند خلافت نزد خدا درباره چه كسى استقرار یافته است؟

پس بر رسول خدا لازم بود كه از خدا بپرسد خلافت پیش او در باره چه كسى استقرار یافته است نه اینكه از خدا در مورد خلافت على"ع" طورى در خواست كندكه آسمان ها و فرشتگان بلرزند و این امر نشانه نادرستى چنین درخواستى است كه، مقام پیامبرمان را بالاتر از سقوط تا این درجه از پستى مى دانیم!!

وچگونه بر او مخفى بود كه در میان امتش چه كسى شایستگى براى امر خلافت دارد تا از خدا كسى را براى آن بخواهد كه خداوند و آسمانها و كسانى كه در آنها هستند و مومنان چنین مقامى را براى او شایسته ندانسته از قبول آن امتناع ورزند؟ پناه بخدا از این چرندیات.

و از سوى دیگر، چرا باید علم پیامبر در این مورد از علم ملائكه و آسمانها کمتر باشد با آنكه نیازمندى او و امتش ایجاب مى كرد كه چنین علمى را داشته باشد و خطاب تبلیغ متوجه او و تكلیف بخضوع متوجه امتش بوده است؟ بعلاوه همه فرشتگان و آسمانها حاملان وحى بسوى پیامبر نبودند تا علمشان ازعلم او مقدم باشد؟

از اینها كه بگذریم چه چیز پیامبر اكرم را وادار مى كرد كه در مورد خلافت على این چنین مصر باشد و با تاكید و اصرار ازخدا درخواست كند در صورتیكه خداوند ازپاسخگوئى به او امتناع مى ورزید و خلافت در خواستش را مى خواست؟ اینهاو ده ها سوال دیگر، مشكلاتى هستند فكر نمى كنم آنها كه اعتماد بر این روایت دارند بتوانند راهى براى حل آن بیابند، واى بر آن نویسنده اى كه مثل این دروغها را در كتابش نقل كند.

9-خطیب در تاریخش جلد 14 صفحه 24، با اسنادش از ابراهیم بن هانى از هارون مستلمى متوفى در سال 247 ه از یعلى بن اشدق از عبد الله بن جراد آورده كه گفته است: اسبى براى رسول آورده شد تا سوار گردد، او فرمود: كسى سوار این اسب خواهد شد كه خلیفه بعد از من است، آنگاه ابو بكر صدیق سوار آن گردید.

امینى در الغدیرج10 مى گوید: گویا كه اسب خلافت، خطیب را ترسانده است "غافل از اینكه چنین اسبى هنوز خلق نشده است" از این رو از معایب آشكار سند این روایت كه بر مثل خطیب كه قهرمان جرح و تعدیل احادیث است پوشیده نیست سكوت كرده است و اینك مقدارى از معایبى كه در رجال این حدیث وجود دارد ذیلا تذكر داده مى شود:

1- ابراهیم بن هانى كه ابن عدى گفته است: او مجهول و گمنام است و مطالب نادرست را روایت مى كند.

2- هارن مستملى كه ابو نعیم به او گفته است: اى هارون براى خودت شغلى غیر از حدیث جستجو كن زیرا كه گویا توجه خاطر حدیث در مزبله قرار گرفتى.

3- یعلى بن اشدق چنانكه در سلسله دروغگویان گذشت یكى از دروغگویان است.

4- عبد الله بن جراد عموى یعلى كه ذهبى در میزانش گفته است: گمنام است و خبرش صحیح نیست و ابن حجر در " الاصابه جلد 2 صفحه 288 گفته است: یعلى بن اشرق یكى از ضعفاء است و عبدالله بن جراد سست است و نسیان در حدیث دارد و حدیثش ثابت نشده است.وسیوطى این روایت را در زمره احادیث موضوعه آورده و اضافه كرد است كه: ساخته شده است وابن جراد كسى نیست.آنگاه گفتار حفاظ را درباره تضعیف ابن جراد و جعل و تقلب كردنش نقل كرده است.

10-از جابر به طور مرفوع آمده است كه رسول خدا فرمود است: ابو بكر وزیرم و قائم درامتم بعد از من است.و عمر دوست من است كه با زبانم سخن مى- گوید و عثمان از من است و على برادرم و صاحب لواء من است.و در كنز العمال جلد 6 صفحه 160 از انس آمده است: ابو بكر وزیر من است كه قائم مقام من خواهد بود.و عمر با زبانم سخن من گوید، و من از عثمان و عثمان از من است.

این حدیث از ساخته هاى كادح بن رحمت كذاب است ابن سمان در " الموافقه " چنانكه در " الریاض النضره " جلد 1 صفحه 28 آمده آن را آورده است.و ذهبی در میزانش از طریق کادح آن را آورده و گفته است که ابن عدی گفته است:تمام احادیثش غیر محفوظاست و نباید از اسناد و متن هایش پیروى نمود.و حاكم و ابو نعیم گفته اند: او از مسعر و ثورى احادیث ساختگى روایت كرده است.



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نقد کتب و فرق ،قضاوت تاریخ ،
  • شخصیت عایشه از منظر قران، سنت و تاریخ 1

    شخصیت عایشه از منظر قران، سنت و تاریخ

     

    قران

    1. نزول آیه «لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ...» در باره عائشه:

    استهزاء و تمسخر دیگران، اخلاق زشتى است كه خداوند صراحتا از آن نهى كرده است ؛ چنانچه در قرآن كریم مى‌فرماید:

    یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ یَكُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَلا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ یَكُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَمَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏. الحجرات/11.

    اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! نباید گروهى از مردان شما گروه دیگر را مسخره كنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند و نه زنانى زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند و یكدیگر را مورد طعن و عیبجویى قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یكدیگر را یاد نكنید، بسیار بد است كه بر كسى پس از ایمان نام كفرآمیز بگذارید و آنها كه توبه نكنند، ظالم و ستمگرند!

    معنای تمسخر:

    بزرگان اهل سنت در باره معناى تمسخر و استهزا گفته‌اند :

    ومعنى السخریة: الاستهانة والتحقیر والتنبیه على العیوب والنقائص على وجه یضحك منه وقد یكون ذلك بالمحاكاة فی الفعل والقول وقد یكون بالإشارة والإیماء وإذا كان بحضرة المستهزأ به لم یسم ذلك غیبة وفیه معنى الغیبة.

    معناى تمسخر؛ توهین، تحقیر و گوشزد كردن عیب‌ها و نقص‌هاى دیگران است؛ به صورتى كه (با شنیدن آن) مى‌خندند؛ گاهى به صورت عملى و گاهى با اشاره انجام مى‌شود ، اگر در حضور شخص استهزاء شده باشد، غیبت محسوب نمى‌شود؛ ولى اگر در حضور او نباشد ، غیبت است

    الغزالی، محمد بن محمد ابوحامد (متوفای505هـ، إحیاء علوم الدین، ج 3، ص 131 ، ناشر: دار االمعرفة – بیروت.

    حکم تمسخر:

    ابن كثیر دمشقى در باره معنا و حكم استهزاى دیگران مى‌گوید:

    ینهى تعالى عن السخریة بالناس، وهو احتقارهم والاستهزاء بهم، كما ثبت فی الصحیح عن رسول الله صلى الله علیه وسلم أنه قال: "الكِبْر بطر الحق وغَمْص الناس" ویروى: "وغمط الناس" والمراد من ذلك: احتقارهم واستصغارهم، وهذا حرام، فإنه قد یكون المحتقر أعظم قدرا عند الله وأحب إلیه من الساخر منه المحتقر له.

    خداوند از تمسخر مردم نهى كرده است ؛ و آن تحقیر و ریشخند كردن مردم است؛ چنانچه در صحیح (مسلم) از رسول خدا (ص) نقل شده است كه فرمود: «كبر، از بین برنده حق و تحقیر كردن وكوچك شمردن مردم است» و این كار ، حرام است؛ زیرا ممكن است كه شخص تحقیر شده در پیشگاه خداوند مقام بالاترى داشته باشد و خداوند او را بیشتر از شخص تحقیر كننده و مسخره كننده دوست داشته باشد .

    ابن كثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر ابوالفداء القرشی (متوفای774هـ)، تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 213 ، ناشر: دار الفكر - بیروت – 1401هـ.

    شأن نزول آیه :

    مفسران اهل سنت قائل هستند كه این آیه در باره عائشه كه ام سلمه و یا زینب بنت خزیمة را مسخره كرده بود، نازل شده است .

     مقاتل بن سلیمان ، متوفاى 150، مفسر مشهور و قدیمى اهل سنت در این باره مى‌نویسد:

    « وَلا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ یَكُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ» نزلت فی عائشة بنت أبی بكر ، رضی الله عنهما ، استهزأت من قصر أم سلمة بنت أبی أمیة.

    آیه : «ولا نساء ...» در باره عائشه نازل شده است؛ در آن هنگام كه ام سلمه را به خاطر كوتاه قد بودنش ریشخند كرد.

    الأزدی البلخی، أبو الحسن مقاتل بن سلیمان بن بشیر (متوفای150هـ) ، تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج 3، ص 262، تحقیق : أحمد فرید ، ناشر : دار الكتب العلمیة - لبنان/ بیروت ، الطبعة : الأولى ، 1424هـ - 2003م .

    قرطبى متوفاى 671 مفسر پرآوازه اهل سنت در این باره مى‌نویسد:

    قال المفسرون : نزلت فی امرأتین من أزواج النبی صلى الله علیه وسلم سخرتا من أم سلمة وذلك أنها ربطت خصریها بسبیبة وهو ثوب أبیض ومثلها السب وسدلت طرفیها خلفها فكانت تجرها فقالت عائشة لحفصة رضی الله عنهما : انظری ما تجر خلفها كأنه لسان كلب فهذه كانت سخریتهما.

    وقال أنس وبن زید : نزلت فی نساء النبی صلى الله علیه وسلم عیرن أم سلمة بالقصر وقیل : نزلت فی عائشة أشارت بیدها إلى أم سلمة یا نبی الله إنها لقصیرة.

    مفسران گفته اند: این آیه در شان دو تن از همسران رسول خدا (ص) كه امّ‌سلمه را مسخره كرده بودند نازل شده است؛ چون او لباسى سفید پوشیده و دو طرف آن را پشت سرش رها كرده بود كه هنگام راه رفتن كشیده مى‌شد، عائشه به حفصه گفت: ببین چه چیزى پشت سرش مى‌كشد كه مانند زبان سگ است ! و این بود مسخره كردن آنان .

    انس و ابن زید گفته اند: در باره همسران پیامبر خدا (ص) كه امّ‌سلمه را به جهت كوتاهى قدش سرزنش كرده‌اند نازل شده است، و گفته شده است در باره عائشه است كه با دستش به امّ‌سلمه اشاره كرد و گفت: اى فرستاده خدا بببین چقدر كوتاه قد است.

    الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج 16، ص 326 ، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

    شهاب الدین آلوسى متوفاى 1270براى اثبات این مطلب كه مسخره دیگران هم براى مردان و هم براى زنان حرام است، به این روایات استناد كرده است:

    والآیة على ما روی عن مقاتل نزلت فی قوم من بنی تمیم سخروا من بلال وسلمان وعمار وخباب وصهیب وابن نهیرة وسالم مولى أبی حذیفة رضی الله تعالى عنهم ولا یضر فیه اشتمالها على نهی النساء عن السخریة كما لا یضراشتمالها علی نهی الرجال عنها فیما روی أن عائشة وحفصة رأتا أم سلمة ربطت حقویها بثوب أبیض وسدلت طرفه خلفها فقالت عائشة لحفصة تشیر إلى ما تجر خلفها : كأنه لسان كلب فنزلت وما روی عن عائشة أنها كانت تسخر من زینب بنت خزیمة الهلالیة وكانت قصیرة .

    این آیه بنابر نقل مقاتل (بن سلیمان) در باره قوم بنى تمیم نازل شده است كه بلال، سلمان، عمار، خباب، صهیب، ابن نهیره و سالم مولى حذیفه را مسخره كرده بودند . نزول این آیه در باره این افراد مشخص، به شمول حكم به زنان كه تمسخر كردن دیگران توسط آنان نیز حرام است، ضررى نمى‌زند؛ همان طورى كه اگر شامل دیگر مردان نیز بشود، ضرر نمى‌زند؛ زیرا روایت شده است كه عائشه و حفصه دیدند كه ام سلمه كمرش را با پارچه سفید بسته است كه یك طرف آن از پشتش آویزان شده بود، عائشه در حالى كه به لباس آویزان شده ام سلمه اشاره مى‌كرد گفت: همانند زبان سگ است . پس این آیه نازل شد و نیز نقل شده است كه عائشه، زینب بنت خزیمه هلالى را كه قد كوتاهى داشت، ریشخند كرده بود .

    الآلوسی البغدادی الحنفی، أبو الفضل شهاب الدین السید محمود بن عبد الله (متوفای1270هـ)، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج 26، ص 152 ، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

    و زمخشرى، ادیب و مفسر بنام اهل سنت در ذیل این آیه مى‌نویسد:

    وعن عائشة رضی الله عنها أنها كانت تسخر من زینب بنت خزیمة الهلالیة وكانت قصیرة . وعن ابن عباس أن أمّ سلمة ربطت حقویها بسبنیّة وسدلت طرفها خلفها وكانت تجرّه ، فقالت عائشة لحفصة : انظری ما تجرّ خلفها كأنه لسان كلب . وعن أنس : عیرت نساء رسول الله صلى الله علیه وسلم أمّ سلمة بالقصر .

    از عائشه نقل شده است كه او زینب بنت خزیمه هلالیه را كه قد كوتاهى داشته، مسخره كرده است و از ابن عباس نقل شده است كه ام سلمه كمربندى از پارچه كتان به كمر خود بسته بود كه یك طرف آن از پشتش آویزان شده بود و به زمین كشیده مى‌شود، عائشه به حفصه گفت: به آن چیزى كه از پشت او كشیده مى‌شود نگاه كن كه همانند زبان سگ آویزان شده است . از أنس نقل شد است كه زنان رسول خدا (ص) ام سلمه را به خاطر كوتاه قد بودنش تمسخر كرده بودند.

    الزمخشری الخوارزمی، ابوالقاسم محمود بن عمر جار الله، الكشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل فی وجوه التأویل، ج 4، ص 373 ، تحقیق: عبد الرزاق المهدی، بیروت، ناشر: دار إحیاء التراث العربی.

    دیگر بزرگان اهل سنت نیز این مطلب را تأیید كرده‌اند كه ما به جهت اختصار فقط به ذكر آدرس كتاب‌هاى آن‌ها اكتفاء مى‌كنیم :

    السمرقندی، نصر بن محمد بن أحمد ابواللیث (متوفای367 هـ)، تفسیر السمرقندی المسمی بحر العلوم، ج 3، ص 311 ، تحقیق: د. محمود مطرجی، ناشر: دار الفكر – بیروت؛

    الثعلبی النیسابوری، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهیم (متوفای427هـ) الكشف والبیان، ج 9، ص 311 ، تحقیق: الإمام أبی محمد بن عاشور، مراجعة وتدقیق الأستاذ نظیر الساعدی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م؛

    ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای 597 هـ)، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج 7، ص 466 ، ناشر: المكتب الإسلامی - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ.

    أبی حیان الأندلسی، محمد بن یوسف (متوفای745هـ)، تفسیر البحر المحیط، ج 8، ص 165، تحقیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود - الشیخ علی محمد معوض، شارك فی التحقیق 1) د.زكریا عبد المجید النوقی 2) د.أحمد النجولی الجمل، ناشر: دار الكتب العلمیة - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ -2001م؛

    النسفی، أبو البركات عبد الله ابن أحمد بن محمود (متوفای710هـ)، تفسیر النسفی، ج 4، ص 165 ، طبق برنامه الجامع الكبیر؛

    النیسابوری، نظام الدین الحسن بن محمد بن حسین المعروف بالنظام الأعرج (متوفای 728 هـ)، تفسیر غرائب القرآن ورغائب الفرقان، ج 6، ص 165 ، تحقیق: الشیخ زكریا عمیران، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1416هـ - 1996م؛

    الثعالبی ، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفای875هـ) ، الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن ، ج 9، ص 165 ، ناشر : مؤسسة الأعلمی للمطبوعات – بیروت.



    شرابخواری برخی از صحابه

    ماجراى شرابخوارى عمر بن خطاب + سند 

    از کسانی که به این عمل خبیث مبتلا بود، شخص عمر بن خطاب است که در حالت مستی با استخوان شتر فرق سر "عبد الرحمان عوف" را شکافت سپس نشست و بر کشته های بدر گریه می کرد. خبر به رسول خدا (ص) رسید، حضرت خشمگین شدند و در حالیکه عبایشان روی زمین کشیده می شد، نزد عمر آمدند و با وسیله ای که در دست مبارکشان بود بر سر عمر کوبیدند.
    به گزارش شیعه آنلاین، از محرمات شرعی به نص قرآن کریم شرب خمر است، و یکی از علل تحریم آن عادت عرب قبل از اسلام به نوشیدن آن است و چون این عادت اندکی پس از آمدن اسلام هنوز رواج داشت، تحریم آن طی مراحلی از طرف خداوند آغاز شد.

    در کتب اهل سنت آمده: با وجود تحریم شرابخواری و ابلاغ آن توسط رسول اکرم صلى الله علیه وآله وسلم، افرادی با حالت مستی به نماز می ایستادند و خداوند با فرستادن فرمان دیگر آنان را از این عمل زشت نهی فرمود.

    پس از آن گروهی نوشیدن خمر را ترک کردند، و از کسانی که به این عمل خبیث مبتلا بود، شخص عمر بن خطاب است که در حالت مستی با استخوان شتر فرق سر "عبد الرحمان عوف" را شکافت سپس نشست و بر کشته های بدر گریه می کرد. خبر به رسول خدا (ص) رسید، حضرت خشمگین شدند و در حالیکه عبایشان روی زمین کشیده می شد، نزد عمر آمدند و با وسیله ای که در دست مبارکشان بود بر سر عمر کوبیدند.

    عمر فریاد: زد از خشم خدا و رسول، به خدا پناه می برم، پس از این قضیه بود که این آیه نازل شد: همانا شیطان بوسیله شراب و قمار می خواهد بین شما دشمنی ایجاد کند. عمر با شنیدن آیه گفت: قبول کردیم حکم خدا را.

    لازم به ذکر است، این ماجرای این داستان در کتاب «مکاشفة القلوب المقرب من علام الغیوب» تألیف عالم سرشناس اهل سنت یعنی "أبو حامد غزالی" بیان شده است.
     



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :قضاوت تاریخ ،بحث عدالت صحابه  ،
  • كودتای سقیفه بخش پنجم

    ادامه بحث  كودتای سقیفه ،ادله اثبات كودتا

    نمونه هایی از نا فرمانی و تخلف

    3- كتمان مرگ پیامبر وتهدید مردم

    پس از آنكه رسول خدا (ص) با خاطری آزرده ودلی پر خون و نگران از آینده  اسلام چشم از جهان مادی بست و ابر مصیبت بر مدینه سایه افكند؛ مسلمانان از دور و نزدیك برای وداع آخر با معشوق به مدینه آمده و  دیده از جمال محمد(ص) برای آخرین بار متبرك می نمودند؛‌ ابوبكر در مدینه حضور نداشت و به ‹ سنح[1]› نزد یكی از همسرانش رفته بود[2]، خبر وفات پیامبر به عمر رسید،  عمر به مسجد آمد ؛ نگاهی به جنازه پیامبر نمود و گفت: محمد نمرده است بلكه به معراج و ملاقات خدا رفته است چنانچه موسی چهل روز از میان قوم خویش رفت، سپس شروع كرد به تهدید كردن و گفت: «عده ای از منافقین[3] گمان میكنند كه رسول الله مرده است! هركس بگوید محمد مرده است اورا را خواهم كشت[4] »،‌ هر چه صحابه آیه قرآن برایش خواندند كه دلالت داشت كه پیامبر هم میمیرد توجهی نكرد، عده ای دنبال ابی بكر رفتند وقتی ابوبكر برگشت وآمد به جنازه رسول خدا نگاهی انداخت؛  گفت: او مرده است و آیه ‹ وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاكِرِینَ › ( آل عمران 144) كه تا لحظاتی قبل بقیه صحابه می خواندند، خواند، عمر گفت: آیا این از قرآن است؟ ابوبكر گفت: آری، عمر با تعجب و ناباوری پذیرفت و غش كرد[5] .

    ابن ابی الحدید قصه ر ا چنین نقل میكند:

    وروى جمیع أصحاب السیرة أن رسول الله صلى الله علیه وآله ، لما توفى كان أبو بكر فی منزله بالسنح ، فقام عمر بن الخطاب فقال : ما مات رسول الله صلى الله علیه ، ولا یموت حتى یظهر دینه على الدین كله ، ولیرجعن فلیقطعن أیدی رجال وأرجلهم ممن أرجف بموته ، لا أسمع رجلا یقول : مات رسول الله إلا ضربته بسیفی . فجاء أبو بكر وكشف عن وجه رسول الله صلى الله علیه وآله ، وقال : بأبی وأمی ! طبت حیا ومیتا والله لا یذیقك الله الموتتین أبدا ثم خرج والناس حول عمر ، وهو یقول لهم : إنه لم یمت ، ویحلف ، فقال له : أیها الحالف ، على رسلك ! ثم قال : من كان یعبد محمدا فإن محمدا قد مات ومن كان یعبد الله فإن الله حی لا یموت ، قال الله تعالى ( انك میت وانهم میتون ) ، وقال : ( أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم ) قال عمر : فوالله ما ملك نفسی حیث سمعتها أن سقطت إلى الأرض ، علمت أن رسول الله صلى الله علیه قد مات .[6] .  

    سؤال: چرا عمر آیه قرآن را از باقی صحابه نشنیده گرفت ؟

    4- جلوگیری قریش از ماندگاری سخنان پیامبر

    حاكم در المستدرك علی الصحیحین  نقل می كند كه قریش در زمان سلامتی  و حیات رسول خدا (ص) عبد الله بن عمرو بن عاص را از اینكه هر چیزی را كه از رسول خدا میشنود می نویسد شماتت میكردند و میگفتند : او انسانی است كه در حال رضا و غضب سخن میگوید تو نباید هر آنچه را كه از او میشنوی بنویسی![7] عبدالله میگوید كه من دیگرننوشتم و قضیه را به رسول خدا گفتم ؛ رسول خدا فرمود: بنویس به خدایی قسم كه جان من در دست اوست خارج نمیشود از ان مگر حق و اشاره نمودند به دهانشان.

    ( أخبرنا ) أبو عمرو عثمان بن أحمد بن السماك ببغداد ثنا عبد الرحمن بن محمد بن منصور الحارثی ثنا یحیى بن سعید ( وحدثنا ) أبو بكر بن إسحاق الفقیه واللفظ له ثنا أبو المثنى ثنا مسدد ثنا یحیى عن عبید الله بن الأخنس عن الولید ابن عبد الله عن یوسف بن ماهك عن عبد الله بن عمرو قال كنت اكتب كل شئ اسمعه من رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم وأرید حفظه فنهتنی قریش  وقالوا تكتب كل شئ تسمعه من رسول الله صلى الله علیه وآله ورسول الله صلى الله علیه وآله بشر یتكلم فی الرضاء والغضب قال فأمسكت ذكرت ذلك لرسول الله صلى الله علیه وآله وسلم فقال اكتب فوالذی نفسی بیده ما خرج منه الا حق وأشار بیده إلى فیه[8]



    [1] الزبیدی - تاج العروس - ج 4 - ص 96

    والسنح : " ع قرب المدینة " المنورة ، على ساكنها أفضل الصلاة والسلام ، ویقال فیه بضمتین أیضا . وفیه منازل بنی الحارث ابن الخزرج من الأنصار ، " كان به مسكن " أمیر المؤمنین " أبی بكر " الصدیق " رضی الله تعالى عنه " ، لأنه كانت له زوجة من بنی الحارث بن الخزرج ، الذین كان السنح مسكنهم ، وهی حبر یبة أو ملیكة بنت خارجة ، وكان عندها یوم وفاة النبی صلى الله علیه وسلم ، كما فی حدیث الوفاة .

     سنح در عوالی مدینه قرار دارد كه نزدیك ترین عالیه با مدینه سه یا چهار مایل فاصله دارد( به نقل از كتاب‹ السقیفه شیخ محمد رضا مظفر صفحه 108)

    [2] خلیفه ای  كه طبق ادعای شهرستانی و متكلمین اهل سنت به خاطر اشفاق بر پیامبر (ص) از جیش اسامه تخلف نمود در آخرین لحظات عمر نبی الله اشفاق را كنار گذاشته و به دیدار همسرش به منطقه سنح رفته بود ؟؟؟!!!

    [3] عمر بن خطاب همه صحابه را منافق میداند!!

    [4]  عبد بن حمید بن نصر الكسی منتخب مسند عبد بن حمید - - ص 142 – 143-

    ابن الأثیر - أسد الغابة - ج 3 - ص 221فلما توفى قال وكانوا قوما أمیین لم یكن فیهم نبی قبله قال عمر لا یتكلم أحد بموته الا ضربته بسیفی هذا قال فقالوا له اذهب إلى صاحب رسول الله صلى الله علیه وسلم فادعه یعنى أبا بكر قال فذهبت فوجدته فی المسجد قال فأجهشت أبكى قال لعل نبی الله توفى قلت إن عمر قال لا یتكلم أحد بموته الا ضربته بسیفی هذا
     أبی الفداء - تاریخ أبی الفداء 1 / 164 ، وتاریخ ابن شحنة بهامش الكامل ص 112 وفی سیرة زینی دحلان 3 / 390 : من قال إن محمدا قد مات ضربته بسیفی وفی ص 387 منه : فسل عمر بن الخطاب ( رض ) سیفه وتوعد من یقول : مات رسول الله ، وفی ص 388منه : فأخذ بقائم سیفه وقال : لا أسمع أحدا یقول مات رسول الله إلا ضربته بسیفی هذا .

    الشهرستانی الملل والنحل - - ج 1 - ص 23 إیجی -المواقف - ج 3 - ص 650  المتقی الهندی - كنز العمال - ج 5 - ص 634 – 635 –

     ابن الأثیر - أسد الغابة - ج 2 - ص 247 – 248 همان  - ج 3 - ص 221- المقریزی -  إمتاع الأسماع -ج 14 - ص 561

    [5] البخاری - صحیح البخاری - ج 5 - ص 142 - 143

    حدثنا یحیى بن بكیر حدثنا اللیث عن عقیل عن ابن شهاب قال أخبرنی أبو سلمة ان عائشة أخبرته ان أبا بكر رضی الله عنه اقبل على فرس من مسكنه بالسنح حتى نزل فدخل المسجد فلم یكلم الناس حتى دخل على عائشة فتیمم رسول الله صلى الله علیه وسلم وهو مغشى بثوب حبرة فكشف عن وجهه ثم أكب علیه فقبله وبكى ثم قال بأبی أنت وأمی والله لا یجمع الله علیك موتتین اما الموتة التی كتبت علیك

    فقدمتها * قال الزهری وحدثنی أبو سلمة عن عبد الله بن عباس ان أبا بكر خرج وعمر بن الخطاب یكلم الناس فقال اجلس یا عمر فأبى عمر ان یجلس فأقبل الناس إلیه وتركوا عمر فقال أبو بكر اما بعد من كان منكم یعبد محمد صلى الله علیه وسلم فان محمدا قد مات ومن كان منكم یعبد الله فان الله حی لا یموت قال الله تعالى وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل إلى قوله الشاكرین وقال والله لكأن الناس لم یعلموا ان الله انزل هذه الآیة حتى تلاها أبو بكر فتلقاها الناس منه كلهم فما اسمع بشرا من الناس الا یتلوها فأخبرنی سعید بن المسیب  ان عمر قال والله ما هو الا ان سمعت أبا بكر تلاها فعقرت حتى ما تقلنی رجلای وحتى أهویت إلى الأرض حین سمعته تلاها ان النبی صلى الله علیه وسلم قد مات

    [6] شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 2 - ص 40 - 41

    [7]جای این سوال است كه بپرسیم چرا قریش نسبت به كلمات پیامبر این گونه حساسیت به خرج میدادند ایا گفته های پیامبر خدا بی ارزشتربود از اشعاری كه در وصف  چشم و ابروی زنان مردم گفته میشد ؟! همین قریش ان اشعار را به دیوار كعبه آویزان می كردند ؛ حالا آنان را چه شده بود؟!

    [8] النیسابوری –حاكم - المستدرك - ج 1 - ص 105 - 106



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :كودتای سقیفه ،قضاوت تاریخ ،




  • در این وبلاگ شما میتوانید به افتضاحات و جهالت کسانی پی ببرید که دست از عترت برداشتند ودنبال هوای نفس حرکت کردند و به خانه سست عنکبوت پناه بردند

    هادی عباسی


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :