تبلیغات
چرا شیعه ؟ چرا سنی ؟ - مطالب صحابه از دیدگاه روایات

چرا شیعه ؟ چرا سنی ؟

دفاع از مكتب حقه اهل البیت و رسوایی فرق ضاله

پرچم یمانی پرچم هدایت است

یکی از ادله ای که پیروان احمد الحسن کاطعی دجال بصره، برای عصمت امام مزعوم خویش ورد زبان خود کرده اند؛ روایتی است که در آن روایت فرموده اند پرچمی هدایت یافته تر از یمانی نیست؛ و با تردستی و زبان بازی سعی میکنند که این نکته را به ذخن مخاطب خویش القا کنند که وقتی پرچمی پرچم هدایت شد یعنی گمراهی درآن راه ندارد و وقتی گمراهی نبود یعنی عصمت صاحب آن پرچم. پس یمانی معصوم است.
در پاسخ این شبهه میگوئیم 
اولا این که پرچم یمانی پرچم هدایت است چه ربطی به احمد بصری دارد؟
امام شما از بصره قیام کرده است نه از یمن اتفاقا همان روایتی که شما بدان استدلال میکنید به عصمت یمانی، در سایت خودتان برای اینکه اثبات کنید یمانی از یمن نیست بلکه از بصره هم ممکن است باشد نوشته اید که روایت نشان میدهد که منظور یمانی موعود نیست.
http://almahdyoon.co/ir/14-dalayel1/50-dalayele-shiayan/133-yamaani-yaman
پس اگر عصمتی هم باشد مربوط به یمانی است که ربطی به امام شما ندارد.
ثانیا: شما روایت را ناقص نقل میکنید برای رسیدن به اهدافتان زیررا ادامه روایت خود گویای مساله است. در روایت اشاره به سه پرچم در آوان ظهور دارد که مقدمه ساز ظهورند، امام علیه السلام پرچم یمانی را از میان آن سه پرچم هدایت یافته تر اعلان میکند نه اینکه پرچم یمانی بطور کلی و قطعی پرچم هدایت باشد ، بلکه هدایت آن نسبی است و نزدیک تر به اهداف امام زمان است.

 از جمله بکر بن محمد أزدی از امام جعفر صادق علیه السلام نقل كرده است: «خروج الثلاثة السفیانی و الخراسانی و الیمانی فی سنة واحدة فی شهر واحد فی یوم واحد و لیس فیها رایة أهدى من رایة الیمانی لأنه یدعو إلى الحق؛[1] خروج سه گروهِ سفیانی و خراسانی و یمانی در یک سال، در یک ماه و در یک روز خواهد بود و در میان این سه، پرچمی هدایت یافته‌تر از پرچم یمانی نیست؛ چون او به سوی حق فرا می‌خواند.»

همچنین یمانی با سفیانی به مقابله بر می‌خیزد. در حدیثی عبید بن زراره گوید: نام سفیانی را نزد امام جعفر صادق علیه السلام بر زبان آوردم. ایشان فرمود: «أنى یخرج ذلك و لما یخرج كاسر عینیه بصنعاء؛[2] چگونه او خروج می‌کند، در حالی که در آورنده چشمانش، هنوز از صنعا (پایتخت کشور یمن) قیام نکرده است».

در ضمن علت هدایت گری پرچم یمانی دعوت به امام زمان(عج) حال جا دارد به سخنرانی ها و بحث ها ومناظرات پیروان و مبلغان این گروه دقت کنیم. تنها چیزی که وجود ندارد دعوت به امام زمان(عج) است بلکه همه چیز احمد است، اول و آخر احمد است.

[1]ارشاد، ج2، ص375.

[2]غیبت، نعمانی، ص277، باب14، ح60.



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :صحابه از دیدگاه روایات ،
  • عدالت صحابه

    معاویه

    به نظر من، اگر علماى اهل‏سنّت با قصد كشف واقعیت‏هاى تاریخ زندگىِ معاویه كتب تاریخ مورّخان بزرگ اهل‏سنّت را مطالعه كنند كافى است كه با شخصیت واقعى او آشنا شوند. به عقیده من، اكثر كسانى كه از معاویه حمایت مى‏كنند مطالعه واطلاعى درباره نقاط منفى او ندارند. اكنون بخشى از نقاط ضعف ایشان را به نقل از كتب معتبر خودتان تشریح مى‏كنم و قضاوت را به عهده خود شما واگذار مى‏كنم.

    معاویه نمازجمعه را در روز چهارشنبه خواند

    مسعودى مورّخ بزرگ اهل‏سنّت در تاریخ مروج الذهب مى‏نویسد: مردى از اهل كوفه سوار بر جمل (شتر نر) خویش به شام آمد. مردى از اهل شام كه در آن شتر طمع كرده بود به دادگاه شكایت برد كه این ناقه (شتر ماده) من بوده و این مرد كوفى در جنگ صفین از من گرفته است. قاضى از او شاهد خواست و او هم پنجاه نفر از مردان شام را آورد و در پیشگاه قاضى شهادت دادند كه این ناقه (شتر ماده) از آنِ مرد شامى بوده است! مرد كوفى شكایت نزد معاویه برد و گفت: این شتر من اصلاً ناقه (شتر ماده) نیست، بلكه جمل (شتر نر) است. معاویه كه با این حادثه شگفت روبه رو شده بود، گفت: لب فروبند! حال كه حكمش صادر شده قیمتش را به تو مى‏پردازم. اما وقتى به كوفه نزد على بن ابى طالب(ع)برگشتى به ایشان بگو من با ارتشى صدهزار نفرى آماده جنگ با او هستم كه بین شتر نر و ماده فرق نمى‏گذارند، بلكه در مسیر جنگ صفین نماز جمعه را در روز چهارشنبه براى آن‏ها خوانده‏ام و آن‏ها سكوت كردند.[1]

    بدعت در نماز عید
    ابن حجر عسقلانى در كتاب گرانقدر «فتح البارى فى شرح صحیح البخارى» مى‏نویسد: معاویه اولین كسى بود كه اذان را در نماز عید احداث كرد، هم چنان كه او اولین‏كسى بود كه خطبه نماز عید را به جاى آن كه پس از نماز ادا كند قبل از نمازخواند.[2]
    سپس نظریات دیگرى در تعیین اولین كسى كه این دو بدعت را ایجاد كرد نقل مى‏كند و نتیجه مى‏گیرد كه افراد دیگر هم مثل زیاد و مروان از معاویه تقلید كردند.

    ------------------------
    1). ابلغ علیاً انى اقابله بمأة ألف ما فیهم من یفرق بین الناقة و الجمل و لقد بلغ من أمرهم له انه صلّى بهم عند مسیرهم إلى صفین الجمعة یوم الاربعاء (مروج الذهب، ج 2، ص 172، به نقل از: الغدیر، ج 10،
    2). ابن حجر عسقلانى، فتح البارى فى شرح صحیح البخارى، ج 2، ص 452 - 453، كتاب العیدین، ح‏961 و 965.

    پوشیدن لباس حرام و استفاده از ظرف‏هاى حرام

    ابن ابى الحدید مورّخ بزرگ اهل‏سنّت در شرح كبیرش بر نهج البلاغه مى‏نویسد: معاویه لباس حریر و زیبا مى‏پوشید، در ظرف‏هاى طلا و نقره مى‏آشامید و بر استرهایى سوار مى‏شد كه به دیبا تزیین شده بودند.[1]

    معاویه شراب مى‏نوشید

    امام احمد بن حنبل پیشواى مذهب حنبلى در كتاب مسند خویش مى‏نویسد: عبدالله بن بریده نقل كرده است كه من و پدرم به حضور معاویه رسیدیم.
    او ما را احترام كرد، بر فرش نشاند، غذا آورد و ما هم میل كردیم. سپس شراب آوردند، معاویه از آن شراب نوشید و به پدرم نوشانید. سپس به پدرم گفت: از زمانى كه رسول‏خدا(ص) شراب را حرام كرده است من اكنون ننوشیده‏ام. پس از آن معاویه شروع به تعریف از افتخارات دوران جاهلى خود در قبل از اسلام كرد كه زیباترین جوانان قریش بوده و....[2]

    --------------
    1). ابن ابى‏الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 5، ص 130 و ج 16، ص 161، خطبه 59، نامه 39.
    2). عبدالله بن بریدة قال: دخلت أنا و أبی على معاویه، فاجلسنا على الفرش ثم اتینا بالطعام فاكلنا ثم اتینا بالشراب فشرب معاویه ثم ناول أبی ثم قال: ما شربته منذ حرمه رسول‏الله(ص) (امام احمد حنبل،
    مسند، ج 5، ص 347).


    شراب خوارى معاویه آن قدر تشدید مى‏شود كه شراب مصرفى او و اصحابش را باید كاروان حمل مى‏كرد!
    به تاریخچه ذیل توجه فرمایید:
    عده‏اى از مورّخان بزرگ اهل‏سنّت مثل ابن عساكر در تاریخ دمشق، ابن حجر در الاصابه، ابن عبدالبر در الاستیعاب، ابن اثیر در اسد الغابه و ابن حجر در تهذیب‏التهذیب و ابن سفیان در مسند خود وابستگى معاویه را به شراب خوارى در ضمن نقل واقعه شگفت‏انگیز تاریخى، این چنین نقل كرده‏اند:
    در دوران خلافت عثمان و استاندارى معاویه بر شام، عبدالرحمن بن سهل انصارى فرماندهى جنگى را به عهده داشت. در آن زمان كاروانى حامل شراب كه مال معاویه بود از نزدیك او گذشت. او نیزه‏اش را بر گرفت و بر شتران حمله كرد. غلامان محافظ كاروان مقاومت كردند و خبر به معاویه رسید. معاویه فرمان داد دست از مقاومت در برابر عبدالرحمن بردارید، زیرا او عقلش را از دست داده است. عبدالرحمن در پاسخ گفت: هرگز چنین نیست. به خدا سوگند عقل من نرفته است، بلكه انگیزه حمله من آن است كه رسول خدا(ص) ما را از شرب خمر نهى كرده است. به خدا سوگند كه اگر زنده بمانم تا آن حادثه دردناكى را كه پیامبر(ص)درباره معاویه پیش بینى كرده است ببینم، یا شكمش را پاره خواهم كرد و یا در این راه شهید خواهم شد.[1]

    در صفحات بعد جریان پیش‏بینى رسول الله(ص) را درباره معاویه توضیح خواهیم داد.

    رباخوارى معاویه

    مالك بن انس پیشواى مذهب مالكى در كتاب مؤطا، نسائى محدث بزرگ در سنن خود و بیهقى مورّخ بزرگ در سنن خود صدور این گناه كبیره را كه خداوند آن را اعلان جنگ با خدا شمرده است،[2] این چنین نقل كرده‏اند:
    معاویه ظرف آبى را كه از طلا بود به طلاى دیگرى كه وزنش بیش‏تر بود فروخت، ابودرداء صحابى بزرگ به او اعتراض كرد و گفت: «من از رسول‏خدا(ص) شنیده‏ام كه این چنین معامله‏اى «ربا» و حرام است». اما
    معاویه در پاسخ او جسورانه گفت: «من هیچ اشكالى در این معامله نمى‏بینم».
    ابودرداء خشمگین شد و به عنوان استمداد فریاد زد: «كیست كه مرا از این شخص دور گرداند. شخصى كه من فتواى رسول‏خدا(ص)را بر او مى‏خوانم و او متقابلاً از نظر شخصى خودش در برابر پیامبر(ص)خبر مى‏دهد؟ اى معاویه! دیگر هیچ گاه با تو در یك سرزمین مسكن نخواهم گزید».[3]

    --------------------
    1). اسد الغابه، ج 3، ص 299. ابن حجر، الاصابه، ج 2، ص 401؛ تهذیب التهذیب، ج 6، ص 192؛
    الاستیعاب، ج 2، ص‏379، «...فمرت به روایا تحمل خمراً فشقها برمحه و قال ان رسول الله(ص)نهانا
    ان ندخل الخمر بیوتنا و اسقیتنا».
    2). (یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوااللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبوا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ * فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَاْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ
    اللَّهِ وَ...)(بقره (2) آیات 278 و 279).
    3). مالك بن انس، موطأ، ج 2، ص 159، 634، باب بیع الذهب بالفضه، ح 33؛ نسائى، سنن، ج 7، ص 279؛ بیهقى، سنن‏الكبرى، باب تحریم التفاضل فى جنس واحد، ج 5، ص 280.


    معاویه مغضوب درگاه خدا و ملائك

    معاویه با اعدام حجر بن عدى و یارانش در صحراى عذرا دو مدال از رسول‏خدا(ص)گرفت:

    1. لقب «مغضوب درگاه الهى».
    2. لقب «فئه باغیه و گروه تجاوزگر».


    براى روشن شدن مطلب به دو حدیث ذیل از مجموعه احادیث درباره این موضوع توجه فرمایید:
    1. علامه متقى هندى محدث كبیر در كنز العمال و الخصائص الكبرى، ابن عساكر در تاریخ دمشق، ابن‏كثیر در تاریخ خویش و ابن حجر از ابوالاسود نقل كرده‏اند كه: روزى معاویه به حضور عایشه رسید. عایشه از او پرسید: «چه انگیزه‏اى تو را وادار كرد تا دست خود را به خون كشتگان صحراى عذرا (حجر و یارانش) آلوده كردى؟ معاویه (به عنوان توجیه) در پاسخ گفت: «اى ام‏المؤمنین! من كشتن آن‏ها را مصلحت امت و بقاى آن‏ها را مایه فساد امت (و تفرقه و جدا شدن مردم از خودم) دانستم.» عایشه در جواب (این توجیه) به او گفت: «من از رسول خدا(ص) شنیدم كه فرمود: «به زودى درمیان عذرا انسان‏هایى (خدایى) كشته خواهند شد كه خداوند و اهل آسمان به خاطر آنان غضب خواهند كرد»[1].

    اكنون بفرمایید چه كسى مغضوب خداوند قرار گرفته است؟ آیا خود حجر و یارانش؟ آیا دیگر افراد مسلمانى كه دخیل در این كشتار نبوده‏اند؟ و یا خود معاویه عوامل و كارگزاران او كه این اولیاى خدا را به شهادت رساندند؟

    2. حافظ جلال الدین سیوطى در خصائص الكبرى مى‏نویسد:
    بخارى و مسلم از ابى سعید، مسلم از ام سلمه همسر رسول خدا(ص) و ابى قتاده صحابى بزرگ نقل كرده‏اند كه حضرت رسول(ص) به عمار گفت: «تقتلك الفئة الباغیة»؛ اى عمار گروه تجاوزگر و یاغى تو را خواهند كشت، سپس سیوطى مى‏افزاید كه این حدیث از احادیث متواتر و یقینى است كه بیش از ده نفر از صحابه آن را از حضرت شنیده و نقل كرده‏اند.[2] امام احمد حنبل هم همین حدیث را در مسند خویش، طبرى در تاریخ خویش، ابن اثیر در كامل و جامع الاصول، حاكم نیشابورى در مستدرك، ابن‏عبدالبر در الاستیعاب و ابن حجر در الاصابه نقل كرده‏اند.[3]
    -------------------
    1). متقى هندى، كنز العمال، ج 13، ص 587، ح 37509 و 37510؛ سیوطى، الخصائص الكبرى،
    تحقیق دكتر محمد خلیل هراس، ج‏2، ص 500؛ ابن عساكر، تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 89؛
    تاریخ ابن كثیر، ج 8، ص 55؛ الاصابه، ج 1، ص 315.
    در الاصابه این احادیث با اندك تفاوتى این گونه نقل شده است: عن أبی‏الأسود قال: دخل معاویة على
    عایشة فعاتبته فی قتل حجر و أصحابه و قالت: سمعت رسول الله(ص) یقول: یقتل بعدی أناس یغضب
    الله لهم و أهل السماء.
    2). خصائص الكبرى، ج 2، ص 140.
    3). احمد حنبل، مسند، ج 6، ص 315؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 27، حوادث سال 37؛ مستدرك الصحیحین، ج 3، ص‏391.

    ابن اثیر مورّخ بزرگ اهل‏سنّت در كتاب كامل از رسول اكرم(ص)نقل مى‏كند كه فرمود: به خدا سوگند اگر تمام مردم كره زمین شریك در خون عمار شوند همه آن‏ها داخل آتش جهنم خواهند شد.[1]

    در كتاب جامع الاصول هم مى‏نویسد: رسول اكرم(ص) فرمود: واى كه عمار را فئه باغیه خواهند كشت. او گروه تجاوزگر را به سوى بهشت دعوت مى‏كند، اما آنان او را به سوى جهنم دعوت مى‏نمایند.[2]
    حاكم نیشابورى در مستدرك الصحیحین خود از جنبه عرفى این حدیث را نقل مى‏كند و مى‏گوید:
    این حدیث صحیح و بسیار معتبر است و ذهبى در تعلیقه خود بر مستدرك این حدیث را صحیح مى‏شمرد.[3]

    قتل امام حسن(ع)

    ابوالفرج اصفهانى مورّخ بزرگ اهل‏سنّت در كتاب معروفش در مقاتل الطالبیین مى‏نویسد:
    آن هنگام (سال‏هاى 50 هجرى) كه معاویه تصمیم گرفت از مردم مسلمان براى خلافت‏پسرش یزید بیعت بگیرد مانعى مقاوم‏تر از حسن بن على(ع) و سعد بن ابى‏وقاص در پیش پاى خود ندید، لذا دسیسه سم دادن آن‏ها را به اجرا درآورد كه منجربه وفات هر دو شد. براى مسموم كردن حسن بن على(ع) پیامى به دختر اشعث همسر امام حسن(ع)فرستاد كه به پاداش مسموم كردن آن حضرت تو را به ازدواج یزید در خواهم آورد.[4]
    ---------------
    1). ابن اثیر، كامل، ج 3، ص 310، حوادث سال 37 ه'.
    2). ابن‏اثیر، جامع الاصول، ج 10، ص 30، ح 6571.
    3). مستدرك الصحیحین، ج 3، ص 391.
    4). ابى الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، تحقیق سید احمد صقر، ص 73.

    ابن سعد مورّخ بزرگ دیگر اهل‏سنّت در كتاب معروف طبقات مى‏نویسد:
    معاویه چند مرتبه حسن بن على(ع) را مسموم كرد. زمخشرى هم این جریان را در كتاب ربیع‏الابرار نقل كرده است.[1]
    اكنون بفرمایید اگر قاتل سید شباب اهل الجنة، محبوب خدا، اهل بهشت و محترم نزد ما باشد، پس چه كسى جهنمى و غیر محترم است؟

    قتل محمد بن ابى‏بكر

    اگر یك شیعه از یك صحابى متخلف انتقاد صحیح كند، جرم است، اما اگر معاویه با یك صحابى بزرگ پیامبر آن چنان رفتار ظالمانه نماید و روى تاریخ را سیاه كند، جرم نیست و قابل تخطئه نمى‏باشد؟! این واقعه را ملاحظه فرمایید: مورّخان بزرگ اهل‏سنّت از قبیل طبرى، ابن كثیر، ابن اثیر و دیگران نقل كرده‏اند كه، معاویه بر محمد بن ابى بكر غضب كرد. او را احضار نمود و به قتل رساند. پس از آن جنازه او را در پوست الاغ مرده‏اى گذاشت و آن را به آتش كشید و سوزاند. وقتى این خبر وحشتناك به گوش عایشه رسید بسیار
    ناله و زارى كرد و پس از نماز دست‏ها را به آسمان بلند كرد و در قنوت بر معاویه و عمرو نفرین نمود.[2]

    ------------------------
    1). ابن سعد، طبقات؛ محمد بن عمر زمخشرى، ربیع الابرار و نصوص الاخبار، باب الموت و ما یتصل به
    من ذكر القبر، تحقیق الدكتر سلیم النعمى، ج 4، ص 208.
    2). تاریخ طبرى، ج 6، ص 60، حوادث سال 38؛ ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، ج 3، ص 357، حوادث
    سال 38 ه'.؛ جمال‏الدین ابى المحاسن یوسف بن تعزى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر والقاهرة، ج 1،
    ص 110؛ ابن كثیر، البدایة و النهایه، ج 7، ص 315. «...فغضب معاویة فقدمه فقتله، ثم ألقاه فی جیفة
    حمار ثم أحرقه بالنار، فلما بلغ ذلك عایشة جزعت علیه جزعاً شدیداً و قنتت علیه فی دبر الصلوة تدعو
    على معاویة و عمرو».


    بیعت گرفتن از امت اسلام براى خلافت یزید

    معاویه جرثومه رذالت را بر تخت خلافت خاتم النبیین(ص)مى‏نشاند كه‏در مدت سه سال خلافتش، در هر سال جنایت هولناكى را مرتكب‏مى‏شود. در سالى حسین بن على(ع)سید شباب اهل الجنة را به‏شهادت‏مى‏رساند. یك سال بعد خانه خدا (كعبه) را به منجنیق و آتش‏مى‏بندد. سالى‏دیگر مدینةالرسول را مقصد تهاجم لشكر جرار و
    وحشى‏خویش قرارمى‏دهد. در این تهاجم، اموال، نفوس و ناموس مدینةالرسول را برسربازان خویش حلال مى‏كند كه تاریخ از نقل آن شرم‏دارد! نمونه‏اى ازكمالات این خلیفه رسول‏الله(ص)را از كتب مهم اهل‏سنّت ملاحظه كنید.

    مؤلف كتاب فتح البارى فى شرح صحیح البخارى، طبرى، ابن اثیر و ابن كثیر كه از مورّخان بزرگ اهل‏سنّت هستند، نقل كرده‏اند كه:
    براى شناخت ماهیت یزید كافى است كه این واقعه را بخوانید و شهادت این چند صحابه بزرگوار را درباره او ملاحظه كنید! اهل مدینه گروهى از بزرگان مدینه را از قبیل عبدالله بن حنظله - غسیل الملائكة -، عبدالله ابن
    ابى عمرو مخزومى و منذر ابن زبیر را براى بررسى و شناسایى خلیفه جدید، یزید بن معاویه، به شام فرستادند. یزید از آنان پذیرایى خوبى كرد و جوایزى به آنان داد. آنان در آن سفر اعمال و رفتار او را مشاهده كرده به مدینه برگشتند و به افشاى انحرافات آن مدعى خلافت پرداختند و گفتند:
    ما از نزد كسى مى‏آییم كه اصلاً دین ندارد، شرب خمر مى‏كند، طنبور مى‏زند، آواز خوان‏ها براى او مى‏خوانند، سگ بازى مى‏كند و قمار باز است. اكنون ما شما را شاهد مى‏گیریم كه او را از خلافت خلع كردیم.
    مردم مدینه هم از آنان تبعیت كردند. وقتى یزید مطلع شد، طبق وصیت معاویه (مسلم بن عقبة مرى) را با لشكرى جرّار فرستاد تا پس از كشتار اهل مدینه سه روز جان و مال و ناموس مؤمنان مدینه بر لشكر مباح
    باشد. و این كار انجام گرفت.[1]

    به نظر شما آیا خود معاویه كه پدر یزید بود، او و بى اعتقادیش را به‏اجراى قوانین اسلامى و گرایش شدیدش را به مفاسد و رواج شهوت‏رانى‏هانمى‏دانست؟ در این صورت، آیا او شریك همه جرایم و جنایات هولناك یزید در دوران سه ساله خلافتش نیست؟ آیا حاكم كردن یك عنصر فاسد به نام خلیفه رسول‏الله بر امت اسلام از بزرگ‏ترین جرایم نابخشودنى نیست؟

    لعن و سب على(ع)

    ابن عبدربه اندلسى عالم بزرگ اهل‏سنّت در كتاب عقد الفرید مى‏نویسد:
    معاویه بر منبر على را لعنت مى‏كرد و به كارگزاران خود نامه نوشته بود كه على را بر منابر لعنت كنند. آنان هم چنین مى‏كردند. ام سلمه همسر رسول خدا(ص) بعد از دیدن این گونه حركات از معاویه، نامه‏اى به او
    نوشت كه: «شما خدا و رسولش را بر منابرتان لعنت مى‏كنید، زیرا شما على بن ابى طالب و دوستداران او را لعنت مى‏كنید و من گواهى مى‏دهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند».[2]
    ---------------------
    1). ابن حجر عسقلانى، فتح البارى فى شرح صحیح البخارى، ج 3، ص 60؛ محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج 4، ص 380، حوادث سال 63 ه'.؛ ابن اثیر، كامل، ج 4، ص 103، حوادث سال 63؛ تاریخ ابن كثیر، ج 8، ص 216.
    2). ابن عبد ربه اندلسى، عقد الفرید، تحقیق محمد سعید عریان، ج 3، 8 جلدى، ص 108.


    جاحظ نیز نقل كرده است كه:
    معاویه معمولاً در آخر خطبه‏اش مى‏گفت: بارخدایا ابوتراب دین تو را انكار كرده و سد راه تو شده است، پس او را لعنت سخت كن و عذاب دردناكى بر او نازل فرما. معاویه این دستور العمل را نیز به همه شهرها
    فرستاد و تا زمان عمر بن عبدالعزیز این سخنان در خطبه‏ها گفته مى‏شد.[1]

    صحیح مسلم، سنن ترمذى و مستدرك الصحیحین نیز نوشته‏اند كه: روزى معاویه به سعد بن ابى وقاص گفت: «تو چه مانعى دارى كه ابوتراب را سب و ناسزا نمى‏گویى». او در جواب، شروع به شمردن فضایل على بن
    ابى طالب كرد و....[2]

    معاویه صحابى نیست
    شكى نیست كه معاویه نسبت به على بن ابى طالب(ع) بغض و دشمنى داشته است، زیرا اولاً، معاویه با على(ع) جنگید. ثانیاً، معاویه على(ع) را لعن و سب كرد. ثالثاً، از كشته شدن على(ع) بسیار خوشحال شد. ابن ابى الحدید عالم بزرگ اهل‏سنّت مى‏نویسد: معاویه پس از قتل على(ع) نامه‏اى به كارگزارانش نوشت كه:
    سلام بر شما، حمد خدایى را كه دشمن شما را از بین برد. خداوند با لطف و حكمت خویش مردى از بندگانش را مأمور قتل على بن ابى طالب(ع) كرد و بدین وسیله او را كشت.[3]

    اكنون روشن است كه معاویه بغض و دشمنى على(ع) را داشت. پیامبر اكرم(ص) به على(ع)فرموده است: «لایبغضك مؤمن و لایحبك منافق»[4]؛ اى على هیچ مؤمنى بغض و دشمنى با تو را ندارد و هیچ منافقى تو را دوست ندارد.
    -------------------------
    1). الغدیر، ج 1، ص 290.
    2). ابى الحسین مسلم بن الحجاج بن مسلم نیشابورى، صحیح مسلم، ج 7، ص 120؛ مستدرك الصحیحین، ج 3، ص‏108.
    3). ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 37، نامه (وصیت) 31.
    4). احمد حنبل، مسند، ج 6، ص 292؛ خطیب تبریزى، مشكاة المصابیح، ج‏3، ص 1722، حدیث 6091.


    بنابراین، معاویه مؤمن نیست، بلكه منافق است، و اگر شرط صحابى بودن‏كسانى كه پیامبر(ص) را مى‏دیده‏اند و با آن حضرت سخن مى‏گفته‏اندایمان‏آن‏هاست و به منافقانى كه خدمت حضرت رفت و آمد هم‏داشته‏اند نام‏مقدس صحابى را نمى‏گذاریم، هم چنان كه ابن حجر عسقلانى‏این شرط رامطرح كرده و در آغاز كتاب الاصابة فى تمییزالصحابة نوشته است:
    الفصل الأوّل فی تعریف الصحابى و أصح ما وقفت علیه من ذلك أنّ الصحابى من لقی النبی(ص) مؤمناً به و مات على الاسلام.[1]
    پس معاویه منافق از دیدگاه اهل‏سنّت هم صحابى نیست.

    معاویه كاتب وحى نبوده است

    مولوى محمد عمر: اگر معاویه داراى این همه انحرافات و معاصى بوده است، پس چرا رسول اكرم(ص)ایشان را به عنوان كاتب وحى انتخاب كرد تا كلمات نورانى ذات لایزال الهى را تحریر كند؟

    آقاى امینى: از كجا مى‏دانید ایشان كاتب وحى بوده است؟ هیچ دلیل قاطعى بر این مطلب وجود ندارد، زیرا علمایى كه این صفت را براى ایشان نقل كرده‏اند احتمال بى‏پایگى آن را داده و قول به خلاف آن را نیز نقل
    كرده‏اند. همین كتاب مشكوة المصابیح را كه یك كتاب درس حوزه‏هاى علمیه اهل‏سنّت است، پس از اظهار نظر مبنى بر كاتب وحى بودن ایشان مى‏نویسد:
    نظریه دیگرى هم وجود دارد كه معاویه اصلاً براى نبى اكرم(ص)وحى ننوشته، بلكه نامه‏هاى آن حضرت را مى‏نوشته است.[2]
    -------------------------
    1). الاصابه، ج 1، ص 7.
    2). مشكوة المصابیح، ص 617.

    ابن حجر عالم بزرگ دیگر اهل‏سنّت از مدائنى نقل مى‏كند كه: زید بن ثابت براى پیامبر(ص) وحى مى‏نوشت و معاویه نامه‏هاى بین آن حضرت و عرب‏ها را مى‏نوشته است.[1]
    علامه ذهبى مورّخ اهل‏سنّت هم همین نظر را از ابى الحسن كوفى نقل مى‏كند.[2]
    ابن ابى الحدید هم مى‏نویسد:
    نظر محققین اهل‏سنّت آن است كه وحى را على، زید بن ثابت و زید بن ارقم مى‏نوشته‏اند و حنظلة بن ربیع تمیمى و معاویة بن ابى سفیان نامه‏هاى آن حضرت را به پادشاهان و حساب درآمد و پرداخت صدقات و دیگر
    نیازمندى‏هاى آن حضرت را مى‏نوشتند.[3]
    ابن عبدالبر مؤلف كتاب الاستیعاب پس از این كه نام كاتبان وحى را مى‏نویسد و اسم معاویه را به قلم نمى‏آورد، نام معاویه را جزء لیست بیست نفر از نویسندگان نامه‏هاى حضرت رسول(ص)شمرده است.[4]

    -------------------------------
    1). الاصابه، ج 3، ص 435.
    2). كان زید بن ثابت كاتب الوحى، و كان معاویه كاتباً فیما بین النبیّ(ص) و بین العرب. (محمد بن عثمان ذهبى، سیره‏اعلام النبلا، ج 3، ص 123)
    3). فالذی علیه المحققون من أهل السیر أن الوحی كان یكتبه علی(ع) و زید بن ثابت و زید بن أرقم و أنّ حنظلة بن الربیع التمیمى و معاویة بن ابى سفیان كانا یكتبان له إلى الملوك و إلى رؤساء و القبائل (ابن ابى الحدید، شرح‏نهج‏البلاغه، ج 1، ص 338).
    4). ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 1، ص 164.



    شخصیت معاویه از زبان پیامبر(ص)

    مولوى عبدالصمد: آقاى امینى، پس چرا پیامبر اكرم(ص)در طول چند سال رسالت هیچ اشاره‏اى به این نقطه ضعف‏هاى معاویه نفرمودند تا امت روشن شوند و گول او را نخورند، بلكه احادیثى در فضیلت او نقل شده است؟
    آقاى امینى: اولاً، فاجعه جعل حدیث به وسیله مزدوران معاویه مطلبى است كه شیعه و سنى آن را در كتب خویش نقل كرده‏اند و بدین دلیل این گونه احادیث در فضیلت این مرد آلوده یا جعلى قطعى است و یا در مظان جعل و لذا بى اعتبار است. ثانیاً، پیامبر بزرگوار اسلام(ص) این وظیفه را انجام داده، نه یك مرتبه، بلكه در چند نوبت ماهیت معاویه را افشا كرده است، اما علماى قرن‏هاى اخیر با زدن مهر سكوت بر آن‏ها كار پیامبر(ص) را در بوته فراموشى گذارده‏اند. به عنوان نمونه، چند حدیث نبوى را درباره شخصیت معاویه از
    كتب اهل‏سنّت نقل مى‏كنم:

    الف) لعنت پیامبر(ص) بر معاویه:

    نصربن مزاحم در كتاب تاریخ صفین و طبرى از عبدالله بن عمر نقل مى‏كند كه: روزى رسول اكرم(ص) ابوسفیان را سوار بر الاغى دید كه معاویه از جلو او را مى‏كشد و یزید پسر دیگر ابوسفیان از عقب مى‏راند. حضرت فرمود: «لعن الله القائد و الراكب و السائق‏[1]؛ خدا هم گیرنده مهار و هم سواره و هم دنبال رونده را لعنت كند».

    ب) معاویه بر غیر دین اسلام محشور خواهد شد:

    طبرى و نصر بن مزاحم نوشته‏اند:
    هم اكنون از این شكاف (كوچه) مردى از امت من داخل خواهد شد كه بر غیر دین من محشور مى‏شود، و آن گاه معاویه داخل شد.[2]

    ج) فرمان اعدام معاویه به وسیله پیامبر اسلام(ص):

    عده‏اى از علماى بزرگ اهل‏سنّت از قبیل حافظ كبیر جلال الدین سیوطى در كتاب اللئالى المصنوعه، علامه مناوى در كنوزالدقائق و خطیب بغدادى در تاریخ خویش، طبرى و نصر بن مزاحم این حدیث نبوى را از دو صحابى بزرگ، ابى سعید خدرى و عبدالله بن مسعود، نقل كرده‏اند كه پیامبر اكرم(ص)فرمود:
    إذا رأیتم معاویة على منبری فاقتلوه فاضربوا عنقه‏[3]؛
    هر وقت معاویه را بر منبر من دیدید او را بكشید و گردنش را بزنید.

    --------------------------
    1). تاریخ طبرى، ج 6، ص 357، حوادث سال 284؛ نصربن مزاحم المنقرى، وقعة صفین، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، ج 1، ص 220، به نقل از: الغدیر، ج 10، ص 139.
    2). تاریخ طبرى، ج 6، ص 357، حوادث سال 284؛ نصر بن مزاحم، وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ج 1، ص 217.


    مولوى محمد عمر: آقاى امینى، گرچه من تاكنون به هیچ وجه حاضر نبودم یكى از این انتقادها را به معاویه مطرح كنم، اكنون كه همه معاصى و عیوب ایشان را به صورت مستند از مهم‏ترین علماى اهل‏سنّت نقل كردید اعتراف مى‏كنم كه ترسم فروریخته و من هم مثل دیگر بزرگان اهل‏سنّت مى‏توانم انتقادات و اشكالات حقیقى را به معاویه وارد بدانم، اما هنوز هم احتیاط مى‏كنم، زیرا آن همه احادیثى را كه در فضایل معاویه در كتب نقل شده، چگونه مى‏توان توجیه كرد.

    جعل حدیث در فضایل معاویه و مذمت على(ع)

    مولوى عبدالصمد: مولانا، به نظر من، این مشكل عمده‏اى نیست، چون من و شما جو خفقان و پر از جهالت زمان معاویه و مردم شام را مى‏دانیم، تمام ابزار تبلیغاتى دست او بود و هر خلاف واقع را كه به نفع او بود تبلیغ مى‏كرد و مردم مى‏پذیرفتند. مگر نخوانده‏ایم كه آن قدر دروغ و تهمت‏هاى ناروا را نسبت به حضرت على - كرم الله وجهه - در بین مردم شایع كرده و ایشان را تارك الصلوة معرفى كرده بود كه وقتى خبر شهادت آن حضرت در محراب مسجد كوفه به گوش مردم رسید، مردم شام با تعجب پرسیدند: چه شده كه
    على به مسجد رفته است؟ اگر ارادت مندان كسى فضایل او را نقل كنند، خیلى مورد اطمینان نیست، اما اگر دیدى ارادت مندان عیب هایى را از او نقل كردند، بدان كه آن قدر آش شور بوده كه آشپز هم مى‏گوید، شور است.

    آقاى امینى: جناب مولوى محمد عمر، شما قبول دارید كه جعل حدیث‏هاى دروغ در تاریخ اسلام یك واقعیت است و عالمان نقاد، محدثان و رجالیون بزرگ سنى و شیعه تاكنون دهها جلد كتاب در خصوص پژوهش و بررسى و شناسایى احادیث دروغ تألیف كرده و در كتابخانه‏هاى ما براى آگاهى و مطالعه‏مان به یادگار گذاشته‏اند؟

    مولوى محمد عمر: بله، گرچه ما در كتابخانه مدرسه‏مان درباره این موضوع كتاب زیادى نداریم، ولى در كتابخانه‏هاى بزرگ پاكستان كتاب‏هاى زیادى در این موضوع دیده‏ام.

    آقاى امینى: آیا قبول ندارید كه معاویه در گرماگرم سال‏هاى درگیرى و مخالفت با على(ع)تعدادى از حدیث خوانان و سخنران‏هاى مشهور را كه حتى سابقه صحابى بودن داشتند براى جعل حدیث در فضایل خویش و علیه على(ع) مأمور كرده بود و آن‏ها هم این مأموریت را در برابر جوایز مالى چشم‏گیر انجام دادند؟

    مولوى محمد عمر: نه، این حرف را دیگر به هیچ وجه قبول ندارم! مگر ممكن است یك صحابى اقدام به جعل حدیث دروغ، آن هم در برابر مال دنیا كند؟ هیچ كس از علماى بزرگ سنى تاكنون این مطلب را نگفته است.

    آقاى امینى: جناب مولوى، مقدارى آرام باشید، خودتان فرمودید ما كتاب‏هاى بزرگان و پیشینیان اهل‏سنّت را در كتابخانه‏هایمان زیاد نداریم و خیلى هم وقت مطالعه كتاب ‏هاى موجود را نداریم. پس احتمال بدهید  بزرگان شما این مطالب را در همین كتاب‏ها نوشته باشند. اگر شما اجازه بدهید یك مورد را نقل كنم؟

    مولوى محمد عمر: ببخشید كه مقدارى تند شدم. بفرمایید.

    آقاى امینى: ابن ابى الحدید در شرح خویش بر نهج‏البلاغه جلد چهارم از صفحه 63 به بعد فصل مشروحى به نام فصل فى ذكر الاحادیث الموضوعة فى ذم على دارد. ایشان از ابوجعفر اسكافى چنین نقل مى‏كند: معاویه تعدادى از صحابه و تابعین را مأمور كرد تا احادیثى مشتمل بر كارهاى زشت درباره على(ع) جعل كنند تا مردم از حضرت بیزار شوند و جوایزى براى آنان قرار داد. برخى از آن افراد، مانند ابوهریره، عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه و نیز از تابعین عروة بن زبیر بودند.

    مولوى حافظ: آقاى امینى مى‏توانید یكى از آن احادیثى را كه دروغ بودنش براى ما روشن و قطعى باشد و آقاى مولانا محمد عمر قبولش كنند نقل بفرمایید؟

    آقاى امینى: بله، ابن ابى الحدید در همان صفحه دو حدیث را از عروة بن زبیر نقل مى‏كند:
    1. روى الزهرى ان عروة بن زبیر حدثه قال: حدثتنی عایشه قالت: كنت عند رسول‏الله إذ اقبل العباس و على، فقال: یا عایشه! ان هذین یموتان على غیر ملتی أو دینی.

    از عایشه روایت نموده اند كه گفت :نزد رسول الله بودم كه علی و عباس بسوی ما آمدند پیامبر فرمود  ای عایشه ! ایندو بر غیر دین ویا ملت من خواهند مرد.

    2. روى الزهرى... قال(ص): یا عایشه! ان سرّكِ ان تنظری إلى رجلین من أهل النار فانظری إلى هذین قدطلعا، فنظرت فإذاً العباس و علی بن ابى‏طالب!!

    باز هم  از عایشه نقل نموده اند كه پیامبر (ص) فرمود ای عایشه اگر دوست داری به دو نفر اتز اهل جهنم نگاه كنی ! به آن دو تن كه وارد شدند نظر كن ! نگاه كردم دیدم كه علی و عباس عموی پیامبر بودند .

    مولوى محمد عمر: اعوذ بالله، نعوذ بالله، خدا لعنت كند سازندگان این احادیث را. من اصلاً از این جریان حدیث سازىِ هولناك خبر نداشتم.

    آقاى امینى: اگر دوست دارید بدانید حجم این گونه احادیث جعلى در كتب حدیثى چقدر زیاد است و حتى برخى آن‏ها به كتب مشهور و معتبر شما راه پیدا كرده است به كتاب الموضوعات تألیف ابن جوزى و اللئالى المصنوعه فی الأحادیث الموضوعه حافظ جلال‏الدین سیوطى و غیره مراجعه كنید.

    مولوى حافظ: آقاى امینى، من همه این صحبت‏ها و انتقادات شما را به بعضى اصحاب قبول دارم و مى‏دانید كه ما اهل‏سنّت صحابه را معصوم نمى‏دانیم و ممكن نیست هركدام بیش از آن چه شما نقل كردید مرتكب معاصى وجرایم شده باشند. ما از این انتقادات مستدل شما شیعیان در سخنرانى‏ها و نوشته‏هایتان ناراحت نمى‏شویم، اما آن چه براى ما قابل تحمل نیست، انتقاد شما شیعیان از خلفاى راشدین است كه هیچ گونه توجیهى نمى‏تواند داشته باشد.

    مولوى محمد عمر: بله، ناراحتى اصلى ما درباره این موضوع است. اكنون اگر جوابى دارید بفرمایید؟

    آقاى امینى: آقایان، هم چنان كه خودتان فرمودید، صحابه را معصوم نمى‏دانید، دلیلى هم بر معصوم بودن خلفا ندارید و آنان را هم معصوم نمى‏دانید، به گونه‏اى كه در عمرشان مرتكب حتى یك گناه هم نشده باشند، و الا بعضى از خلفا كه سابقه شرك داشته‏اند، پیشینه سوء آن‏ها آلودگى به بزرگ‏ترین گناه بوده است. واقعاً اگر آن‏ها را معصوم مى‏دانید بفرمایید؟

    مولوى محمد عمر: خیر، معصوم نیستند، اما اگر واقعاً شما معاصى و جرایمى را از كتب معتبر اهل‏سنّت سراغ دارید كه پس از مسلمان شدنشان در زندگى مرتكب شده‏اند، بیان كنید.

    آقاى امینى: آقاى مولوى، ما چون معتقدیم باید وحدت مسلمین حفظ شود و مطرح كردن این مسائل نسبت به خلفا ایجاد تفرقه مى‏كند، اجازه بدهید صرف نظر كنیم. باور كنید به همین اندازه كه درباره دیگر صحابه به
    اجبار سخن گفتم، مایل نبودم، اما چون رفع شبهه از اذهان شما لازم بود و خودتان مایل بودید اطلاعاتتان در این موضوعات بیش‏تر شود تا واقع بینانه‏تر به مسائل بنگرید و پس از رفع این شبهات بهتر بتوانیم باهم الفت و وحدت داشته باشیم، به ناچار به این مقدار سخن گفتم.

    مولوى محمد عمر: اگر این اطلاعات مستند و رفع شبهه نسبت به بقیه اصحاب مقدمه‏اى بروحدت واقعى بود، دیدید كه آن چه را مستدل فرمودید، پذیرفتم. حال رفع شبهه نسبت به خلفا هم گامى براى هم فكرى و نزدیكى افكار با یك‏دیگر و مقدمه وحدت واقعى است و ما هم آن چه را مستدل از كتب خودمان بفرمایید مى‏پذیریم.

    آقاى امینى: بنده هیچ انتظارى ندارم كه اگر درباره خلفا كه از مقدس‏ترین شخصیت‏ها در اندیشه مذهبى شماست، سخنى مستند به كتب خودتان بگویم، فوراًبپذیرید و او را نامقدس بشمرید، زیرا مى‏دانم این كار بسیار سخت است.بنابراین، اگر اجازه بفرمایید وارد بحث نشوم و فقط براى پاسخ به اصرار شمایك منبع تحقیق‏را خدمت شما معرفى كنم كه اگر مایل بودید مطالعه و تحقیق‏بفرمایید و هر آن‏چه را مستند و صحیح تشخیص دادید بپذیرید و آن‏چه را غیر مستند دیدید، ردكنید. آن منبع كتاب الغدیر است.

    درباره خلیفه اول در جلد هفتم، درباره خلیفه دوم‏در جلد ششم و درباره خلیفه سوم در جلد هشتم، آن گونه مطالب را مى‏توانید بیابید.
    مولوى حافظ: آقاى امینى، اگر موارد صد در صد اثبات شده‏اى دارید بفرمایید، چون ما دسترسى به این كتاب نداریم.

    آقاى امینى: بنده به دلیل اعتقادم به وحدت اصلاً در این باره سخن نمى‏گویم و خواهش مى‏كنم شما هم اصرار نفرمایید.
    مولوى عبدالصمد: آقاى مولوى حافظ، موضع‏گیرى آقاى امینى منطقى است ما درباره غیر خلفا آزادیم بحث كنیم، ولى اگر شما خیلى مشتاق تحقیق و كسب آگاهى و اطلاعات تاریخى هستید به همان كتاب الغدیر مراجعه كنید.


    مولوى حافظ: چشم، بنده هم قبول دارم.

    عدم زیاده‏روى شیعیان در نقد صحابه

    مولوى محمد عمر: آقاى امینى ،با این حساب كه شما فرمودید و مورّخان
    اهل‏سنّت جرایم افراد صحابى را نقل كرده‏اند، كسى در بین صحابه سالم  
    نمى‏ماند و اشكال ما به شما همین است.

    آقاى امینى: آقاى مولوى،!
     اولاً، این اشكال شما به من وارد نیست، زیرا این مطالب را از خودم یا حتى یك كتاب از علماى شیعه نقل نكردم، بلكه علماى بزرگ، محدثان و مورّخان اهل‏سنّت نقل كرده‏اند و شما به عالمان بزرگ در طول تاریخ تسنن اشكال كنید.

    ثانیاً، ما این عقیده را نداریم كه همه صحابه این چنین بوده‏اند. مگر فراموش كرده‏اید كه در جلسه قبل صحابه را به چهار گروه تقسیم كردیم، دو گروه در نزد ما محترم و مقدس و دو گروه دیگر غیر محترم‏اند. مگر ما تاكنون نام چند نفر از مجرمان را برده‏ایم كه صحابى سالم باقى نمانده است؟ اگر تاكنون پنجاه نفر را هم شمرده باشیم و تواریخ وكتب حدیث اهل‏سنّت جرایمى براى ده‏برابر این افراد از صحابه نقل كرده باشند باز هم اندك است، زیرا جمعاً پانصد نفر خواهند شد. حال آن كه تعداد كلّ صحابه را ابن اثیر در كتاب اسد الغابة 7554، ابن عبدالبر در استیعاب 3659، ذهبى هشت هزار، بعضى ده هزار، عده‏اى دوازده هزار و جمعى یك صدهزار نفر شمرده‏اند؛ یعنى طبق آمار اخیر اسامى صحابه منافق و فاسق كم‏تر از یك درصد كلّ صحابه مى‏شود، یعنى پنج هزارم و بقیه صحابه از یكصد هراز نفر كه 99/5 درصدند محترم خواهند بود.[1]
    ------------------------------------
    1). الاصابه، ج 1، ص 3 - 4.


    مولوى حافظ: این تحلیل شما منطقى است، ولى واقعاً دوست داریم از زبان شما شیعیان بشنویم كه به چند درصد از صحابه احترام مى‏گذارید، نام آن‏ها را صریحاً ببرید.

    اكثریت صحابه نزد شیعیان محترم‏اند

    آقاى امینى: اولاً، از سخن قبلى من روشن شد كه شاید بیش از 99 درصد صحابه نزد ما محترم‏اند. ثانیاً، اسامى صحابه محترم حضرت رسول(ص)را كه الان در ذهن حاضر دارم، خدمت شما نام مى‏برم:
    اسامى برخى نیكان صحابه عباس بن عبدالمطلب، عموى پیامبر و فرزندانش عبدالله، فضل، عبیدالله، قثم و عبدالرحمن؛ ابوطالب و تعدادى از فرزندانش از قبیل: على، عقیل، جعفر طیار و ...؛ عبدالله بن جعفر؛ عون بن جعفر؛ ربیعه و طغیل بن حرث؛ سلمان فارسى؛ مقداد؛ ابوذر غفارى؛ عمار یاسر؛ حذیفة بن نعمان؛ خزیمة بن ثابت؛ ابوایوب انصارى؛ ابى بن كعب؛ سعد بن عباده؛ قیس بن سعد؛ عدى بن حاتم؛ عبادة بن صامت؛ ابورافع مولى رسول الله(ص)؛ بلال؛ عثمان بن حنیف؛ سهل بن حنیف؛ براء بن مالك انصارى؛ رفاعة بن رافع انصارى؛ مالك بن ربیعه؛ عقبة عمرو انصارى؛ اسامة بن زید؛ زید بن ثابت؛ حجر بن عدى؛ عمرو بن حمق خزاعى؛ ابولیلى انصارى؛ زید بن ارقم؛ براء بن عازب اوسى؛ خالد بن سعید بن عاصى؛ ابن‏الحصیب اسلمى؛ عمرو بن ابى سلمه (ربیب النبى)؛ محمد بن ابى بكر وجابربن عبدالله انصارى.[1]
    و هزاران صحابى دیگر كه مورّخان بزرگ اسلامى جرم و معصیت مهمى از آن‏هانقل نكرده‏اند. علاوه بر صدها صحابى شهید و بزرگوارى كه در جنگ‏هاى حق وباطل تحت فرمان رسول اكرم(ص) شركت كرده و جان خویش را تقدیم اسلام نمودند.
    از یاسر و سمیه، اولین شهیدان اسلام گرفته تا جعفر طیار، عمرو بن جموح‏وحمزه سیدالشهداء، تمام این عزیزان نور چشمان ما هستند و در نزد ما بسیارمحترم‏اند.

    مولوى عبدالصمد: گرچه من در مطالعات خودم به این نتیجه اجمالى رسیده بودم، اما این تحقیق عمیق شما براى بنده بسیار ارزش‏مند بود.

    مولوى محمد عمر: عجب! بنده تاكنون نسبت به شما شیعیان به گونه‏اى دیگر فكر مى‏كردم و جو عمومى مدرسه‏ها و كتب ما این مطلب غلط را به ما القا كرده بود كه شیعیان با كلّ صحابه گرامى مخالف‏اند، مگر تعداد اندكى. من هم اكنون به سهم خودم از شما تشكر مى‏كنم.
    -----------------------
    1). سید على خان مدنى، الدرجات الرفیعه فى طبقات الشیعه؛ امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 1، ص 40
    3). جلال‏الدین سیوطى، اللئالى المصنوعه، ج 1، ص 424.



    صحابه از دیگاه روایات و تاریخ

    شخصیت برخى از مشاهیر صحابه

     

       آقاى امینى: به هر حال، گرچه رغبتى به بازگو كردن عیوب دیگران ندارم، به دلیل رفع شبهه و اطلاع شما از واقعیت‏هاى تاریخ گوشه‏اى از عمل كرد این تعداد برجستگان صحابه را كه به قول شما مورد بى‏مهرى ما قرار گرفته‏اند، از كتب معتبر خودتان تشریح مى‏كنم تا توجه بفرمایید كه اگر یك سخنران یا نویسنده شیعه انتقادى به بعضى اصحاب دارد به دلیل خصومت و دشمنى شخصى با آن‏ها نیست، بلكه انتقاد از عمل كرد غلط آن صحابى است:

     

    خالد بن ولید

     

       این صحابى مشهور كه مورد احترام شماست و آن قدر او را مقدس مى‏دانید كه گاه مسجد یا مدرسه‏اى را به نام او نام‏گذارى مى‏كنید، داراى نقطه ضعف‏هایى در زندگیش بوده است كه یكى از رفتارهاى شنیع او قتل مالك بن نویره و تجاوز به همسر این مسلمان صحابى پس از قتل مالك بوده است.

       ابن اثیر نوشته است: شما چه گناهى را بزرگ‏تر از قتل مؤمن و زناى محصنه از ایشان انتظار دارید؟

      «مالك بن نویره» از طرف رسول خدا(ص) به عنوان نماینده حضرت در امور مالى در بین این قبیله مى‏زیست.[1]


    ----------------------------

    1). اسد الغابه، ج 4، ص 295.

     

       ابن كثیر در البدایة و النهایة جریان را این چنین شرح مى‏دهد:

    خالد بن ولید كه به فرماندهى لشكرى از طرف خلیفه اول براى جنگ اعزام شده بود، پس از اتمام مأموریت عازم منطقه مسكونى بنى تمیم شد. در ابتدا لشكریان به خالد گفتند: ما بدون دستور خلیفه به جنگ با مالك نمى‏آییم، اما سرانجام با استدلال و اصرار خالد آماده جنگ شدند. خالد طبق دستور خلیفه فرمان اذان و اقامه داد تا ببیند بنى تمیم هنوز مسلمان‏اند و هماهنگى مى‏كنند یا خیر؟ ابوقتاده انصارى - این صحابى بزرگ كه یكى از لشكریان بود - و نیز عده‏اى از لشكریان شاهد بودند كه بنى تمیم اذان گفتند و نماز خواندند، اما بعضى دیگر گفتند: خیر، به هر حال، مالك و دیگران را در آن شب سرد بازداشت كردند و با اسلحه نگهبانى مى‏دادند. بنى تمیم پرسیدند:

    چرا سلاح به دست گرفتید؟ سربازان پاسخ دادند: چون ما مسلمان‏ها باید مواظب شما باشیم. بنى تمیم گفتند: ما هم مسلمانیم. سربازان كه این اعتراف را شنیدند اسلحه را به كنارى گذاشتند. اما در این میان، منادى خالد به

    لشكریان چنین دستور داد: «ادقئوا اسراكم». این كلمه در نزد آن سربازان - كه از قبیله بنى كنانه بودند - معنایش این بود اسیرانتان را بكشید. سربازان، اسرا را كشتند و خالد هم فرمان بریدن سر مالك بن نویره را صادر كرد. سر این صحابى مسلمان را به فرمان خالد زیر دیگ غذا گذاشتند، غذا پختند و آنقدر موهاى سر مالك زیاد بود كه تا آخر پخت غذا دوام یافت، و خالد از آن غذا خورد تا از قدرت مسلمانان رعبى در دل دشمنان بیفتد.[1]

       خالد پس از قتل مالك همسر او را كه زیبا بود براى خویش به همسرى انتخاب كرد و با او هم‏بستر شد.

       در ابتدا نقطه ابهامى در این قضیه تاریخى به نظر مى‏رسد و آن علت تصمیم شبانه خالد نسبت به قتل مالك و تجاوز به همسر اوست، اما تاریخ این سرّ مخفى را آشكار كرده است. ثابت در كتاب الدلائل چنین نقل مى‏كند:

       خالد چشمش به همسر بسیار زیباى مالك افتاد و به او خیره شد.

    -------------------

    1). ابن كثیر، البدایة و النهایه، ج 6، ص 321 - 322.

     

    مالك كه شاهد این صحنه بود فوراً حوادث آینده را حدس زد و رو به همسرش كرد و گفت: همسرم، تو دیگر مرا كشتى؛ یعنى به زودى من به دلیل زیبایى تو كشته خواهم شد.[1]

     

       ابن كثیر مورّخ بزرگ نقل مى‏كند: ابوقتاده انصارى از این واقعه سخت برآشفت، به خالد اعتراض كرد و خالد هم او را طرد نمود. ابوقتاده براى شكایت به مدینه خدمت ابوبكر و عمر رسید. ابوبكر او را رد كرد، اما عمر از این جنایت بسیار خشمگین شد. عمر با اصرار زیاد از ابوبكر خواست كه خالد را از فرماندهى عزل كند، اما ابوبكر نپذیرفت.[2]

       البته برخى مورّخان نقل كرده‏اند كه: چون مالك بن نویره در پرداخت زكات به خالد تردید كرد، خالد فرمان قتلش را صادر نمود كه بازهم این تردید مجوز قتل نمى‏شود، اما برخى سعى كرده‏اند به شكلى ارتداد او را ثابت كنند تا قتل فجیع توجیه شرعى شود، لذا سخنى از همكارى مالك با سجاح مدعى نبوت و تردید یا اندكى لحن انكارآمیز نسبت به نبوت حضرت محمد(ص) را در تاریخ نوشته‏اند.[3]

     

      

    -----------------------

    1). عبدالحسین احمد الامینى، الغدیر فى الكتاب و السنة و الادب، ج 7، ص 160.

    2). البدایة و النهایه، ج 6، ص 322.

    3). همان.


        ابن جریر طبرى دیگر مورّخ بزرگ اهل‏سنّت دنباله جریان را این چنین نقل مى‏كند:

    خالد بن ولید در حالى از سفر برگشت و وارد مسجد شد كه لباسى از زره بر تن داشت و عمامه‏اى تزیین شده به چند تیر بر سر نهاده بود. عمر وقتى این صحنه را دید فوراً بلند شد و تیرها را از سر او كند و همه را درهم شكست و فریاد زد: اى ریاكار! تو مسلمانى را بى‏جهت مى‏كشى و به همسرش تجاوز مى‏كنى؟ سوگند به خدا كه تو را سنگ‏سار خواهم كرد! اما خالد هیچ نگفت.[1]

       ابن اثیر در كتاب اسد الغابه مى‏نویسد: عمر به خالد گفت: اى دشمن خدا تو مسلمانى را مى‏كشى و به همسرش تجاوز مى‏كنى؟ حتماً سنگ سارت خواهم كرد! (یا عدو الله قتلت امرء مسلماً ثم نزوت على امرئته لارجمنّك).

    ابن اثیر مى‏نویسد: «مالك بن نویره» مرتد نشده بود و به همین دلیل، ابوبكر هم اسراى بنى تمیم را آزاد كرد، غنایم آنان را به آنان بازگرداند و خون بهاى كشته‏هایشان را از بیت المال پرداخت.[2]

     

       در تاریخ ابى الفداء آمده است:

     

    قال عمر لأبی‏بكر: ان خالداً قد زنى فاجلده. قال أبوبكر: لا، لأنه تأوّل فاخطا. قال: فانه قتل مسلماً فاقتله. قال: لا، لأنّه تأوّل فاخطا[3]؛

       عمر به ابوبكر گفت: «خالد زنا كرده است باید حد بر او جارى كنى و شلاقش بزنى.» ابوبكرگفت: «خیر، او اجتهاد كرده و در اجتهادش خطا كرده است». عمر گفت: «او مسلمانى را كشته، پس حدّ قصاص و اعدام را جارى كن». ابوبكر گفت: «خیر، او در اجتهادش خطا كرده است».[4]

    -------------------------------

    1). تاریخ الامم و الملوك، حوادث سال 11 قبل از خبر مسیلمه، ج 2، ص 243.

    2). اسد الغابه، ج 4، ص 295 - 296.

    3). ابى‏الفداء، تاریخ ابى الفداء المسمى المختصر فى اخبار البشر، تعلیق محمود دیّوب، ج 1، ص 222.

    4). همان، ص 222.

     

       البته این اولین ضایعه خالد در حد كشتار بى مورد و ایراد خسارت بر بیت المال نبوده است. ابن كثیر نقل مى‏كند كه: خالد در زمان خود پیامبر(ص)از طرف آن حضرت براى دعوت قبیله بنى اجذم اعزام شد. آنان مسلمان شدند، اما چون بلد نبودند اسلام خویش را با كلمه «اسلمنا» اعلان كنند با كلمه «صباءنا» اعلان كردند. خالد هم فرمان قتل آن‏ها را صادر كرد. وقتى بقیه مسلمانان قبیله براى شكایت خدمت حضرت رسیدند، حضرت بسیار متأثر شد و دست به دعا برداشت و عرض كرد: «اللهم إنّی أبرء إلیك مما فعل خالد»؛ یعنى «بار خدایا من در پیشگاه تو بیزارى مى‏جویم از این كردار زشت خالد.»

       حضرت خون بهاى كشتگان را از بیت المال به ورثه آن‏ها پرداخت. [1]

     

       اكنون بفرمایید این كشتارهاى بیرحمانه مسلمانان با اندك بهانه و تردیدى یا كشتن مالك به دلیل دست‏یابى به همسر زیبایش، قابل تقدیر و ستایش و احترام است؟ یا به نظر شما یك نوع اجتهاد و تأویل است؟

     

       مولوى عبدالصمد: آقاى امینى، این مطلب شما صحیح است و من این جریان وحشتناك را درباره خالد در كتب دیگر اهل‏سنّت، مثل الاصابة فى تمییز الصحابه تألیف علامه ابن حجر عسقلانى و تاریخ كبیر ابن عساكر مطالعه كرده‏ام،[2] ولى آیا قبول ندارید كه ایشان سیف الاسلام و شمشیر برنده دین علیه مشركان بوده است؟

     

       آقاى امینى: چرا، بنده معتقدم خالد بن ولید یكى از شمشیرزنان به نام جنگ‏هاى صدر اسلام بود، اما با توجه به وجود شمشیرهاى برنده‏ترى چون طلحه، زبیر، حمزه سیدالشهداء و على بن ابى طالب(ع)چه دلیلى دارد این مدال و لقب (سیف الاسلام) را به ایشان بدهیم. آیا این ترجیح مرجوح بر راجح نیست؟ اصولاً شمشیرى كه به خون مسلمانان بى گناه آلوده شود و موجب برائت و بیزارى رسول خدا شود، شایستگى این لقب خوب را دارد؟!

       مولوى حافظ: آقاى امینى، به نظر شما كدام یك از این شمشیر زنان صدر اسلام شایسته این عنوان (سیف الله) هستند؟

       آقاى امینى: بنده شخصاً حق نظر دادن ندارم. ما بنده خداییم و در مورد تعیین شایسته مدال باید از خدا دستور بگیریم.

     

    ---------------------

    1). البدایة و النهایه، ج 6، ص 323.

    2). الاصابه، ج 1، ص 414 و ج 3، ص 357؛ ابن عساكر، تهذیب تاریخ دمشق، ج 5، ص 108.

     

       مولوى حافظ: آیا خداوند در مورد این موضوع هم دستورى دارد؟

     

       آقاى امینى: بله، خداوند در بین این همه شمشیر زنان صدر اسلام یك نفر را انتخاب كرد و شایسته این مدال قرار داده است. همه شمشیرها را در برابر این شمشیر هیچ انگاشته است و تمام جوانمردان صدر اسلام را در برابر این جوانمرد، كوچك شمرده است. مى‏توانید به خاطر بیاورید چه كسى بوده است؟

     

       مولوى عبدالصمد: «لا فتى إلّا علیّ لا سیف إلّا ذوالفقار». جمله‏اى كه جبرئیل در گرماگرم غزوه احد بر رسول گرامیش نازل كرد.

     

       مولوى محمد عمر: آقاى مولوى، من این حدیث را شنیده‏ام، اما در كتابى ندیده‏ام. اگر منبعى از كتب معتبره خودمان سراغ دارید، بفرمایید.

       مولوى عبدالصمد: بله، كتاب گرانقدر سیره ابن هشام، طبع دار احیاء التراث العربى، جلد سوم، صفحه 106 این جمله ارزشمند را نقل كرده كه در جنگ احد قرائت شده است.

       مولوى حافظ: بنابراین، حدیث شمشیر خالد دیگر فاقد عنوان و مدال شد.

       آقاى امینى: خیر، هرگز این چنین نیست. شمشیر ایشان هم داراى مدال دیگرى است كه به بقیه داده نشده است.

       مولوى حافظ: كدام مدال و چه كسى به ایشان داده است؟

     

       آقاى امینى: خلیفه دوم، جناب عمر، پس از آن كه خالد مالك بن نویره را به قتل رساند و به همسرش تجاوز كرد، نام شمشیر او را «سیف مرهق»؛ یعنى شمشیر شتابزده نهاد و به ابوبكر گفت: «ان فی سیفه لرهق»؛ یعنى در شمشیر خالد یك تیزى زشت و ظالمانه و شتابى است كه مسلم و مشرك را با هم مى‏كشد.[1]

     

       مولوى محمد عمر: مسئله خالد بن ولید كاملاً برایم روشن شد. لطفاً درباره بنى امیه و اصحاب برجسته رسول خدا(ص) از این قبیله مطالبى بفرمایید تا شبهات ما برطرف شود.

     

       بنى امیه


       آقاى امینى: قبل از هر چیز سخنى را از دیدگاه قرآن درباره بنى امیه شروع كنیم. فخررازى مفسر بزرگ در تفسیر كبیر خود[2]، الوسى مفسر بزرگ دیگر در تفسیر خود[3]، جلال الدین سیوطى حافظ و مفسر كبیر در الدر المنثور[4] و گروهى دیگر از مفسران بزرگ تاریخ اسلام‏[5] از ابن عباس و بعضى دیگر از صحابه نقل كرده‏اند كه:

    شبى پیامبر اكرم(ص) در خواب دید كه بنى امیه هم چون بوزینگان بر منبر او بالا مى‏روند. حضرت وقتى بیدار شد از این موضوع ناراحت شد. جبرئیل این آیه كریمه را بر حضرت نازل كرد: (... وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتى‏ اَرَیْناكَ اِلّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْانِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ اِلّا طُغْیاناً كَبیراً).. [6].
    خداوند در این آیه مى‏فرماید: ما آن رؤیا را در خواب به تو نشان ندادیم، مگر به دلیل آزمایش مردم و نشان دادن شجره ملعونه (درخت لعنت شده) در قرآن وما آن‏ها را مى‏ترسانیم (از عذاب خویش)، ولى این هشدارها بر كافران جز طغیان بزرگ نمى‏افزاید.


    -------------------

    1). الاصابه، ج 3، ص 357؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى، ج 5، ص 105 و ج 16،  ص 258.

    2). فخر رازى، تفسیر كبیر، ذیل آیه 60 سوره اسراء، ج 20 ،ص 237.

    3). الوسى بغدادى، روح المعانى فى تفسیر قرآن العظیم و السبع المثانى، ج 15، ص 107 ذیل آیه 60 سوره  اسراء:«اخرج عن ابن عمر ان النبى(ص) قال: رأیت ولد الحكم بن ابى عاص على المنابر كانهم  قردة... و فى عبارت بعض المفسرین هى بنى امیه»... باعتبار ان المراد بها بنى امیه و لعنهم لما صدر  منهم من استباحة الدما المعصومة و الفروج المحصنه و اخذ الاموال من غیر حلها و منع الحقوق عن  اهلها و تبدیل الاحكام و الحكم بغیر ما انزل الله على نبیه علیه الصلاة و السلام الى غیر ذلك من القبائح العظام و المخازى الجسام التى لا تكاد تنسى مادامت اللیالى و الایام.

    4). الدر المنثور، ج 5، ص 309.

    5). قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 10، ص 283 - 286. نیشابورى، تفسیر غرائب القرآن و رعائب

    الفرقان در حاشیه تفسیر جامع البیان فى تأویل القرآن طبرى، ج 15، ص 55.

    6 ). اسراء (17) آیه 60.

     

       خداوند در این آیه رسماً بنى امیه را درخت لعنت شده قرآنى شمرده است تا دیگر جاى ابهام در جامعه اسلامى نسبت به سران بنى امیه باقى نماند.
        فخر رازى ضمن این كه احتمالات دیگرى را در تفسیر این آیه نقل مى‏كند، مى‏نویسد: آن چه باعث تأكید این تفسیر مى‏شود آن است كه: عایشه روزى به مروان بن حكم كه از برجستگان بنى‏امیه است، گفت: «لعن الله أباك و أنت فی صلبه فأنت بعض من لعنه»؛ یعنى خداوند پدرت را لعنت كرده است، در حالى كه در صلب او بودى. پس تو هم یكى از ملعونین خدا هستى.[1]

     

       مولوى حافظ: راستى، اشكالى تاكنون به شیعیان داشته‏ام كه چرا گاهى یزید و بعضى‏دیگر از بنى امیه را لعنت مى‏كنند؟ الان برایم روشن شده كه نه تنها عایشه‏ام‏المؤمنین بنى امیه را ملعون شمرده، بلكه خداوند هم آن‏ها را در قرآن لعنت كرده است.

     

       مولوى محمد عمر: عجیب! این هم نكته تازه‏اى بود كه آقاى مولوى حافظ مطرح كردند. آقاى امینى بفرمایید این شأن نزول را همه مفسران اهل‏سنّت مطرح كرده‏اند؟

    آقاى امینى: خیر، شما هیچ انتظار نداشته باشید كه همه علماى اهل‏سنّت با توجه به احترام یا دیدگاه معتدلى كه به سران بنى امیه دارند، همه این گونه احادیث را نقل كنند. شما ببینید همین آقاى طبرى كه از پخته‏ترین نویسندگان تاریخ اسلام است در كتاب تاریخش كه به قصد بیان واقعیت‏هاى تاریخى نوشته شده است، مى‏گوید: «من آن واقعه‏هاى تلخى را كه موجب ناگوارى مردم (اهل‏سنّت) مى‏شود و تاریخ آن را ثبت كرده است نقل نخواهم كرد.»   بنابراین، وقتى مى‏بیند شأن نزول این حدیث را دیگر بزرگان در تفاسیر خود نقل كرده‏اند، خود را ناچار مى‏بیند كه نقل كند، اما كلمه «بنى‏امیه» را از متن حدیث حذف كرده و به جاى آن كلمه «بنى فلان» را نوشته است. با توجه به این ضعف تعهد كه به نظر من خیانت به مسلمانان، تاریخ اسلام و تفسیر است، آیا انتظار دارید همه آن را نقل كنند؟ در عین حال، علامه امینى این حدیث را از تعداد زیادى از مفسران، محدثان و مورّخان اهل‏سنّت، علاوه بر شخصیت‏هاى سابق‏الذكر نقل كرده‏اند، از قبیل: تفسیر خازن، تفسیر شوكانى، تفسیر آلوسى، الخصایص‏الكبرى، اسد الغابه، كنز العمال، مستدرك حاكم، تاریخ خطیب بغدادى و تاریخ طبرى.[2]

    ------------------------------

    1). تفسیر كبیر، ج 20، ص 237، ذیل آیه 60 سوره اسراء.

    2). الغدیر، ج 8، ص 248.

     

       مروان و حكم

     

       اما درباره مروان و پدرش حكم بن ابى العاص فقط دو حدیث را به عنوان نمونه ارائه مى‏كنم:

     

       الف) علامه بلاذرى مورّخ بزرگ اهل‏سنّت در كتاب انساب الاشراف شرح حال حكم و مروان را چنین مى‏نگارد: حكم بن العاص آزار دهنده‏ترین همسایه پیامبر(ص)بود. او پس از فتح مكه به مدینه آمد و به ظاهر اسلام آورد، اما گاهى پشت سر پیامبر اكرم(ص) راه مى‏افتاد و با حركات چشم، دهان و دست حضرت را استهزا مى‏كرد. روزى حضرت با همسرش در خلوت حجره‏اش نشسته بودند كه ناگهان حكم از شكاف دیوار براى تماشاى آن‏ها داخل شد. حضرت با عصبانیت بیرون آمد و فرمود: «چه كسى مى‏تواند شر این ملعون را از من كم كند»؟ سپس فرمان داد كه حكم و فرزندش مروان را از مدینه تبعید كردند. پس از استقرار خلافت ابوبكر، عثمان از خلیفه خواست اجازه برگشتن آن‏ها را به مدینه بدهد. خلیفه گفت: «هیچ گاه تبعیدى پیامبراكرم(ص) را بر نمى‏گردانم.» عثمان در دوران خلافت عمر مجدداً این تقاضا را كرد و عمر هم پاسخى چون ابوبكر داد. وقتى خود عثمان به خلافت رسید نه تنها حكم و مروان طرید رسول الله(ص) را به مدینه بازگرداند، بلكه سمت فرماندارى و فرماندهى لشكر را به مروان اعطا كرد!! علاوه بر آن، یك پنجم كلّ غنایم فتح آفریقا را كه صد یا دویست هزار دینار (مثقال طلا) بود به مروان بخشید.[1] طبق نقل تاریخ طبرى و ابن ابى الحدید، همین مروان عامل قتل عثمان شد، زیرا وقتى مصرى‏ها براى شكایت از والى مصر خدمت خلیفه آمدند و تقاضاى عزل او را كردند، خلیفه هم حكم عزلش را صادر كرد و مصرى‏ها به سوى مصر بازگشتند، اما مروان نامه‏اى را به نام عثمان به سوى والى معزول مى‏نویسد و فرمان ابقا بر استاندارى و قتل سران مصرى را در آن نامه صادر مى‏كند و مهر خلیفه را بر آن نامه مى‏زند و به وسیله پیك ویژه عثمان، نامه را ارسال مى‏كند. این نامه در بین راه به دست مصرى‏ها مى‏افتد و این عمل را فریب و نیرنگ بزرگى از خلیفه رسول الله(ص)مى‏دانند و بر مى‏گردند و تصمیم به قتل خلیفه مى‏گیرند. خلیفه سوگند یاد مى‏كند كه من از جعل این نامه خبرى نداشته‏ام، اما مهاجمان به آن سوگند اعتماد پیدا نمى‏كنند و مى‏گویند: اگر واقعاً خبر نداشتى باز هم صلاحیت خلافت را ندارى، زیرا داراى این چنین معاونین فریب كار و متقلبى هستى.[2]

    -------------------------

    1). احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج 6، ص 133 و 255.

    2). شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 150، 20 ج، خطبه 30.

     

       مطلب دیگرى كه از مستدرك الصحیحین حاكم نیشابورى به خاطرم رسید این است كه ایشان حدیث صحیحى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى‏كند: «هر فرزندى كه در مدینه متولد مى‏شد او را خدمت پیامبر اكرم(ص) مى‏آوردند تا روزى كه مروان بن حكم را خدمتش آوردند، حضرت وقتى او را دید فرمود: «او وزغ پسر وزغ و ملعون پسر ملعون است». حاكم نیشابورى -محدث كبیر اهل‏سنّت - پس از نقل این حدیث مى‏نویسد: حدیث، صحیح‏الاسناد است.

     

       ب) عبدالله بن عمر حدیث دیگرى را از حضرت رسول(ص) نقل مى‏كند كه فرمود: «این (حكم بن عاص) به زودى با كتاب خدا و سنّت پیامبرش مخالفت مى‏كند و از او فرزند فتنه گرى به دنیا خواهد آمد كه دودش به آسمان بالا خواهد رفت و در آن روز برخى از شما (صحابه) پیرو او خواهید بود»[1].

    -----------------------

    1). قال النبى(ص): ان هذا (یعنى حكم ابن العاص) سیخالف كتاب الله و سنة نبیه، سیخرج من صلبه متن یبلغ دخانها السماء و بعضكم یومئذ شیعته (متقى هندى، كنزالعمال، ج 11، ص 168، ح 31065).

     

    ابو هریره

     

       مولوى عبدالصمد: جناب آقاى امینى، بگذارید یك مطلب را صریحاً عرض كنم. بسیارى از ما اهل‏سنّت قلباً اعتقاد، علاقه و احترام زیادى براى مروان و حكم بن عاص و امثال این‏ها قائل نیستیم، و اگر مى‏بینید انتقاد آشكار به آن‏ها نمى‏كنیم، راز اصلى‏اش آن است كه سدّ حرمت صحابه شكسته نشود تا به چهره‏هاى مقدس صحابه اعتراض و انتقاد نشود. گرچه بنده این همه اطلاعاتى را كه شما ارائه كردید قبلاً نداشتم، اما برخى را محققانه و شخصاً بر اساس كنجكاوى در كتاب‏ها خوانده بودم و البته از ترس جو و فضاى بسته فرهنگى به كسى نمى‏گفتم، چه بسا ممكن است بسیارى از مولوى‏ها قلباً و باطناً مانند من فكر كنند و براى این‏گونه صحابه كه نام بردید، به دلیل اطلاع از جرایم‏شان عدالت قائل نباشند، اما جرأت اظهار آن را ندارند.

    لكن بنده نسبت به برخى چهره‏هاى برجسته اصحاب مانند ابوهریره كه بزرگ‏ترین محدثین اهل‏سنّت است و حدود پنج‏هزار حدیث ما اثر و گفته او است، احترام خاصى قائلم. و لذا از جرح و انتقاد و اعتراض‏هاى شیعیان به وى جداً ناراحت‏ام، زیرا اگر بى‏اعتبارى احادیث وى اثبات شود بخشى از معارف اسلامى برگرفته از احادیث وى فرو خواهد ریخت. آیا فكر نمى‏كنید این تعرض‏هاى شیعیان ناشى از تعصب مذهبى شیعه براى تخریب مذهب اهل‏سنّت باشد؟

     

       آقاى امینى: جناب مولوى، اگر بدبینانه به انتقادها و تعرض‏ها نگاه كنیم، چون ابوهریره جایگاه مهمى در احادیث و معارف مذهب دارد، احتمال هم ندهید كه معترض شاید انگیزه‏اش نقادى واقع‏بینانه عیوب و خوبى‏هاى وى باشد، باید شما عالم بزرگ اهل‏سنّت و استاد دانشگاه الازهر مصر جناب محمد ابوریّه را كه مهم‏ترین و قوى‏ترین كتاب را به نام ابوهریرة شیخ المضیرة در تاریخ اسلام علیه ابوهریره نوشته، متهم كنید كه هدفش تخریب مذهب تسنن بوده است، بلكه ده‏ها و صدها محدث و مورّخ بزرگ اهل‏سنّت را كه در كتب خویش معایب وى را نوشته‏اند، دشمنان مذهب تسنن شمرید. حتى امام بخارى را نیز دشمن بزرگ مذهب تسنن بدانید، زیرا تلخ‏ترین عیب ابوهریره را ایشان در كتاب صحیح بخارى نقل كرده و نه تنها از زبان دیگران، بلكه از زبان خود ابوهریره نقل كرده كه وى احادیث دروغینى از كیسه خودش مى‏ساخت و به رسول خدا(ص) نسبت مى‏داد.

    امام بخارى در صحیح خویش جلد هفتم كتاب النفقات، باب 179، حدیث 269، حدیثى را به این مضمون نقل مى‏كند: 

     

    عن أبی‏هریرة قال: قال النبیّ(ص): أفضل الصدقة... فقالوا یا أباهریرة، سمعتَ هذا من رسول‏الله(ص)؟ قال: لا، هذا من كیس أبی‏هریرة.

    اگر اطلاعات بیش‏ترى درباره ابوهریره بخواهید به كتاب مزبور و كتاب ابوهریره تألیف امام شرف‏الدین مراجعه كنید.

       مولوى عبدالصمد: اگر واقعاً امام بخارى این حدیث را نقل كرده باشد به هیچ حدیث ابوهریره نمى‏توان اعتماد كرد.



    صحابه از دیدگاه تاریخ وروایات

     

    اجماع امت بر عدالت صحابه

     

       مولوى محمد عمر: آقاى امینى، مطالبى را كه فرمودید مستند و در كتب بزرگ‏ترین علماى ما اهل‏سنّت آمده است و ارتكاب معاصى كبیره و صغیره‏اى را براى بعضى از اصحاب اثبات مى‏كند كه اگر یكى از آن‏ها را امروز یك مسلمان در محیط ما انجام دهد او را طرد كرده منفور مى‏دانیم.

     

       اما فكر نكنید این همه پافشارى من به دلیل لجبازى و عناد است، بلكه به این دلیل است كه «اجماع امت» بر عدالت اصحاب اقامه شده است و من چگونه در مقابل اجماع - كه از ادله شرعیه است - بایستم و «فسق بعضى صحابه» را بپذیرم؟ ابن حجر عسقلانى - عالم بزرگ و متبحر اسلام - در مقدمه كتاب الاصابة فى تمییز الصحابه خود مى‏فرماید: اهل‏سنّت بر عدالت صحابه اجماع كرده‏اند: «اتفق أهل السنة على ان الجمیع عدول و لم یخالف فی ذلك إلا شذوذ من المبتدعة»، سپس براى اثبات صحت نظر اجماع كنندگان به آیات متعدّدى از قرآن كریم استدلال مى‏كند كه انسان نمى‏تواند آن‏ها را نادیده بگیرد، از قبیل:

     

    (كُنْتُمْ خَیْرُ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...)[1]؛


    شما بهترین امتى هستید كه براى مردم خارج شدید.


    (وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطاً...)[2]؛


    و این چنین شما را امتى نمونه قرار دادیم.

     

    (یا اَیُّهَا النَّبِىُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ)[3]؛

    اى پیامبر تو را بس است خداوند و مؤمنانى كه تبعیت و پیروى از تو مى‏كنند.

     

    -----------------------

    1). آل عمران (3) آیه 110.

    2). بقره (2) آیه 143.

    3). انفال (8) آیه 64

     

       و دیگر آیات و احادیثى كه ایشان نقل مى‏كند. این اجماع و آیاتى است كه ناچاریم چشم از آن واقعیت‏ها بپوشیم.


       امینى: جناب مولوى، اگر اجازه بدهید این دو دلیل با یك‏دیگر خلط نشود، بنده تاكنون عرض كردم كه آیات و روایات متعدّدى دلالت دارند كه قطعاً برخى صحابه متأسفانه دچار معصیت و فسق شده و فاقد صفت عدالت
    شده‏اند. اگر در این آیات و روایات اشكالى به نظر مبارك‏تان مى‏رسد بفرمایید.

     

       مولوى محمد عمر: خیر، آن‏چه فرمودید همه صحیح بود و بنده پاسخى ندارم. اما...


       امینى: بله، صحیح است، شما در برابر این همه آیات و روایات با یك مشكل مواجه هستید و آن، اجماع امت بر عدالت صحابه است و چون اجماع را حجّت شرعى مى‏دانید، نمى‏دانید كه چگونه با این مشكل برخورد كنید.


       مولوى محمد عمر: بله، واقعاً باید به من حق بدهید كه درباره این اجماع تأمل كنم و آن را نادیده نگیرم.

     

       مولوى حافظ: اصلاً من در شگفتم كه این همه علماى دین از آغاز تاریخ  اسلام تاكنون، این همه آیات و روایات را كه بر فسق برخى اصحاب دلالت مى‏كند دیده‏اند، اما چگونه اجماع بر عدالت كلّ اصحاب كرده‏اند؟

     

       مولوى عبدالصمد: آقایان اجازه بدهید آقاى امینى صحبت كنند، شاید معلوم شود كه اصلاً اجماعى در كار نبوده است.

     

       اختلاف عالمان اهل‏سنّت درباره صحابه

     

       امینى: شما حتماً در دوران تحصیل كتب اصول فقه را خوانده‏اید، الان هم حتماً استاد اصول فقه هستید، یكى از مهم‏ترین كتب اصول فقه اهل‏سنّت كتاب الاحكام فى اصول الاحكام تألیف عالم و اصولى بزرگ اهل‏سنّت آمدى است. ایشان شش نظریه از علماى اسلام درباره صحابه پیامبر اكرم(ص) نقل مى‏كند كه عبارت‏اند از:

     

       1. اكثر پیشوایان بر عدالت همه صحابه اتفاق كرده‏اند.

     

       2. صحابه با دیگر مسلمانان در این كه اثبات عدالت هر كدام نیازمند دلیل خاصى است، یكسان‏اند.

     

       3. عدالت اصحاب تا قبل از درگیرى‏ها و فتنه‏ها مسلم بوده، اما پس از آن لازم به تحقیق است.

     

       4. هر صحابى كه با على بن ابى طالب(ع) جنگیده است به دلیل خروج بر امام عادل، فاسق و مردود الروایة است.

     

       5. روایات كلّ صحابه مردود است، چون همه با هم جنگیدند و طرف حق براى ما معین نیست.

     

       6. روایت صحابى كه مشكوك الفسق نباشد، قبول است.[1]

     

    ----------------------------

    1). آمدى، الاحكام فى اصول الاحكام، ج 2، ص 128.

     

       اكنون كه آگاه شدیم امت اسلام به صورت یك پارچه بر عدالت كلّ صحابه اتفاق نظر و اجماع نداشته‏اند، چگونه نقل اجماع را از زبان دیگران باور كنیم؟ آمدى براین مطلب تصریح كرده و مى‏گوید:

       حتى اگر امامان چهارگانه بر یك مطلبى اتفاق نظر داشته باشند و نظر مخالفى هم از صحابه باشد، نزد اكثر علما اجماع منعقد نمى‏شود.[1]

     

       این گونه اتفاق نظر اكثریت بر مطلبى با وجود آراى گوناگون دیگر در بین امت هیچ اعتبار شرعى ندارد، بلكه غزالى مى‏نویسد:

       اگر یك یا دو نفر از امت نظر مخالف اكثریت داشته باشند اجماع محقق نشده است و مخالفت با آنان هیچ مانعى ندارد، زیرا آن چه حرام است مخالفت با نظریه كلّ امت است.[2]

     

       عرض بنده این است كه این ادعاى اجماع كه برخى بزرگان كرده‏اند به سه دلیل هیچ‏گونه اعتبار و ارزش شرعى ندارد:

       اولاً، آن اجماعى كه حجّت شرعى است اجماع «محصل» و «قطعى» است.

     

       اما اگر یك یا چند نفر از علما «نقل اجماع» كرده و «ادعا» كنند كه در زمان گذشته، اجماع امت بر فلان حكم بوده است، هیچ گونه ارزش و حجّت شرعى ندارد.

     

       امام محمد غزالى عالم اصولى بزرگ اهل‏سنّت - در كتاب ارزش‏مند المستصفى مى‏نویسد:

    الاجماع لایثبت بخبر الواحد لانه دلیل قاطع‏[3].

    -------------------------

    1). لو ذهب واحد من الصحابة إلى حكم و اتفق التابعون على خلافه لم یكن اجماعهم منعقداً (همان، ج 1،  ص 329).

    2). اذا خالف واحد من الامة او اثنان لم ینعقد الاجماع دونه... و دلیلنا ان المحرم مخالفة الامة كافة  (ابوحامد غزالى، المستصفى من علم الاصول، ج 1، ص 202).

    3). همان، ج 1، ص 215.

     

       شما مى‏دانید اگر علماى طبقه اول را كه براى اولین مرتبه ادعاى اجماع كرده‏اند (غیر از علماى متأخرى كه از زبان طبقه اول نقل اجماع كرده‏اند) برشمرید، امثال ابن‏حجر، ابوحاتم رازى‏[1] و ابن اثیر[2]، از انگشتان دست تجاوز نمى‏كند، چه رسد به این كه خبر متواتر شود، بلكه اجماع منقول به خبر واحد و فاقد اعتبار شرعى خواهد بود.


       ثانیاً، بر فرض كه اجماع منقول به خبر واحد حجّت باشد، در صورتى است كه ما یقین به بى‏پایگى آن ادعا نداشته باشیم. اما اگر خود بدانیم كه اجماعى اصلاً در این موضوع واقع نشده است، هر قدر كه دیگران نقل اجماع كنند براى ما ارزشى ندارد و الا ترجیح ظن بر قطع و ترجیح مرجوح بر راجح خواهد بود. شما مى‏دانیدكه موضوع عدالت صحابه مورد اختلاف نظر بین پیشینیان از امت بوده است و نظریات مختلفى در این موضوع داشته‏اند؛ به عنوان نمونه عبارات كتاب ارزشمند الاحكام فى اصول الاحكام تألیف آمدى - اصولى بزرگ اهل‏سنّت - را ملاحظه كردید كه نظریات مختلف امت را در این زمینه نقل كرده است.

    در این صورت، بهتر آن است كه دست از واژه «اجماع» بشوییم و بگوییم:

    «اكثر» مسلمانان اتفاق نظر در مورد عدالت صحابه دارند، هم چنان كه ابن حجر عسقلانى و آمدى همین تعبیر را به كار برده‏اند.


       ثالثاً، بر فرض كه اتفاق «اكثریت» را «اجماع» بنامیم و آن را حجّت بدانیم، چگونه در موردى كه صریح آیه قرآن با این اجماع تعارض دارد قرآن - را نعوذ بالله - طرد كنیم و نظریه امت را بپذیریم؟


    ------------------------

    1). محمد بن ادریس، تقدمه المعرفة، ص 7.

    2). اسد الغابه، ج 1، ص 3.


       مولوى محمد عمر: آقاى امینى، كجاى قرآن با این اجماع تعارض دارد؟


    آیا فاسقان صحابه عادل بوده‏اند؟

     

       آقاى امینى: خداوند در آیه شش سوره حجرات، ولید بن عقبه را كه به ظاهر مسلمان، مؤمن، نمازگزار و صحابى بود فاسق شمرده و عدالت این صحابى را نفى كرده است. چگونه ما این آیه كریمه را رها كرده و به تبعیت كوركورانه از عده‏اى بگوییم همه صحابه بدون استثنا عادل بوده‏اند؟

     

       مولوى محمد عمر: این آیه عدالت را از یك صحابى سلب كرده است، اما قرآن نسبت به دیگر صحابه نفى عدالت نكرده است تا با رأى اكثریت معارض باشد.

     

       آقاى امینى: آقاى مولوى، آیا طبق آیات، احادیث و تواریخى كه نقل كردم قبول دارید كه تعداد زیادى از صحابه مرتكب معصیت كبیره و صغیره شده‏اند؟

    مولوى محمد عمر: بله، اما شاید آن گناهان و معصیت‏ها باعث سلب عدالت از آن‏ها نشده باشد.

       آقاى امینى: آقاى مولوى، اگر آن معصیت هایى كه شمردیم، مثل زناى محصنه، سرقت، خیانت در امانت، اذیت و متلك گفتن به پیامبر(ص)، رفتن به منزل پیامبر(ص) و نگاه از شكاف دیوار به منزل حضرت، مى‏خوارى، آدم كشى، كشتن زنان مسلمانان و حتى كودكان بى گناه ابن عباس، غارت اموال مردم مدینه، مكه و دیگر آبادى‏هاى اسلام، جاسوسى براى مشركان، افشاى اسرار رسول خدا(ص)، فرار از جنگ، دروغ گفتن به پیامبر(ص) و فرار از پرداخت زكات باعث «فسق» انسان نشود، پس لطفاً بفرمایید چه كارى «عامل فسق» خواهد بود؟!

     

       توبه، عامل بازگشت عدالت


       مولوى عبدالصمد: مطلب شما صحیح است. همین اصولىِ بزرگِ اهل‏سنّت -آمدى- را كه نام بردید، در كتاب الاحكام خویش مى‏فرماید:

    یكى از شرایط ارزش حدیث، عدالت راوى آن است و تحقق عدالت مبتنى بر سه پایه است:

     

       1. پرهیز از گناهان كبیره، مثل شرك، قتل مؤمن، قذف محصنه، زنا، فرار از جنگ، دزدى، شرب خمر و....

     

       2. پرهیز از بعضى از گناهان صغیره.

     

       3. پرهیز از بعضى مباحات كه خلاف شأن و آداب اجتماعى است.[1]

     

       لازمه این سخن آن است كه كلّیه افرادى كه در بین صحابه گرامى مرتكب معصیت كبیره یا بعضى صغایر شده‏اند از جمع صحابه عدول - رضى الله عنهم - خارج‏اند و طبق آیه كریمه فوق، به دلیل فسقشان احادیثشان بى اعتبار است.

    اما در این جا راه حلّى به نظر مى‏رسد و آن این كه شاید این تعداد صحابه فاسق كه مرتكب معاصى شده‏اند، توبه كرده و صفت عدالت را دو مرتبه باز یافته باشند. با توجه به این احتمال، دیگر نمى‏توان براى هیچ كدام از آن‏ها ادعاى فسق كرد و طبعاً احادیثشان هم معتبر خواهد بود.

     

       آقاى امینى: بله، ما هم علم غیب نداریم و حق نداریم ادعا كنیم كه فلان صحابى شراب خوار یا دروغ‏گو توبه نكرده است یا ولید بن عقبه دائم الخمر توبه نكرده است، اما باید بدانیم كه:

       اولاً، تعدادى از این مرتكبان معاصى، توبه نكردنشان قطعى است، مثل كسانى كه پیامبر(ص)آن‏ها را لعن كرده است یا آن‏ها را از اهل جهنم شمرده است یا حضرت حكم اعدام آن‏ها را غیاباً (بدون مراجعه به حضرت) صادر كرده و آن‏ها فرار كرده‏اند یا افراد فاسد و شرورى كه تا آخر عمر بر فساد و گناهان خویش اصرار ورزیدند، از قبیل: ولید بن عقبه، بسر بن ارطاه، نعمان بن بشیر، ضحاك بن قیس، نعیمان - كه پس از چهار مرتبه اجراى حد سرقت، براى مرتبه پنجم بازداشت و اعدام شد - و دیگر افرادى كه باید به تاریخچه زندگى آن‏ها مراجعه كرد و مسیر آخر زندگى‏اش را شناخت.

     

    ---------------------

    1). الاحكام فى الاصول، ج 2، ص 108 - 109، تحت عنوان «فى شرایط العمل بخبر الواحد».

     

     

       ثانیاً، هم چنان كه شخص عادل تا فسقش ثابت نشود ما باید او را هم چنان عادل بدانیم، شخص فاسق هم تا توبه و عدالت بعدى‏اش ثابت نشود شرعاً فاسق شمرده خواهد شد، شهادتش در دادگاه قبول نیست و حدیثش هم طبق قرآن، شایسته قبول نمى‏باشد. اكنون شما در بین این ده‏ها صحابه‏اى كه مرتكب معاصى كبیره و صغیره شده‏اند و ما آن‏ها را بر شمردیم و صدها نفر دیگر كه در كتب تفسیر، حدیث و رجال اهل‏سنّت معرفى شده‏اند، هر كدام را كه توبه‏شان ثابت شده و مورّخان آن را نقل كرده‏اند باید عادل بدانید و احادیثش را كه در دوران عدالتش نقل كرده بپذیرید، اما دیگران كه توبه‏شان ثابت نشده است، ادعاى توبه و بازگشت عدالت آن‏ها تنها ادعایى بى‏پایه و خلاف واقع خواهد بود.

     

       ثالثاً، بر فرض كه افراد مجهول التوبه را فاسق نشمریم، باز اصولیون اهل‏سنّت، حدیث «مجهول الحال» را فاقد ارزش و «بى اعتبار» دانسته‏اند.

    امام محمد غزالى در كتاب المستصفى مى‏نویسد: و مجهول الحال فی العدالة لا یقبل قوله.[1]

     

    --------------------

    1). المستصفى، ج 1، ص 158.

     

       مولوى حافظ: آقاى امینى، البته تحقیق در زندگى صحابه، شناخت دقیق سیره زندگى آن‏ها، عدالت، فسق و توبه آن‏ها كار آسانى نیست.

     

       مولوى عبدالصمد: بله، نیازمند همت ومطالعه جدّى همه كتب و متون مربوطه است كه اكثر ما مولوى‏ها به دلیل اشتغالات اهل مطالعه آن‏ها نیستیم و اگر بخواهیم آگاهانه و واقع‏بینانه در هر موضوع نظریه‏اى انتخاب كنیم - نه فقط تقلید از گذشتگان - باید جداً مانند آقاى امینى مطالعه كنیم.

     

       150 صحابى دروغین

     

       مولوى حافظ: خیر، مقصودم این نیست، بلكه نظرم این است كه شاید مطلبى، خبرى، ردپایى از بعضى محدثان صحابى در كتب یافت نشود. اخیراً كتابى به نام مأة و خمسون صحابى مختلق، تألیف علامه مرتضى عسكرى را دیدم كه اسامى 150 نفر صحابى دروغین را در آن كتاب نام برده و با دلیل ثابت كرده است كه اصلاً این 150 راوى صحابى در عالم وجود نداشته‏اند.

     

       مولوى محمد عمر: این دیگر یك دروغ و تهمت است. آقا این حرف‏ها را نزن.

     

       آقاى امینى: آقاى مولوى، عصبانى نشوید. بهتر نیست كه شما آن كتاب را تهیه و مطالعه كنید و منصفانه و بى طرفانه بررسى كرده بعد انتخاب نظر كنید؟

     

       مولوى محمد عمر: (سرى تكان داد) و گفت: مانعى ندارد، فردا دنبالش مى‏روم. از این توضیحات مفید و مستدل شما متشكرم. مشكل اجماع و «احتمال توبه» برایم حل شد. اكنون لطفاً از آن آیات كریمه‏اى كه نقل كردم و دلالت بر عدالت كلّ صحابه مى‏كرد بحث كنید، زیرا «آیات قرآن» را كه نمى‏توانید رد كنید.

     

       آقاى امینى: اكنون كه بى‏پایگى ادعاى اجماع روشن شد، باید دانست:

     

    آیات كریمه قرآن مجید وحى مطلق و سند اصلى همه مسلمانان و غیر قابل رد است، اما این آیات سه گانه كه قرائت فرمودید هیچ ربطى به «عدالت صحابه» ندارد، زیرا نه سخنى از عدالت گفته و نه اسمى از صحابه برده است، زیرا:

     

       اولاً، مخاطب آیه شریفه (كُنْتُمْ خَیْرُ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...)[1] كلّ امت اسلام است، چرا كه همه مسلمانان اعم از صحابه و معاصران پیامبر اكرم(ص) در همه قرن‏ها موظف به امر به معروف و نهى‏از منكر و جهاد فى سبیل‏الله هستند و این آیه هیچ اختصاصى به «صحابه» ندارد.

     

       ثانیاً، این آیه ربطى به «عدالت» ندارد، زیرا عدالت، یعنى پرهیزگارى از گناهان، ولى این آیه شریفه درباره موضوع بهترین امت‏بودن مسلمانان به دلیل عمل به واجبات مهمى چون امر به معروف و نهى‏از منكر و جهاد نازل شده است.

    چنان‏كه دو آیه دیگر هم چنین است، نه اختصاص به «صحابه» دارد و نه سخنى از «عدالت» به میان آورده است. دیگر آیات و احادیثى هم كه بر این موضوع اقامه شده به همین صورت است. این جاست كه ما در زمینه عدالت اصحاب تنها با آن همه آیات، احادیث و تواریخى مواجه هستیم كه فسق و معصیت كار بودن بعضى از اصحاب را اثبات مى‏كند و یك عالم محقق هم تابع دلیل شرع و عقل است. اكنون بفرمایید این همه دلایل چه مطلبى را اقتضا مى‏كند؟

     

    ---------------------

    1). آل عمران (3) آیه 110.

     

       مولوى محمد عمر: آقاى امینى، ما صدور این معاصى و جرایم را از اصحاب معمولى حضرت رسول(ص)مى‏توانیم بپذیریم و براساس اسناد و كتب ذكر شده به آن اعتراف كنیم، زیرا آن‏ها معصوم كه نبودند هیچ، همان عرب‏هاى دوران جاهلى بودند كه تا چند سال قبل از آن دخترانشان را زنده به گور مى‏كردند و در خانه خدا براى عبادت بت‏ها هنگام طواف گاهى عریان مى‏شدند، با چهار دست و پا راه مى‏رفتند و صداى حیوانات را از خود بیرون مى‏آوردند و به قول قرآن، مناجات آن‏ها هم در آن حال كف‏زدن و سوت كشیدن بود.


       اما اهانت شما را نسبت به بعضى بزرگان صحابه نمى‏توانیم تحمل كنیم.

     

       افراد برجسته‏اى، مثل خالد بن ولید (سیف الاسلام) ابوهریره (محدث بزرگ) و معاویه، یزید، تمام بنى امیه، حتى مروان حكم و پدرش حكم بن العاص و دیگر افرادى كه نقش چشم‏گیرى در گسترش اسلام داشتند، چگونه مى‏توان این‏ها مورد بى مهرى شما و منفور خدا و رسولش باشند؟

     

       آقاى امینى: آقاى مولوى، همان طور كه خودتان الان فرمودید، عده‏اى از اصحاب رسول الله(ص)جز كسانى كه قبل از بلوغ مسلمان شدند یا از والدین مسلمان متولد شده‏اند، سابقه شرك، بت پرستى و جهالت داشته‏اند و هم چنان كه اصحاب معمولى حضرت معصوم نبوده‏اند، اصحاب بزرگ و سرشناس هم معصوم نبوده‏اند و امكان دارد كه در دوران مسلمان بودنشان نیز معاصى كبیره یا صغیره را مرتكب شده باشند.

     

       مولوى حافظ: اتفاقاً افراد سرشناس در جامعه، هم چنان كه زمینه وتمكّن بیش‏ترى براى خدمت دارند، زمینه بیش‏ترى نیز براى معصیت دارند.



    عدالت صحابه 3

     

    مولوى عبدالصمد: آقاى امینى، مطلبتان را ادامه دهید. هنوز یك دسته دیگر از آیات درباره صحابه باقى مانده است.

     

    دسته دوم: سیماى منافقان در قرآن

     

    آقاى امینى: دسته دوم آیاتى است كه بعضى از مسلمانانى را كه به ظاهر به رسول‏اكرم(ص)ایمان آوردند، همراه ایشان نماز مى‏خواندند، در جهاد شركت مى‏كردند و به دلیل مصاحبت با حضرت عنوان صحابى را براى خویش كسب كرده بودند، منافق معرفى كرده و با زدن مهر نفاق بر پیشانى آنان، پایین‏ترین و پست‏ترین دركات جهنم را به آنان اختصاص داده است؛ به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مى‏كنم:

     

    1. گروهى از صحابى منافق كه حتى پیامبر آن‏ها را نمى‏شناسد

     

     (وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْاَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ اَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ اِلى‏ عَذابٍ عَظیمٍ) [1]؛

     

    و بعضى از اعراب اطراف شما منافق‏اند و از اهالى مدینه (شهر) به سوى نفاق خزیدند كه تو آنان را نمى‏شناسى و ما مى‏شناسیم. به زودى آنان را دو مرتبه عذاب خواهیم كرد و سپس به سوى عذابى بزرگ رانده خواهند شد.

     

    2. تهمت زنندگان به همسر رسول خدا(ص)

     

    عده‏اى از صحابه آن قدر حرمت پیامبر را زیر پا گذاشتند كه به خود اجازه دادند تهمت عمل زشت به همسر رسول خدا(ص) (عایشه یا ماریه قبطیه، بنابراختلاف روایات) بزدند و خشم خدا را براى خویش خریدند.

     

    قرآن مى‏فرماید:

    (اِنَّ الَّذینَ جَاؤُا بِالْاِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ... وَالَّذى‏ تَوَلّى‏ كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ *... فَاِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَاُولئِكَ عِنْدَاللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ) [2]؛

     

    آنان كه تهمت (به همسر رسول خدا(ص)) زدند گروهى از خود شما (مسلمانان صحابى) هستند كه كسى كه منشأ این فساد شد عذاب بزرگى براى اوست. از آن جا كه شاهد براى ادعاى خود نیاوردند در نزد خداوند

    دروغ گو مى‏باشند.

     

    همه مفسران شیعه و سنى ذیل این آیه شریفه، «عبدالله بن اُبّى»، سردسته منافقان را نام برده‏اند كه عامل رواج این تهمت بوده است و بدون شك تمام شیعیان و اهل‏سنّت بر او لعنت مى‏فرستند.

     

    -------------------------

    1). توبه (9) آیه 101.

    2). نور (24) آیات 11 - 13.

     

    3. طرح ترور پیامبر به دست صحابه منافق

     

    حافظ كبیر، جلال الدین سیوطى در ذیل آیه: (هَمُّوا بِما لَمْ‏یَنالُوا) [1] (تلاش كردند آنان (منافقان) به دلیل هدفى كه به آن نرسیدند) آورده است كه عده‏اى حدود دوازده نفر از صحابه به نام‏هاى اسود، عبدالله بن ابى سعد، سعدبن ابى سرح، اباحاصر اعرابى، عامر، اباعامر، جلاس بن سوید، مجمع‏ بن حارثه، ملیحا تمیمى، حصین بن نمیر، طعمة بن ابیرق، عبدالله بن عیینه و مرة بن ربیع تصمیم گرفتند كه در جنگ تبوك پیامبر اسلام(ص) را ترور كنند كه خداوند رسولش را مطلع كرد و حضرت با تمهیدات قبلى خود را نجات داد.[2]

     

    4.سوره‏اى ویژه منافقان

     

    آن قدر منافقان مشكل تراشى كردند و با ماسك اسلام، ایمان و صحابى بودن بقیه صحابه گرامى و مؤمنان مخلص را گول زدند، منحرف كردند و به دردسر انداختند كه خداوند یك سوره را ویژه آنان نازل كرد.

    حتماً تأیید مى‏فرمایید كه مقصود خداوند از منافقان، مشركان و بت‏پرستان و كافران نبوده است، بلكه كسانى بوده كه اظهار مسلمانى كرده و خدمت حضرت مى‏رسیدند و با ایشان در برخى كارها حتى عبادت همراهى و مصاحبت داشته و جزو صحابه شمرده مى‏شده‏اند.

     

    5.منافقان پست‏ترین انسان‏ها

     

    گرچه كفار و مشركان نیز به جهنم معذب خواهند شد، «بدترین عذاب» و «پایین‏ترین دركات جهنم» ویژه «منافقان» است؛ یعنى همان مسلمانان صدر اسلام كه در صف جماعت پیامبر(ص) نماز مى‏خواندند و عنوان صحابى را به خود اختصاص مى‏دادند، اما منافق بودند و بدترین عذاب را دارند. خداوند فرموده است:

    (اِنَّ الْمُنافِقینَ فِى الدَّرْكِ الْاَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ‏تَجِدَ لَهُمْ نَصیراً) [3]؛

     

    -----------------------

    1). توبه (9) آیه 74.

    2). رجع رسول الله(ص) قافلاً من تبوك إلى المدینه حتّى إذا كان ببعض الطریق مكر برسول الله(ص)ناسمن أصحابه فتأمروا أن یطرحوه من عقبه فى الطریق. (الدر المنثور، ج 4، ص 243)

    3 ). نساء (4) آیه 145.

     

    همانا منافقان در پایین‏ترین طبقه آتش قرار دارند و هرگز یاورى براى آن‏ها نخواهى یافت.

     

    اگر اجازه مى‏دهید آیات دیگرى را در این موضوع تلاوت كنم؟

     

    مولوى عبدالحمید: مشت نمونه خروار است و اجمالاً این مطلب ثابت شد كه طبق آیات قرآن كریم عده‏اى از صحابه و مسلمانان همراه پیامبر(ص) مرتكب بعضى معاصى صغیره و كبیره مى‏شده‏اند و بعضى هم منافق بوده و در باطن عقیده‏اى به اسلام نداشته‏اند. البته باید این مطلب را در نظر داشت كه مسلمانان منافق، گرچه همراه پیامبر(ص) بوده‏اند، شایسته نام صحابه نیستند و ما نباید آنان را صحابى بدانیم.

     

    آقاى امینى: بله، بعضى از علماى محترم اهل‏سنّت این گونه افراد را صحابى نشمرده‏اند، و من هم معتقدم اسم صحابى را بر این‏ها نگذاریم، اما چه كنیم كه اكثر علماى اهل‏سنّت هر مسلمانى را كه چند بار حضرت را دیده و با ایشان همراهى كرده‏اند، «صحابى» مى‏شمرند؟ علاوه بر این، علماى اهل‏سنّت درباره منافقانى كه نشناخته و از نفاقشان خبر ندارند، چه مى‏گویند؟ حال آن كه قرآن، صریحاً مى‏فرماید:

    (...وَ مِنْ اَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ...) [1]؛

    و از ساكنان مدینه (نیز عدّه‏اى) بر نفاق خو گرفته‏اند. تو آنان رانمى‏شناسى، ما آنان را مى‏شناسیم.

     

    -------------------------

    1). توبه (9) آیه 101.

     

    مولوى محمد عمر: ما در بین صحابه غیر از عبدالله بن ابى و دو سه نفر دیگر از اطرافیانش كسى را نمى‏شناسیم كه منافق معرفى شده باشند، شاید منافقان بیش از دو سه نفر نبوده‏اند.

     

    آقاى امینى: شما حتماً كتاب (كنزالعمال) را كه از جامع‏ترین كتب حدیثى اهل‏سنّت است در كتابخانه مدرسه دارید، جلد اول این كتاب را ملاحظه فرمایید كه از خود حضرت رسول(ص)نقل كرده كه فرمود:

     در بین «اصحاب» من دوازده منافق وجود دارد:

     

    إنّ فى أصحابى اثنى‏عشر منافقاً منهم ثمانیةً لایدخلون الجنة حتّى یلج الجمل فى سمّ الخیاط [1].

     

    مولوى محمد عمر: بله، این مطلب قبول، اما چون ما دسترسى به اسامى آن‏ها نداریم باید به همه صحابه احترام كنیم و آن‏ها را غیر منافق بدانیم.

     

    نام سى منافق در سیره ابن هشام

     

    آقاى امینى: ابن هشام آن عالم بزرگ اهل‏سنّت در جلد دوم كتاب سیره نبویه خود اسامى بیش از سى نفر از منافقان معاصر پیامبر را كه بدان‏ها دست یافته یا نفاق آن‏ها در تاریخ نقل شده است همراه با آیات نازل در شأن آنان را با توضیح اندكى از حركات نفاق آمیزشان به شرح ذیل ارائه مى‏دهد[2]كه ما به عنوان نمونه براى اطلاع شما سى نفر را نام مى‏بریم:

     

    1. جلاس بن سوید بن صامت از قبیله بنى حبیب بن عمرو بن عوف كه آیه

     

    (یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ‏یَنالُوا وَ ما نَقِمُوا اِلّا اَنْ اَغْنیهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ...) [3]  در شأن او نازل شد.

    ------------------------------

    1). متقى هندى، كنزالعمال، ج 1، ص 169، ح 856.

    2). سیره نبویه ابن هشام، ج 2، ص 119 - 125.

    3). توبه (9) آیه 74.

     

    2. حارث بن سوید برادر جلاس.

     

    3. بجاد بن عثمان بن عامر از قبیله بنى ضبیعه.

     

    4. نبتل بن حارث از قبیله بنى لوزان كه آیه (وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ... وَ الَّذینَ یُؤْذُونَ رَسُولِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ)[1]، در شأن او نازل شد.

     

    5. ابوحنیفه بن ازعر از بانیان مسجد ضرار و از قبیله بنى ضبیعه.

     

    6. معتب بن قشیر از قبیله ضبیعه كه آیه (...وَ طائِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ... یَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْاَمْرِ شَىْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هیهُنا...)[2] درباره او نازل شد.

     

    7. ثعلبة بن حاطب از قبیله بنى ضبیعه.

     

    8. عباد بن حنیف برادر سهل بن حنیف.

     

    9. «بحزح» از بانیان مسجد ضرار.

     

    10. عمرو بن خذام.

     

    11. عبدالله بن نبتل.

     

    12، 13، 14. جاریة بن عامر بن عطاف از قبیله بنى ثعلبه و دو پسرش زید و مجمع كه هر سه از بانیان مسجد ضرار بودند. مجمع جوانى بود كه بیش‏تر قرآن را جمع آورى كرده بود و آن را براى نماز مردم مى‏خواند.

     

    15. ودیعة بن ثابت از قبیله بنى امیة بن زید كه از بانیان مسجد ضرار بود

     

    و آیه (وَ لَئِنْ سَاَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ اِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ اَبِاللَّهِ وَ ایاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ) [3]، درباره او نازل شد.

     

    --------------------------------------------------------------------------------

    1). همان، آیه 61.

    2). آل عمران (3) آیه 154.

    3). توبه (9) آیه 65.

     

    16. خذام بن خالد كه بخشى از زمین خانه‏اش را براى ساختن مسجد ضرار واگذار كرد.

     

    17. بشر.

     

    18. رافع بن زید.

     

    19. عمرو بن مالك بن اوس از قبیله بنى تبیت.

     

    20. مربع بن قبطى از قبیله بنى حارثه.

     

    21. اوس بن قبطى برادر مربع كه در جریان جنگ خندق، آیه (...یَقُولُونَ اِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ماهِىَ بِعَوْرَةٍ اِنْ یُریدُونَ اِلّا فِراراً)[1]، درباره او نازل شد.

     

    22. حاطب بن امیة بن رافع از قبیله بنى ظفر.

     

    23. ابو طعمه بشیر بن ابیرق كه آیه (وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذینَ یَخْتانُونَ اَنْفُسَهُمْ اِنَّ اللَّهَ لایُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً اَثیماً)[2]، درباره او نازل شد.

     

    بشیر كسى است كه در جنگ احد بیش از پانزده نفر از مشركان را كشت و خودش زخمى شد، اما پیامبر(ص)درباره او فرمود: «انّه لمن أهل النار».

     

    24. رافع بن ودیعه.

     

    25. زید بن عمرو.

     

    26. عمرو بن قیس.

     

    27. قیس بن عمرو بن سهل.

     

    28. جد بن قیس.

     

    29. عبدالله بن ابى بن سلول از قبیله بنى عوف بن خزرج كه سردسته منافقان بود و سوره منافقین درباره او نازل شد.

     

    ---------------------------

    1). احزاب (33) آیه 13.

    2). نساء (4) آیه 107.

     

    30. مالك بن ابى قوقل.

     

    مولوى عبدالصمد: آقاى امینى از این كه این گونه اطلاعات گسترده را جهت واقع‏بینى در اختیار ما گذاشتید متشكریم، اما بدانید كه ما روایات همه صحابه و مسلمانان معاصر پیامبر را حجّت نمى‏دانیم، زیرا نسبت به روایات این‏گونه افراد كه نفاقشان در تاریخ روشن شده است احترام و اعتمادى نخواهیم داشت، اما باید قبول كنید كه بقیه اصحاب براى ما محترم و كلّیه روایاتشان براى ما قابل اعتماد است، زیرا ما از نفاق آن‏ها مطلع نیستیم و حق نداریم بدون هیچ‏گونه دلیلى جاهلانه آنان را از صحابه خارج كنیم. از طرفى، هیچ راهى براى شناخت نفاق این گونه منافقان مخفى در صحابه نداریم.

     

    ملاك‏هاى منافقان پنهان

     

    آقاى امینى: آقاى مولوى عبدالصمد، بنده با نظر شما موافقم و معتقدم كه نباید یك صحابى را بدون دلیل منافق یا فاسق بنامیم، اما اگر رسول گرامى اسلام(ص) راه و ملاكى را براى شناخت منافقان به ما ارائه دهد و احادیثى را در این زمینه بیان كرده باشد، آیا حاضرید هر صحابى را كه داراى آن ملاك بود منافق معرفى كنید؟

     

    مولوى عبدالصمد: بله، ما طبق دستور خداوند كه فرمود: (وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ) [1]؛ مطیع رسول خدا(ص)هستیم و هیچ گاه به دلیل تعصب و حفظ احترام چند صحابى دست از سخن پیامبر(ص)بر نمى‏داریم.

     

    تازه اگر به صحابه هم احترام مى‏گذاریم به‏دلیل فضیلت ارتباط آن‏ها با پیامبر(ص) و محترم شمردنشان به دستور آن حضرت است. ما كاسه داغ‏تر از آش نیستیم كه حضرت بعضى را منافق بداند و ما لجاجت كنیم و آن منافق را «صحابى مقدس» و محترم بشماریم. البته شرطش این است كه حدیثى را كه مشتمل بر بیان ملاك نفاق است از كتب معتبر خود ما بیاورید.

    ------------------

    1). نور (24) آیه 56.

     

    آقاى امینى: آقاى مولوى محمد عمر بفرمایید شما هم آیا با نظر آقاى مولوى عبدالصمد موافق هستید؟

     

    مولوى محمد عمر: بله، سخن ایشان منطقى است. اگر از كتب معتبر خودمان حدیث بیاورید، قبول مى‏كنیم.

     

    آقاى امینى: مانعى ندارد. آیا شما قبول دارید كه عده‏اى از مسلمانان صدر اسلام و صحابه سه جنگ بزرگ را با على(ع) شروع كردند و رو در روى على(ع) و لشكرش ایستادند و تا توانستند كشتند؟

    مولوى محمد عمر: اگر مقصودتان جنگ صفین، جمل و نهروان است، وقوع این سه جنگ از مسلمات تاریخ اسلام است.

     

    آقاى امینى: آیا سردمداران این جنگ‏ها به دلیل دوستى و حمایت از على(ع) قیام كردند و جنگیدند یا به عنوان دشمن ومخالف على(ع)؟

    مولوى محمد عمر: این كه معلوم است و سؤالى ندارد. جنگ و شمشیر كشى براى نابودى طرف مقابل است. اما باید این را بدانید كه این بغض و دشمنى نسبت به على(ع) از طرف این تعداد از صحابه تنها یك اشتباه بود كه مرتكب شده‏اند و شما نباید بر آنان سخت‏گیرى كنید.

     

    آقاى امینى: من نسبت به آن‏ها سخت‏گیرى نمى‏كنم، اما اگر پیامبر بزرگوار اسلام(ص) بر آنان سخت‏گیرى كرد و حكمى را نسبت به آنان صادر كرد، آیا شما حاضرید دست از این نظریه شخصى خودتان كه چشم پوشى از این اشتباه آنان است بردارید یا بر نظر خود اصرار خواهید ورزید؟

     

    مولوى محمد عمر: نعوذ بالله، خدا فرموده است:

     

    (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ...) [1]؛

     

    و هیچ مرد و زنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كارى فرمان  دهند، براى آنان در كارشان اختیارى باشد.

     

    اگر پیامبر گرامى اسلام(ص)حكمى درباره این‏ها صادر كرده است، بفرمایید تا ما هم به آن اعتراف كنیم.

     

    دشمنى با على(ع) نشانه نفاق

     

    آقاى امینى: سنن ترمذى كه از صحاح ستّ شماست، در جلد آخر، باب مناقب على(ع) دو حدیث در این زمینه نقل مى‏كند:

     

    1. عن ام سلمه تقول: كان رسول الله(ص) یقول: لایحبّ علیّاً منافق و لایبغضه مؤمن[2]؛

     

    ام سلمه همسر رسول خدا(ص) از آن حضرت نقل مى‏كند كه مى‏فرمود:هیچ منافقى على را دوست ندارد و هیچ مؤمنى على را دشمن‏نمى‏دارد.

     

    یعنى راه شناخت مؤمنان محبت على(ع) است و راه شناخت منافقان دشمنى با على(ع)است. آن قدر این سخن پیامبر(ص) در بین اصحاب مشهور شده و مورد توجه و عمل قرار گرفته بود كه ابو سعید خدرى، این صحابى بزرگ، طبق نقل سنن ترمذى گفته است.

     

    -----------------------

    1). احزاب (33) آیه 36.

    2). سنن ترمذى، باب مناقب على(ع)، ج 5، ص 298 - 299، ح 3800 و 3801؛ خطیب تبریزى، مشكاة  المصابیح، باب مناقب، ج 3، ص 1722، ح 6091؛ كنز العمال، ح 33027؛ ابن مغازلى، مناقب على  ابن ابى طالب، ص 195.

     

     

    2. عن أبی سعید خدرى قال: انا كنا لنعرف المنافقین نحن معشر الأنصار ببغضهم علیّ بن أبی‏طالب ‏[1]؛

     

    ما گروه انصار، منافقان را از این راه مى‏شناختیم كه دشمنى با على بن ابى طالب(ع)داشتند.

     

    اكنون بفرمایید آیا قبول مى‏كنید كه بسیارى از سردمداران این جنگ‏هاى سه گانه كه به دلیل دشمنى با على(ع)شمشیر به روى آن حضرت و پیروانش كشیدند و شما آنان را صحابه گرامى مى‏شمارید طبق لعن رسول خدا(ص)منافق بوده و شما هم چون منافقان را از صحابه نمى‏دانید باید نام مقدس صحابى را از آنان بگیرید؟

    مولوى محمد عمر: شما فقط از یك كتاب حدیث نقل كردید و مانمى‏توانیم به دلیل این احادیث دست از نظریه قبلى خودمان برداریم.

     

    مولوى عبدالصمد: آقاى مولوى محمد عمر، این سخن از شما بعید است.

     

    سنن ترمذى یكى از صحاح شش گانه ماست و ما همه احادیث آن‏ها را صحیح، حجّت شرعى و قابل عمل مى‏دانیم. بنده به سهم خود نظریه آقاى امینى را طبق این حدیث صحیح و منطقى مى‏دانم. علاوه بر این كه من حدیث مهم‏ترى را درباره دشمنان على(ع) دیده‏ام. در كتاب مناقب ابن مغازلى شافعى، عبدالله بن عباس، این صحابى بزرگ، نقل مى‏كند:
    «من خدمت رسول‏خدا(ص)نشسته بودم كه ناگهان على بن ابى‏طالب(ع) با ناراحتى و خشم وارد شد. حضرت رسول(ص)فرمود: اى مردم، بدانید هر كس على(ع) را اذیت كند روز قیامت به صورت یهودى یا نصرانى مبعوث خواهد شد و اصلاً از امت اسلام نخواهد بود»[2].

    آقاى امینى، شما هم باید به ایشان حق بدهید. دست برداشتن از نظریه‏اى كه همیشه به آن پاى بند بوده‏ایم، حتى در برابر دلیل قاطع و حجّت شرعى كار مشكلى است، لذا لطفاً براى حصول اطمینان خاطر و محكم‏تر شدن پایه‏هاى این نظریه از كتب دیگر حدیث اهل‏سنّت هم همین حدیث را نقل فرمایید.

     

    --------------------------------------------------------------------------------

     

    1). سنن ترمذى، باب مناقب على(ع)، ج 5، ص 298 - 299، ح 3800 و 3801؛ خطیب تبریزى، مشكاة

    المصابیح، باب مناقب، ج 3، ص 1722، ح 6091؛ كنز العمال، ح 33027؛ ابن مغازلى، مناقب على ابن ابى طالب، ص 195.

    2). مناقب على بن ابى طالب، ص 52، ح 76.

     

    آقاى امینى: بسیارى از محدثان و مورّخان بزرگ اهل‏سنّت این حدیث نبوى را به نقل از بزرگان صحابه، از قبیل عبدالله بن عباس، ام سلمه، انس بن مالك، ابوذر غفارى، عمران بن حصین، ابوسعید خدرى، على بن ابى طالب(ع)و دیگران نقل كرده‏اند، اگر بخواهید آدرس این حدیث را در كتب حدیثى اهل‏سنّت بدانید به كتاب معالم المدرستین جلد اول تألیف علامه مرتضى عسكرى مراجعه كنید.

     

    مولوى حافظ: من فكر مى‏كنم این كتاب را داشته باشم، زیرا سال گذشته كه جهت خرید كتاب به نمایشگاه بین‏المللى كتاب تهران رفتم كتب زیادى براى كتابخانه مدرسه خریدم، این كتاب توجه مرا جلب كرد و خریدم تا

    معارف و عقاید مذهب شیعه را از قلم یك عالم بزرگ شیعه بخوانم. اما راستش هنوز مطالعه نكرده‏ام.

     

    مولوى محمد عمر (با ناراحتى): شما این كتاب را در قفسه‏هاى كتابخانه مدرسه گذاشته‏اید؟

     

    مولوى حافظ: خیر، براى این‏كه در دسترس طلاب مبتدى نباشد در میز دفتر خودم نگهدارى مى‏كنم.

     

    امینى: پس لطفاً اگر این كتاب الان هست بیاورید تا آدرس ما را براى شما بخوانم.

     

    مولوى حافظ بلند شد و از میز دفترش كتاب را آورد و به آقاى امینى تحویل داد.

     

    آقاى امینى پس از تورق كتاب گفت: جلد اول این كتاب صفحه 100 آدرس‏هایى را كه علامه عسكرى براى این حدیث در كتب مهم حدیثى و تاریخى و رجالى اهل‏سنّت یافته‏اند، چنین شمرده‏اند:

    سنن نسائى، ج 8، ص 116، باب علامة المؤمن و باب علامة المنافق از كتاب الایمان و شرایطه؛ خصائص نسائى، ص 38.

    مسند امام احمد ابن حنبل، ج 1، ص 84، 95، 128 و ج 6، ص 292.

    تاریخ بغداد، خطیب بغدادى، ج 2، ص 255 و ج 8، ص 417.

    حلیة الاولیاءابى نعیم اصفهانى[1]، ، دارالكتب العربى، لبنان، چاپ دوم، 1387 ه'.، ج 4، ص‏185.

    تاریخ معروف ذهبى، ج 2، ص 198.

    البدایة و النهایة، ابن كثیر، ج 7، ص 355.

    الاستیعاب فى اسماء الاصحاب، ابن عبدالبرّ، ج 2، ص 461.

    اسد الغابة فى معرفة الصحابة[2]، ابن اثیر، دار الاحیاء التراث العربى، بیروت، ج 4، ص 26.

    ------------------------

    1). ابى نعیم بعد از نقل این حدیث گفته است: «هذا حدیث صحیح متفق علیه».

    2). ابن اثیر غیر از روایت مورد بحث، روایتى دیگر را نیز در این مورد این گونه نقل كرده است: عن عمار بن یاسر یقول سمعت رسول الله(ص) یقول لعلی بن أبی‏طالب یا علی إنّ الله عزوجل قد زینك بزینة  لم‏یتزین العباد بزینة أحب إلیه منها... فطوبى لمن أحبك و صدق فیك و ویل لمن أبغضك و كذب علیك  فأما الذین أحبوك و صدقوا فیك فهم جیرانك فی دارك و رفقاؤك فى قصرك و أمّا الذین أبغضوك و  كذبوا علیك فحق على الله أن یوقفهم موقف الكذّابین یوم القیامة (اسدالغابه، ج 4، ص 23).

     

    كنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، على المتقى بن حسام الدین الهندى، مؤسسه ال الرسول، بیروت، 1399 ه'.، ج 11، ص 622، ح‏33027. همین حدیثى را كه از ابى سعید نقل كردیم عبدالله بن عباس - مفسر بزرگ- وجابر بن عبدالله انصارى كه هفده غزوه را در خدمت پیامبر(ص) بوده نقل كرده‏اند كه‏ما منافقان را از دشمنى با على(ع)مى‏شناختیم. [1] آقاى مولوى محمد عمر بفرماییدآیا این كتب مهم حدیث و تاریخ بزرگان اهل‏سنّت براى شما معتبر است؟ آیااین همه مدارك براى شما قانع كننده نیست؟ آیا شما كه گاهى در موضوعى به یك حدیث در یكى از این كتاب‏ها یا به نظریه تاریخى یك مورّخ از این بزرگان اعتمادمى‏كنید و براساس آن نظر

    مى‏دهید، این تعداد كتب مهم نمى‏تواند براى شما قانع‏كننده باشد؟

     

    مولوى محمد عمر: چرا، الان مسئله برایم روشن شد. همه نویسندگان این كتب‏دروغ گو نبوده‏اند كه عمداً این حدیث را به دروغ به پیامبر خدا(ص) نسبت بدهند.اتفاق این بزرگان بر نقل این حدیث نبوى دلیل آن است كه

    حضرت رسول(ص)این حدیث را فرموده و محبت على(ع) را نشانه ایمان و دشمنى و بغض اورا نشانه نفاق شمرده است. بنابراین، هر كس از مسلمانان، اعم از صحابه و غیرصحابه كه با على(ع)دشمنى كرده، منافق خواهد بود.

    اكنون كه من این مطلب راپذیرفتم به دلیل اتفاق و اجماع این بزرگان در نقل این حدیث است كه خود موجب ‏تواتر و یقین آور است. اما گلایه من از آقاى مولوى عبدالصمد این است كه‏قبل از ذكر این مأخذ و كتب چگونه با استناد شما به دو حدیث از «سنن ترمذى» فوراًپذیرفتند؟

    -----------------------------

    1). هیثمى، مجمع الزوائد، باب منه جامع فیمن یحبه و من یبغضه، ج 9، ص 133؛ متقى هندى، كنزالعمال، ج‏13، ص‏106، ح‏36346.

     

    مولوى عبدالصمد: مولانا، اگر دیدى من فوراً پذیرفتم به دو دلیل قاطع بود.

    نخست آن كه سنن ترمذى از مهم‏ترین صحاح ما اهل‏سنّت است و اسم این كتاب كه «صحیح» نامیده شده به این دلیل است كه ما اهل‏سنّت همه احادیث موجود در آن را صحیح و قابل عمل مى‏دانیم و نیاز به تأیید از منابع دیگر ندارد.

    دوم آن كه وقتى آقاى امینى آن دو حدیث را نقل كردند من موارد دیگرى را كه قبلاً مطالعه كرده بودم به خاطر آوردم و مجموعاً به صورت حدیث متواتر درآمد كه شما هم آن را قانع كننده و حجّت شرعى دانستید.

     

    مولوى محمد عمر: شما تاكنون از كجا حدیث دیگرى را در این موضوع مى‏دانستید؟ اگر شما یك مورد دیگر غیر از آدرس‏هاى آقاى امینى، كه قبلاً مطالعه كرده‏اید بفرمایید، بنده قبول مى‏كنم.

     

    مولوى عبدالصمد: در همین كتاب مسند امام احمد بن حنبل (ج 6، ص‏292 و 323) كه از ائمه اربعه اهل‏سنّت است، این حدیث در چند مورد نقل شده است.

     

    در این هنگام مولوى محمد عمر بلند شد و جلد ششم كتاب مسند حنبل را از قفسه كتابخانه برداشت، صفحات را ورق زد و همین صفحات را پیدا كرد. پس از دقت و ملاحظه در حدیث سرى تكان داد و با حالت تأیید گفت:

    عجب! صحیح است. ما تا به حال این حدیث‏ها را مطالعه نكرده‏ایم.

     

    راز جنگیدن برخى صحابه با على(ع)

     

    مولوى حافظ: من از بحث‏هاى شما بسیار استفاده كردم. مطلبى كه از دوران تحصیل به صورت معضلى در ذهن من مانده بود و جرأت نمى‏كردم از اساتیدم بپرسم‏برایم حل شد. سؤال من این بود كه چطور دو شخصیت متضاد با دو لشكر علیه‏یك‏دیگر شمشیر بكشند، هزاران نفر را بكشند و به خون هم تشنه باشند، اماهردو را محترم، مقدس، صحابى بزرگوار و اهل بهشت بدانیم؟ چگونه مى‏شوددوشخصیتى را كه با اطلاع و شناخت از هدف شخصى مقابل با هم جنگیده‏اند، هر دورا مجاهد فى سبیل الله بدانیم؟ آیا پیامبر بزرگوار اسلام(ص)بارها نفرموده بود: الحقُّ مع علیّ و علیّ مع الحق یَدُور الحق حیث مادار[1]؛

    حق همیشه با على(ع) است و على(ع) همیشه با حق است و حقیقت همیشه گرداگرد على(ع) در چرخش است.

    آیا سردمداران جنگ هایى كه علیه على(ع) به پا شد از صحابه و یاران پیامبر(ص)نبودند، این سخنان را اصلاً نشنیده بودند و هیچ خبرى نداشتند؟ و اگر ازبزرگان صحابه بودند و مى‏دانستند كه هدف على(ع)      حق و راه خداست، چراآگاهانه با حق درگیر شدند؟ چرا ما آن‏ها را در مقابل این نبرد آگاهانه با حق وحقیقت شایسته اجر اخروى و پاداش الهى بدانیم؟ اكنون تا حدودى مضمون حدیث پیامبر گرامى اسلام كه دشمنى با على - كرم الله وجهه - را ناشى از نفاق شمرده‏است برایم روشن شد، زیرا هیچ توجیهى براى كسانى كه على و مقام معنوى‏وى را از زبان پیامبر(ص)بارها شنیده بودند و آگاهانه به نبرد با وى برخاستند، به‏نظر نمى‏رسد. اما من هنوز نمى‏توانم درباره آن دسته از افراد ناآگاه و جاهل كه نه‏پیامبر(ص)را دیده‏اند و نه این احادیث نبوى را شنیدند، قضاوت كنم. آن‏ها با فریب‏كارىِ منافقان جذب ارتش دشمنان على(ع)شدند و به خیال این كه راه على(ع)باطل است، و او اصلاً قدم به مسجد نمى‏گذارد و نماز نمى‏خواند و راه دشمنان على(ع)، راه خدا و حق است، در لشكر دشمنان على(ع)شركت كردند و علیه حضرت شمشیر كشیدند.

     

    -------------------------------

    1). مناقب على بن ابى طالب(ع)، ص 244؛ حاكم نیشابورى، مستدرك الصحیحین، كتاب معرفة الصحابه، ج 3، ص‏119؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 14، ص 321؛ كنزل العمال، ج 11، ص‏621، ح 33018؛ مجمع الزوائد، ج‏7، باب فیما كان فى الجمل و صفین و غیرهما، ص 235 و ج 9،  باب الحق مع على رضى الله عنه، ص 134.

     

    مولوى عبدالصمد: بله، این‏ها جزء مستضعفانى خواهند بود كه خداوند در قرآن فرموده است:

     

    (وَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِاَمْرِ اللَّهِ اِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ...) [1]؛

     

    گروهى دیگر هم هستند كه باید امیدوار به رحمت خدا باشند، زیرا یا آنان را عذاب خواهد كرد یا عفو.

     

    در این هنگام دوست مولوى عبدالصمد كه به عنوان مهمان، همراه مولوى عبدالصمد در جلسه بود و تاكنون جز گوش كردن این مباحثات كارى نكرده بود، لب باز كرد و گفت:

    آن ارتشیانِ دشمنان على(ع) مستضعف بودند، اما ما كه بیچاره و مستضعف نیستیم، الان دو ساعت است كه این جا نشسته‏ایم و مسئول مدرسه فكرى براى ناهار ما نكرد. (خنده حضار)

     

    مولوى حافظ: حالا این‏ها شوخى بود، اما من پس از ورود آقاى امینى سفارش دادم كه ناهار آماده كنند، چون منزل ما نزدیك مدرسه است. الان هم وقت ناهار است و ما در خدمت همه شما هستیم و پیشنهاد مى‏كنم كه براى ناهار برویم. پیشنهاد دوم من هم این است كه انشاء الله پس از نماز و صرف ناهار و مقدارى استراحت، مایلم این جمع پراكنده نشود و ساعتى هم در هواى ملایم عصر بنشینیم و با هم صحبت كنیم تا از معلومات یك دیگر بهره برده، سوء تفاهم‏ها برطرف شود و ما برادران دینى از نظر فكرى به هم نزدیك شویم. آیا موافق هستید؟ همه حاضران: بله.

     

    -------------------------

     

    1). توبه (9) آیه 106.

     

    مولوى حافظ: با پیشنهاد اول موافقید یا دوم؟ (خنده حضار)
    مولوى عبدالصمد: با هر دو.

    پس از تعارفات مرسوم، همگى بلند شدند و پس از اقامه نماز در مسجد جنب مدرسه، براى صرف ناهار به منزل مولوى حافظ رفتند. دو نفر بلند شدند و سفره را پهن كردند و غذا دور تا دور سفره چیده شد.

     

    آقاى امینى: آقاى مولوى حافظ، چرا این قدر زحمت كشیدید.

     

    مولوى حافظ: حاج آقا امینى، الان این غذا خرجى و زحمتى براى من نداشت. ما بلوچ‏ها رسم داریم، مهمان عزیزى كه برما وارد مى‏شود، فوراً گوسفندى براى او ذبح كنیم. این گوشت‏ها از همین گوسفندى است كه سه

    ساعت قبل به افتخار ورود شما دستور ذبحش را دادم.







    در این وبلاگ شما میتوانید به افتضاحات و جهالت کسانی پی ببرید که دست از عترت برداشتند ودنبال هوای نفس حرکت کردند و به خانه سست عنکبوت پناه بردند

    هادی عباسی


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :