شخصیت برخى از مشاهیر صحابه

 

   آقاى امینى: به هر حال، گرچه رغبتى به بازگو كردن عیوب دیگران ندارم، به دلیل رفع شبهه و اطلاع شما از واقعیت‏هاى تاریخ گوشه‏اى از عمل كرد این تعداد برجستگان صحابه را كه به قول شما مورد بى‏مهرى ما قرار گرفته‏اند، از كتب معتبر خودتان تشریح مى‏كنم تا توجه بفرمایید كه اگر یك سخنران یا نویسنده شیعه انتقادى به بعضى اصحاب دارد به دلیل خصومت و دشمنى شخصى با آن‏ها نیست، بلكه انتقاد از عمل كرد غلط آن صحابى است:

 

خالد بن ولید

 

   این صحابى مشهور كه مورد احترام شماست و آن قدر او را مقدس مى‏دانید كه گاه مسجد یا مدرسه‏اى را به نام او نام‏گذارى مى‏كنید، داراى نقطه ضعف‏هایى در زندگیش بوده است كه یكى از رفتارهاى شنیع او قتل مالك بن نویره و تجاوز به همسر این مسلمان صحابى پس از قتل مالك بوده است.

   ابن اثیر نوشته است: شما چه گناهى را بزرگ‏تر از قتل مؤمن و زناى محصنه از ایشان انتظار دارید؟

  «مالك بن نویره» از طرف رسول خدا(ص) به عنوان نماینده حضرت در امور مالى در بین این قبیله مى‏زیست.[1]


----------------------------

1). اسد الغابه، ج 4، ص 295.

 

   ابن كثیر در البدایة و النهایة جریان را این چنین شرح مى‏دهد:

خالد بن ولید كه به فرماندهى لشكرى از طرف خلیفه اول براى جنگ اعزام شده بود، پس از اتمام مأموریت عازم منطقه مسكونى بنى تمیم شد. در ابتدا لشكریان به خالد گفتند: ما بدون دستور خلیفه به جنگ با مالك نمى‏آییم، اما سرانجام با استدلال و اصرار خالد آماده جنگ شدند. خالد طبق دستور خلیفه فرمان اذان و اقامه داد تا ببیند بنى تمیم هنوز مسلمان‏اند و هماهنگى مى‏كنند یا خیر؟ ابوقتاده انصارى - این صحابى بزرگ كه یكى از لشكریان بود - و نیز عده‏اى از لشكریان شاهد بودند كه بنى تمیم اذان گفتند و نماز خواندند، اما بعضى دیگر گفتند: خیر، به هر حال، مالك و دیگران را در آن شب سرد بازداشت كردند و با اسلحه نگهبانى مى‏دادند. بنى تمیم پرسیدند:

چرا سلاح به دست گرفتید؟ سربازان پاسخ دادند: چون ما مسلمان‏ها باید مواظب شما باشیم. بنى تمیم گفتند: ما هم مسلمانیم. سربازان كه این اعتراف را شنیدند اسلحه را به كنارى گذاشتند. اما در این میان، منادى خالد به

لشكریان چنین دستور داد: «ادقئوا اسراكم». این كلمه در نزد آن سربازان - كه از قبیله بنى كنانه بودند - معنایش این بود اسیرانتان را بكشید. سربازان، اسرا را كشتند و خالد هم فرمان بریدن سر مالك بن نویره را صادر كرد. سر این صحابى مسلمان را به فرمان خالد زیر دیگ غذا گذاشتند، غذا پختند و آنقدر موهاى سر مالك زیاد بود كه تا آخر پخت غذا دوام یافت، و خالد از آن غذا خورد تا از قدرت مسلمانان رعبى در دل دشمنان بیفتد.[1]

   خالد پس از قتل مالك همسر او را كه زیبا بود براى خویش به همسرى انتخاب كرد و با او هم‏بستر شد.

   در ابتدا نقطه ابهامى در این قضیه تاریخى به نظر مى‏رسد و آن علت تصمیم شبانه خالد نسبت به قتل مالك و تجاوز به همسر اوست، اما تاریخ این سرّ مخفى را آشكار كرده است. ثابت در كتاب الدلائل چنین نقل مى‏كند:

   خالد چشمش به همسر بسیار زیباى مالك افتاد و به او خیره شد.

-------------------

1). ابن كثیر، البدایة و النهایه، ج 6، ص 321 - 322.

 

مالك كه شاهد این صحنه بود فوراً حوادث آینده را حدس زد و رو به همسرش كرد و گفت: همسرم، تو دیگر مرا كشتى؛ یعنى به زودى من به دلیل زیبایى تو كشته خواهم شد.[1]

 

   ابن كثیر مورّخ بزرگ نقل مى‏كند: ابوقتاده انصارى از این واقعه سخت برآشفت، به خالد اعتراض كرد و خالد هم او را طرد نمود. ابوقتاده براى شكایت به مدینه خدمت ابوبكر و عمر رسید. ابوبكر او را رد كرد، اما عمر از این جنایت بسیار خشمگین شد. عمر با اصرار زیاد از ابوبكر خواست كه خالد را از فرماندهى عزل كند، اما ابوبكر نپذیرفت.[2]

   البته برخى مورّخان نقل كرده‏اند كه: چون مالك بن نویره در پرداخت زكات به خالد تردید كرد، خالد فرمان قتلش را صادر نمود كه بازهم این تردید مجوز قتل نمى‏شود، اما برخى سعى كرده‏اند به شكلى ارتداد او را ثابت كنند تا قتل فجیع توجیه شرعى شود، لذا سخنى از همكارى مالك با سجاح مدعى نبوت و تردید یا اندكى لحن انكارآمیز نسبت به نبوت حضرت محمد(ص) را در تاریخ نوشته‏اند.[3]

 

  

-----------------------

1). عبدالحسین احمد الامینى، الغدیر فى الكتاب و السنة و الادب، ج 7، ص 160.

2). البدایة و النهایه، ج 6، ص 322.

3). همان.


    ابن جریر طبرى دیگر مورّخ بزرگ اهل‏سنّت دنباله جریان را این چنین نقل مى‏كند:

خالد بن ولید در حالى از سفر برگشت و وارد مسجد شد كه لباسى از زره بر تن داشت و عمامه‏اى تزیین شده به چند تیر بر سر نهاده بود. عمر وقتى این صحنه را دید فوراً بلند شد و تیرها را از سر او كند و همه را درهم شكست و فریاد زد: اى ریاكار! تو مسلمانى را بى‏جهت مى‏كشى و به همسرش تجاوز مى‏كنى؟ سوگند به خدا كه تو را سنگ‏سار خواهم كرد! اما خالد هیچ نگفت.[1]

   ابن اثیر در كتاب اسد الغابه مى‏نویسد: عمر به خالد گفت: اى دشمن خدا تو مسلمانى را مى‏كشى و به همسرش تجاوز مى‏كنى؟ حتماً سنگ سارت خواهم كرد! (یا عدو الله قتلت امرء مسلماً ثم نزوت على امرئته لارجمنّك).

ابن اثیر مى‏نویسد: «مالك بن نویره» مرتد نشده بود و به همین دلیل، ابوبكر هم اسراى بنى تمیم را آزاد كرد، غنایم آنان را به آنان بازگرداند و خون بهاى كشته‏هایشان را از بیت المال پرداخت.[2]

 

   در تاریخ ابى الفداء آمده است:

 

قال عمر لأبی‏بكر: ان خالداً قد زنى فاجلده. قال أبوبكر: لا، لأنه تأوّل فاخطا. قال: فانه قتل مسلماً فاقتله. قال: لا، لأنّه تأوّل فاخطا[3]؛

   عمر به ابوبكر گفت: «خالد زنا كرده است باید حد بر او جارى كنى و شلاقش بزنى.» ابوبكرگفت: «خیر، او اجتهاد كرده و در اجتهادش خطا كرده است». عمر گفت: «او مسلمانى را كشته، پس حدّ قصاص و اعدام را جارى كن». ابوبكر گفت: «خیر، او در اجتهادش خطا كرده است».[4]

-------------------------------

1). تاریخ الامم و الملوك، حوادث سال 11 قبل از خبر مسیلمه، ج 2، ص 243.

2). اسد الغابه، ج 4، ص 295 - 296.

3). ابى‏الفداء، تاریخ ابى الفداء المسمى المختصر فى اخبار البشر، تعلیق محمود دیّوب، ج 1، ص 222.

4). همان، ص 222.

 

   البته این اولین ضایعه خالد در حد كشتار بى مورد و ایراد خسارت بر بیت المال نبوده است. ابن كثیر نقل مى‏كند كه: خالد در زمان خود پیامبر(ص)از طرف آن حضرت براى دعوت قبیله بنى اجذم اعزام شد. آنان مسلمان شدند، اما چون بلد نبودند اسلام خویش را با كلمه «اسلمنا» اعلان كنند با كلمه «صباءنا» اعلان كردند. خالد هم فرمان قتل آن‏ها را صادر كرد. وقتى بقیه مسلمانان قبیله براى شكایت خدمت حضرت رسیدند، حضرت بسیار متأثر شد و دست به دعا برداشت و عرض كرد: «اللهم إنّی أبرء إلیك مما فعل خالد»؛ یعنى «بار خدایا من در پیشگاه تو بیزارى مى‏جویم از این كردار زشت خالد.»

   حضرت خون بهاى كشتگان را از بیت المال به ورثه آن‏ها پرداخت. [1]

 

   اكنون بفرمایید این كشتارهاى بیرحمانه مسلمانان با اندك بهانه و تردیدى یا كشتن مالك به دلیل دست‏یابى به همسر زیبایش، قابل تقدیر و ستایش و احترام است؟ یا به نظر شما یك نوع اجتهاد و تأویل است؟

 

   مولوى عبدالصمد: آقاى امینى، این مطلب شما صحیح است و من این جریان وحشتناك را درباره خالد در كتب دیگر اهل‏سنّت، مثل الاصابة فى تمییز الصحابه تألیف علامه ابن حجر عسقلانى و تاریخ كبیر ابن عساكر مطالعه كرده‏ام،[2] ولى آیا قبول ندارید كه ایشان سیف الاسلام و شمشیر برنده دین علیه مشركان بوده است؟

 

   آقاى امینى: چرا، بنده معتقدم خالد بن ولید یكى از شمشیرزنان به نام جنگ‏هاى صدر اسلام بود، اما با توجه به وجود شمشیرهاى برنده‏ترى چون طلحه، زبیر، حمزه سیدالشهداء و على بن ابى طالب(ع)چه دلیلى دارد این مدال و لقب (سیف الاسلام) را به ایشان بدهیم. آیا این ترجیح مرجوح بر راجح نیست؟ اصولاً شمشیرى كه به خون مسلمانان بى گناه آلوده شود و موجب برائت و بیزارى رسول خدا شود، شایستگى این لقب خوب را دارد؟!

   مولوى حافظ: آقاى امینى، به نظر شما كدام یك از این شمشیر زنان صدر اسلام شایسته این عنوان (سیف الله) هستند؟

   آقاى امینى: بنده شخصاً حق نظر دادن ندارم. ما بنده خداییم و در مورد تعیین شایسته مدال باید از خدا دستور بگیریم.

 

---------------------

1). البدایة و النهایه، ج 6، ص 323.

2). الاصابه، ج 1، ص 414 و ج 3، ص 357؛ ابن عساكر، تهذیب تاریخ دمشق، ج 5، ص 108.

 

   مولوى حافظ: آیا خداوند در مورد این موضوع هم دستورى دارد؟

 

   آقاى امینى: بله، خداوند در بین این همه شمشیر زنان صدر اسلام یك نفر را انتخاب كرد و شایسته این مدال قرار داده است. همه شمشیرها را در برابر این شمشیر هیچ انگاشته است و تمام جوانمردان صدر اسلام را در برابر این جوانمرد، كوچك شمرده است. مى‏توانید به خاطر بیاورید چه كسى بوده است؟

 

   مولوى عبدالصمد: «لا فتى إلّا علیّ لا سیف إلّا ذوالفقار». جمله‏اى كه جبرئیل در گرماگرم غزوه احد بر رسول گرامیش نازل كرد.

 

   مولوى محمد عمر: آقاى مولوى، من این حدیث را شنیده‏ام، اما در كتابى ندیده‏ام. اگر منبعى از كتب معتبره خودمان سراغ دارید، بفرمایید.

   مولوى عبدالصمد: بله، كتاب گرانقدر سیره ابن هشام، طبع دار احیاء التراث العربى، جلد سوم، صفحه 106 این جمله ارزشمند را نقل كرده كه در جنگ احد قرائت شده است.

   مولوى حافظ: بنابراین، حدیث شمشیر خالد دیگر فاقد عنوان و مدال شد.

   آقاى امینى: خیر، هرگز این چنین نیست. شمشیر ایشان هم داراى مدال دیگرى است كه به بقیه داده نشده است.

   مولوى حافظ: كدام مدال و چه كسى به ایشان داده است؟

 

   آقاى امینى: خلیفه دوم، جناب عمر، پس از آن كه خالد مالك بن نویره را به قتل رساند و به همسرش تجاوز كرد، نام شمشیر او را «سیف مرهق»؛ یعنى شمشیر شتابزده نهاد و به ابوبكر گفت: «ان فی سیفه لرهق»؛ یعنى در شمشیر خالد یك تیزى زشت و ظالمانه و شتابى است كه مسلم و مشرك را با هم مى‏كشد.[1]

 

   مولوى محمد عمر: مسئله خالد بن ولید كاملاً برایم روشن شد. لطفاً درباره بنى امیه و اصحاب برجسته رسول خدا(ص) از این قبیله مطالبى بفرمایید تا شبهات ما برطرف شود.

 

   بنى امیه


   آقاى امینى: قبل از هر چیز سخنى را از دیدگاه قرآن درباره بنى امیه شروع كنیم. فخررازى مفسر بزرگ در تفسیر كبیر خود[2]، الوسى مفسر بزرگ دیگر در تفسیر خود[3]، جلال الدین سیوطى حافظ و مفسر كبیر در الدر المنثور[4] و گروهى دیگر از مفسران بزرگ تاریخ اسلام‏[5] از ابن عباس و بعضى دیگر از صحابه نقل كرده‏اند كه:

شبى پیامبر اكرم(ص) در خواب دید كه بنى امیه هم چون بوزینگان بر منبر او بالا مى‏روند. حضرت وقتى بیدار شد از این موضوع ناراحت شد. جبرئیل این آیه كریمه را بر حضرت نازل كرد: (... وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتى‏ اَرَیْناكَ اِلّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْانِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ اِلّا طُغْیاناً كَبیراً).. [6].
خداوند در این آیه مى‏فرماید: ما آن رؤیا را در خواب به تو نشان ندادیم، مگر به دلیل آزمایش مردم و نشان دادن شجره ملعونه (درخت لعنت شده) در قرآن وما آن‏ها را مى‏ترسانیم (از عذاب خویش)، ولى این هشدارها بر كافران جز طغیان بزرگ نمى‏افزاید.


-------------------

1). الاصابه، ج 3، ص 357؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى، ج 5، ص 105 و ج 16،  ص 258.

2). فخر رازى، تفسیر كبیر، ذیل آیه 60 سوره اسراء، ج 20 ،ص 237.

3). الوسى بغدادى، روح المعانى فى تفسیر قرآن العظیم و السبع المثانى، ج 15، ص 107 ذیل آیه 60 سوره  اسراء:«اخرج عن ابن عمر ان النبى(ص) قال: رأیت ولد الحكم بن ابى عاص على المنابر كانهم  قردة... و فى عبارت بعض المفسرین هى بنى امیه»... باعتبار ان المراد بها بنى امیه و لعنهم لما صدر  منهم من استباحة الدما المعصومة و الفروج المحصنه و اخذ الاموال من غیر حلها و منع الحقوق عن  اهلها و تبدیل الاحكام و الحكم بغیر ما انزل الله على نبیه علیه الصلاة و السلام الى غیر ذلك من القبائح العظام و المخازى الجسام التى لا تكاد تنسى مادامت اللیالى و الایام.

4). الدر المنثور، ج 5، ص 309.

5). قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 10، ص 283 - 286. نیشابورى، تفسیر غرائب القرآن و رعائب

الفرقان در حاشیه تفسیر جامع البیان فى تأویل القرآن طبرى، ج 15، ص 55.

6 ). اسراء (17) آیه 60.

 

   خداوند در این آیه رسماً بنى امیه را درخت لعنت شده قرآنى شمرده است تا دیگر جاى ابهام در جامعه اسلامى نسبت به سران بنى امیه باقى نماند.
    فخر رازى ضمن این كه احتمالات دیگرى را در تفسیر این آیه نقل مى‏كند، مى‏نویسد: آن چه باعث تأكید این تفسیر مى‏شود آن است كه: عایشه روزى به مروان بن حكم كه از برجستگان بنى‏امیه است، گفت: «لعن الله أباك و أنت فی صلبه فأنت بعض من لعنه»؛ یعنى خداوند پدرت را لعنت كرده است، در حالى كه در صلب او بودى. پس تو هم یكى از ملعونین خدا هستى.[1]

 

   مولوى حافظ: راستى، اشكالى تاكنون به شیعیان داشته‏ام كه چرا گاهى یزید و بعضى‏دیگر از بنى امیه را لعنت مى‏كنند؟ الان برایم روشن شده كه نه تنها عایشه‏ام‏المؤمنین بنى امیه را ملعون شمرده، بلكه خداوند هم آن‏ها را در قرآن لعنت كرده است.

 

   مولوى محمد عمر: عجیب! این هم نكته تازه‏اى بود كه آقاى مولوى حافظ مطرح كردند. آقاى امینى بفرمایید این شأن نزول را همه مفسران اهل‏سنّت مطرح كرده‏اند؟

آقاى امینى: خیر، شما هیچ انتظار نداشته باشید كه همه علماى اهل‏سنّت با توجه به احترام یا دیدگاه معتدلى كه به سران بنى امیه دارند، همه این گونه احادیث را نقل كنند. شما ببینید همین آقاى طبرى كه از پخته‏ترین نویسندگان تاریخ اسلام است در كتاب تاریخش كه به قصد بیان واقعیت‏هاى تاریخى نوشته شده است، مى‏گوید: «من آن واقعه‏هاى تلخى را كه موجب ناگوارى مردم (اهل‏سنّت) مى‏شود و تاریخ آن را ثبت كرده است نقل نخواهم كرد.»   بنابراین، وقتى مى‏بیند شأن نزول این حدیث را دیگر بزرگان در تفاسیر خود نقل كرده‏اند، خود را ناچار مى‏بیند كه نقل كند، اما كلمه «بنى‏امیه» را از متن حدیث حذف كرده و به جاى آن كلمه «بنى فلان» را نوشته است. با توجه به این ضعف تعهد كه به نظر من خیانت به مسلمانان، تاریخ اسلام و تفسیر است، آیا انتظار دارید همه آن را نقل كنند؟ در عین حال، علامه امینى این حدیث را از تعداد زیادى از مفسران، محدثان و مورّخان اهل‏سنّت، علاوه بر شخصیت‏هاى سابق‏الذكر نقل كرده‏اند، از قبیل: تفسیر خازن، تفسیر شوكانى، تفسیر آلوسى، الخصایص‏الكبرى، اسد الغابه، كنز العمال، مستدرك حاكم، تاریخ خطیب بغدادى و تاریخ طبرى.[2]

------------------------------

1). تفسیر كبیر، ج 20، ص 237، ذیل آیه 60 سوره اسراء.

2). الغدیر، ج 8، ص 248.

 

   مروان و حكم

 

   اما درباره مروان و پدرش حكم بن ابى العاص فقط دو حدیث را به عنوان نمونه ارائه مى‏كنم:

 

   الف) علامه بلاذرى مورّخ بزرگ اهل‏سنّت در كتاب انساب الاشراف شرح حال حكم و مروان را چنین مى‏نگارد: حكم بن العاص آزار دهنده‏ترین همسایه پیامبر(ص)بود. او پس از فتح مكه به مدینه آمد و به ظاهر اسلام آورد، اما گاهى پشت سر پیامبر اكرم(ص) راه مى‏افتاد و با حركات چشم، دهان و دست حضرت را استهزا مى‏كرد. روزى حضرت با همسرش در خلوت حجره‏اش نشسته بودند كه ناگهان حكم از شكاف دیوار براى تماشاى آن‏ها داخل شد. حضرت با عصبانیت بیرون آمد و فرمود: «چه كسى مى‏تواند شر این ملعون را از من كم كند»؟ سپس فرمان داد كه حكم و فرزندش مروان را از مدینه تبعید كردند. پس از استقرار خلافت ابوبكر، عثمان از خلیفه خواست اجازه برگشتن آن‏ها را به مدینه بدهد. خلیفه گفت: «هیچ گاه تبعیدى پیامبراكرم(ص) را بر نمى‏گردانم.» عثمان در دوران خلافت عمر مجدداً این تقاضا را كرد و عمر هم پاسخى چون ابوبكر داد. وقتى خود عثمان به خلافت رسید نه تنها حكم و مروان طرید رسول الله(ص) را به مدینه بازگرداند، بلكه سمت فرماندارى و فرماندهى لشكر را به مروان اعطا كرد!! علاوه بر آن، یك پنجم كلّ غنایم فتح آفریقا را كه صد یا دویست هزار دینار (مثقال طلا) بود به مروان بخشید.[1] طبق نقل تاریخ طبرى و ابن ابى الحدید، همین مروان عامل قتل عثمان شد، زیرا وقتى مصرى‏ها براى شكایت از والى مصر خدمت خلیفه آمدند و تقاضاى عزل او را كردند، خلیفه هم حكم عزلش را صادر كرد و مصرى‏ها به سوى مصر بازگشتند، اما مروان نامه‏اى را به نام عثمان به سوى والى معزول مى‏نویسد و فرمان ابقا بر استاندارى و قتل سران مصرى را در آن نامه صادر مى‏كند و مهر خلیفه را بر آن نامه مى‏زند و به وسیله پیك ویژه عثمان، نامه را ارسال مى‏كند. این نامه در بین راه به دست مصرى‏ها مى‏افتد و این عمل را فریب و نیرنگ بزرگى از خلیفه رسول الله(ص)مى‏دانند و بر مى‏گردند و تصمیم به قتل خلیفه مى‏گیرند. خلیفه سوگند یاد مى‏كند كه من از جعل این نامه خبرى نداشته‏ام، اما مهاجمان به آن سوگند اعتماد پیدا نمى‏كنند و مى‏گویند: اگر واقعاً خبر نداشتى باز هم صلاحیت خلافت را ندارى، زیرا داراى این چنین معاونین فریب كار و متقلبى هستى.[2]

-------------------------

1). احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج 6، ص 133 و 255.

2). شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 150، 20 ج، خطبه 30.

 

   مطلب دیگرى كه از مستدرك الصحیحین حاكم نیشابورى به خاطرم رسید این است كه ایشان حدیث صحیحى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى‏كند: «هر فرزندى كه در مدینه متولد مى‏شد او را خدمت پیامبر اكرم(ص) مى‏آوردند تا روزى كه مروان بن حكم را خدمتش آوردند، حضرت وقتى او را دید فرمود: «او وزغ پسر وزغ و ملعون پسر ملعون است». حاكم نیشابورى -محدث كبیر اهل‏سنّت - پس از نقل این حدیث مى‏نویسد: حدیث، صحیح‏الاسناد است.

 

   ب) عبدالله بن عمر حدیث دیگرى را از حضرت رسول(ص) نقل مى‏كند كه فرمود: «این (حكم بن عاص) به زودى با كتاب خدا و سنّت پیامبرش مخالفت مى‏كند و از او فرزند فتنه گرى به دنیا خواهد آمد كه دودش به آسمان بالا خواهد رفت و در آن روز برخى از شما (صحابه) پیرو او خواهید بود»[1].

-----------------------

1). قال النبى(ص): ان هذا (یعنى حكم ابن العاص) سیخالف كتاب الله و سنة نبیه، سیخرج من صلبه متن یبلغ دخانها السماء و بعضكم یومئذ شیعته (متقى هندى، كنزالعمال، ج 11، ص 168، ح 31065).

 

ابو هریره

 

   مولوى عبدالصمد: جناب آقاى امینى، بگذارید یك مطلب را صریحاً عرض كنم. بسیارى از ما اهل‏سنّت قلباً اعتقاد، علاقه و احترام زیادى براى مروان و حكم بن عاص و امثال این‏ها قائل نیستیم، و اگر مى‏بینید انتقاد آشكار به آن‏ها نمى‏كنیم، راز اصلى‏اش آن است كه سدّ حرمت صحابه شكسته نشود تا به چهره‏هاى مقدس صحابه اعتراض و انتقاد نشود. گرچه بنده این همه اطلاعاتى را كه شما ارائه كردید قبلاً نداشتم، اما برخى را محققانه و شخصاً بر اساس كنجكاوى در كتاب‏ها خوانده بودم و البته از ترس جو و فضاى بسته فرهنگى به كسى نمى‏گفتم، چه بسا ممكن است بسیارى از مولوى‏ها قلباً و باطناً مانند من فكر كنند و براى این‏گونه صحابه كه نام بردید، به دلیل اطلاع از جرایم‏شان عدالت قائل نباشند، اما جرأت اظهار آن را ندارند.

لكن بنده نسبت به برخى چهره‏هاى برجسته اصحاب مانند ابوهریره كه بزرگ‏ترین محدثین اهل‏سنّت است و حدود پنج‏هزار حدیث ما اثر و گفته او است، احترام خاصى قائلم. و لذا از جرح و انتقاد و اعتراض‏هاى شیعیان به وى جداً ناراحت‏ام، زیرا اگر بى‏اعتبارى احادیث وى اثبات شود بخشى از معارف اسلامى برگرفته از احادیث وى فرو خواهد ریخت. آیا فكر نمى‏كنید این تعرض‏هاى شیعیان ناشى از تعصب مذهبى شیعه براى تخریب مذهب اهل‏سنّت باشد؟

 

   آقاى امینى: جناب مولوى، اگر بدبینانه به انتقادها و تعرض‏ها نگاه كنیم، چون ابوهریره جایگاه مهمى در احادیث و معارف مذهب دارد، احتمال هم ندهید كه معترض شاید انگیزه‏اش نقادى واقع‏بینانه عیوب و خوبى‏هاى وى باشد، باید شما عالم بزرگ اهل‏سنّت و استاد دانشگاه الازهر مصر جناب محمد ابوریّه را كه مهم‏ترین و قوى‏ترین كتاب را به نام ابوهریرة شیخ المضیرة در تاریخ اسلام علیه ابوهریره نوشته، متهم كنید كه هدفش تخریب مذهب تسنن بوده است، بلكه ده‏ها و صدها محدث و مورّخ بزرگ اهل‏سنّت را كه در كتب خویش معایب وى را نوشته‏اند، دشمنان مذهب تسنن شمرید. حتى امام بخارى را نیز دشمن بزرگ مذهب تسنن بدانید، زیرا تلخ‏ترین عیب ابوهریره را ایشان در كتاب صحیح بخارى نقل كرده و نه تنها از زبان دیگران، بلكه از زبان خود ابوهریره نقل كرده كه وى احادیث دروغینى از كیسه خودش مى‏ساخت و به رسول خدا(ص) نسبت مى‏داد.

امام بخارى در صحیح خویش جلد هفتم كتاب النفقات، باب 179، حدیث 269، حدیثى را به این مضمون نقل مى‏كند: 

 

عن أبی‏هریرة قال: قال النبیّ(ص): أفضل الصدقة... فقالوا یا أباهریرة، سمعتَ هذا من رسول‏الله(ص)؟ قال: لا، هذا من كیس أبی‏هریرة.

اگر اطلاعات بیش‏ترى درباره ابوهریره بخواهید به كتاب مزبور و كتاب ابوهریره تألیف امام شرف‏الدین مراجعه كنید.

   مولوى عبدالصمد: اگر واقعاً امام بخارى این حدیث را نقل كرده باشد به هیچ حدیث ابوهریره نمى‏توان اعتماد كرد.