سؤال 51. آیا صحیح است كه فرزند حضرت عمر به خاطر كشته شدن پدرش، چند مسلمان بى‏گناه را به قتل رسانید؟

یعقوبى در مورد كشته شدن هرمزان توسط عبیداللّه‏ بن عمر و سهل‏انگارى خلیفه سوم مى‏نویسد: مردم در مورد خون به ناحق ریخته شده هرمزان توسط فرزند عمر و اقدام نكردن عثمان به شدت معترض بودند. عثمان به خاطر اعتراضات مردم بر فراز منبر رفت و طى  سخنانى خود را ولى‏دم هرمزان معرفى كرده و گفت: من ولى‏دم هرمزان هستم و حق قصاص دارم، اما به خاطر كشته شدن عمر، از خون هرمزان گذشته و عبیداللّه‏ بن عمر را بخشیدم.

شخصى به نام مقداد بن عمرو به عثمان اعتراض كرده و گفت: هرمزان مولاى خدا و رسول خدا بود و تو حق نادیده گرفتن خون مولاى خدا و رسولش و بخشیدن قاتل او و اجرا نكردن حكم خدا و رسولش را ندارى.

پس از اعتراض مقداد بن عمرو، عثمان قول داد در مورد عبیداللّه‏ بن عمر تصمیم مناسبى خواهد گرفت، اما بعدها تنها به تبعید او از مدینه منوره به كوفه اكتفا كرد.

«و أكثر الناس فی دم الهرمزان و إمساك عثمان عبیداللّه‏ بن عمر، فصعد عثمان المنبر، فخطب الناس، ثمّ قال: ألا إنّی ولیّ دم الهرمزان، وقد وهبتُه للّه‏ و لعمر، و تركتُه لدم عمر. فقام المقداد بن عمرو، فقال: إنّ الهرمزان مولى للّه‏ و لرسوله، و لیس لك أن تهب ما كان للّه‏ و لرسوله. قال: فننظر و تنظرون. ثمّ أخرج عثمان عبیداللّه‏ بن عمر من المدینة إلى الكوفة».

یعقوبى، تاریخ یعقوبی: ج 2، ص 162 ـ 163، أیام عثمان بن عفان

ابن‏عساكر نیز قریب به همین مضمون را نقل كرده است.

ابن‏عساكر، تاریخ دمشق الكبیر: ج 40، ص 48 ـ 49، شرح حال عبیداللّه‏ بن عمر، ش 4569.

اگر چنین مطلبى صحت دارد، چرا فرزند خلیفه دوم به بهانه كشته شدن پدرش، چند مسلمان بى‏گناه را مى‏كشد و از سوى حكومت نیز هیچ اقدامى صورت نگرفته و فرزند خلیفه بخشیده مى‏شود؟

آیا كشته شدن پدر، بهانه و مجوز اجرا نكردن احكام اسلام است؟

سؤال 52. آیا صحیح است كه حضرت على رضى‏الله‏عنه با بخشیده شدن عبیداللّه‏ بن عمر قاتل هرمزان، مخالف بوده و معتقد بود فرزند خلیفه دوم به خاطر جرمى كه مرتكب شده، باید قصاص شود؟

بلاذرى در تشریح ماجراى كشته شدن هرمزان توسط عبیداللّه‏ بن عمر و بخشیده شدن عبیداللّه‏ بن عمر توسط عثمان و مخالفت حضرت على رضى‏الله‏عنه با حكم صادره توسط عثمان مى‏نویسد: عثمان در ابتداى خلافت خود طى سخنانى گفت: هرمزان كه به ناحق به دست عبیداللّه‏ بن عمر به عنوان انتقام خون پدر كشته شده است، مسلمان بوده (و باید قاتل او قصاص شود)، ولى به دلیل وارث نداشتن هرمزان، تمامى مسلمانان وارث و ولى‏دم او محسوب مى‏شوند. من به عنوان خلیفه و امام مسلمانان از خون هرمزان گذشته و قاتل او را مى‏بخشم. عثمان پس از این كه از طرف خودش از خون هرمزان گذشته و قاتل را بخشید، خطاب به كسانى كه در جلسه حاضر بودند، گفت: آیا شما هم از خون هرمزان گذشته و قاتل او را مى‏بخشید؟

حاضرین نظر خلیفه را تأیید كرده و با حكم صادره موافقت كردند، اما حضرت على رضى‏الله‏عنه با حكم صادره مخالفت كرد و خطاب به عثمان فرمود: عبیداللّه‏ بن عمر مسلمان بى‏گناهى را كشته و مرتكب گناه بزرگى شده است. او را به خاطر گناهى كه مرتكب شده، قصاص كن. حضرت على رضى‏الله‏عنه سپس خطاب به عبیداللّه‏ بن عمر فرمود: اى فاسق! اگر روزى به تو دست یابم، تو را به عنوانِ قصاصِ خونِ هرمزان، خواهم كشت.

«عن غیاث بن ابراهیم أنّ عثمان صعد المنبر فقال: أیها الناس! إنّا لم‏نكن خطباء و إن نعش تأتكم الخطبة على وجهها إن شاء اللّه‏، و قد كان من قضاء اللّه‏ أنّ عبیداللّه‏ بن عمر أصاب الهرمزان، و كان الهرمزان من المسلمین، و لا وارث له إلاّ المسلمون عامة، و أنا إمامكم و قد عفوت، أفتعفون؟ قالوا: نعم. فقال علیّ: أقد الفاسق، فإنّه أتى عظیماً، قتل مسلماً بلاذنب، و قال لعبیداللّه‏: یا فاسق! لإن ظفرتُ بك یوماً لأقتلنّك بالهرمزان».

بلاذرى، أنساب الأشراف: ج 6، ص 130، أمر الشورى و بیعة عثمان.

بلاذرى در جاى دیگرى نیز اعتراض حضرت على رضى‏الله‏عنه درباره بخشیده شدن عبیداللّه‏ بن عمر توسط عثمان را این‏گونه نقل كرده است: هنگامى كه حضرت على رضى‏الله‏عنه به خلافت رسید، فرمود: عبیداللّه‏ بن عمر را به خاطر كشتن افراد بى‏گناه، خواهم كشت.

عبیداللّه‏ بن عمر از ترس قصاص شدن به كوفه گریخت و هنگامى كه حضرت على رضى‏الله‏عنه به كوفه آمد، عبیداللّه‏ بن عمر هر چه تلاش كرد موفق به گرفتن امان از حضرت على رضى‏الله‏عنه نشد، لذا به شام گریخته و به معاویه پیوست.

«ثمّ بویع علیّ، فقال: لأقیدنّ منه من قتل ظلماً، فهرب إلى الكوفة، فلمّا قدمها علیّ نزل الموضع الذی یعرف بكویفة ابن‏عمر و إلیه ینسب، و دسّ من طلب له من علیّ الأمان، فلم‏یؤمنه و قال: لئن ظفرتُ به فلا بدّ لی من أن أقید منه و أقتله بمن قتله، فأتاه الأشتر و كان أحد من طلب له الأمان، فأعلمه بما قال علیّ، فهرب إلى معاویة».

بلاذرى، أنساب الأشراف: ج 3، ص 79، أمر صفین.

ابن‏ابى‏الحدید پس از ذكر ماجراى بخشیده شدن عبیداللّه‏ بن عمر توسط عثمان، اعتراض حضرت على رضى‏الله‏عنه را این‏گونه نقل مى‏كند: هنگامى كه خبر بخشیده شدن عبیداللّه‏ بن عمر توسط عثمان به حضرت على رضى‏الله‏عنه رسید، آن حضرت از روى تعجب لبخندى زد و فرمود: سبحان اللّه‏! عثمان ابتداى حكومتش را با مسأله عبیداللّه‏ بن عمر و
بخشیدن او آغاز كرده است؟ آیا عثمان از حق مردى مى‏گذرد كه هیچ ولایتى در مورد او ندارد؟ به خدا قسم عثمان كار عجیبى انجام داده است.

ابن أبی الحدید، شرح نهج البلاغة: ج 9، ص 55، من كلام له رضى‏الله‏عنه فی وقت الشورى، شرح كلام 139.

سؤال 53. آیا صحیح است كه حضرت حفصه دختر حضرت عمر نیز در كشته شدن دختر ابولؤلؤ و هرمزان نقش داشته است؟

زهرى كشته شدن هرمزان و جفینه (دختر ابولؤلؤ) به دست عبیداللّه‏ بن عمر و با تشویق حفصه را این‏گونه مى‏نویسد: عبداللّه‏ بن عمر از تشویق و همراهى حفصه تشكر كرده و مى‏گوید: خدا حفصه را رحمت كند، زیرا عبیداللّه‏ بن عمر با تشویق و همراهى حفصه، هرمزان و جفینه را كشت.

«قال محمد بن شهاب، قال حمزة بن عبداللّه‏، قال عبداللّه‏ بن عمر: یرحم اللّه‏ حفصة فإنّها ممّن شجّع عبیداللّه‏ على قتلهم».

ابن‏سعد، الطبقات الكبرى: ج 3، ص  356، طبقات البدریین من المهاجرین، شرح حال عمر بن خطاب، ذكر استخلاف عمر؛ عبدالرزاق صنعانى، المصنف: ج 5، ص 480، حدیث أبیلؤلؤة قاتل عمر، ح 9775؛ ذهبى، تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام: ج 3، ص 297، شرح حال هرمزان، ذكر من توفی فی خلافة عمر و ابن‏حزم اندلسى، المحلى: ج 11، ص 115، مسأله 2159.

سؤال 54. آیا عبداللّه‏ بن عمر و عبیداللّه‏ بن عمر فرزندان خلیفه دوم، از خلیفه چهارم ما حضرت على رضى‏الله‏عنه داناتر بودند؟

ذهبى در شرح حال مالك به ذكر نام عالمان مدینه پس از رسول گرامى اسلام صلَّى اللّه‏ علیه و سلَّم پرداخته و بدون این كه نامى از حضرت على رضى‏الله‏عنه ببرد، مى‏نویسد: امام مالك پس از رسول گرامى اسلام، ابوبكر، عمر، زید بن ثابت، عایشه، عبداللّه‏ بن عمر، سعید بن مسیب، زهرى و عبیداللّه‏ بن عمر، عالم و دانشمند مدینه منوره بود.

«كان عالم المدینة فی زمانه بعد رسول‏اللّه‏ صلَّى اللّه‏ علیه و سلَّم، و صاحبیه، زید بن ثابت، و عائشه، ثمّ ابن‏عمر، ثمّ سعید بن المسیب، ثمّ الزهری، ثمّ عبیداللّه‏ بن عمر، ثمّ مالك».

ذهبى، سیر أعلام النبلاء: ج 8، ص 57، شرح حال مالك بن انس، ش 10.

آیا ذكر نام عبداللّه‏ بن عمر و عبیداللّه‏ بن عمر به عنوان دانشمندان مدینه منوره و اشاره نكردن به نام حضرت على رضى‏الله‏عنه، نشانگر دشمنى با حضرت على رضى‏الله‏عنه خلیفه چهارم نیست؟

اگر عقیده ما مسلمانان این است، پس احادیث «أنا مدینة العلم و علیّ بابها، فمن أراد العلم فلیأت بابه»

(طبرانى، المعجم الكبیر: ج 11، ص 55، ح 11061؛ حاكم نیشابورى، المستدرك على الصحیحین: ج 3، ص 137، كتاب معرفة الصحابة، ح  4637/235 و 4638/236 و 4639/237؛ ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 205، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد أو مدینة السلام: ج 2، ص 377، شرح حال محمد بن عبدالصمد، ش 887 و ج 4، ص 348، شرح حال احمد بن فاذویه، ش 2186 و ج 11، ص 48، شرح حال عبدالسلام بن صالح، ش 5728؛ ابن‏اثیر جزرى، أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ج 4، ص 22، شرح حال على بن أبیطالب؛ مزى، تهذیب الكمال فی أسماء الرجال: ج 11، ص 462، شرح حال عبدالسلام بن صالح، ش 4003 و ج 13، ص 303، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 4673؛ كنز العمال فی سنن الأقوال و الأفعال: ج 13، ص 148، ح 36463 و هیثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد: ج 9، ص 114، باب فی علمه رضى‏الله‏عنه.)،

 «إنّه أوّل أصحابی إسلاماً و أكثرهم علماً»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 203، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875.

، «أقضاهم علیّ بن أبیطالب»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 205، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875.

، «كنّا نتحدث أنّ أقضى أهل المدینة علیّ بن أبیطالب»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 206 و 207، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875 و ابن‏اثیر جزرى، أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ج 4، ص 22، شرح حال على بن أبیطالب.

، «أعلم أهل المدینة بالفرائض علیّ بن أبیطالب»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 207، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875.

، «ما كان أحد من الناس یقول سلونی غیر علی بن أبیطالب»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 206، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875 و ابن‏اثیر جزرى، أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ج  4، ص 22، شرح حال على بن أبیطالب.

، «أكان فی أصحاب محمد أعلم من علی؟ قال: لا واللّه‏ لاأعلمه»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 206، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875 و ابن‏اثیر جزرى، أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ج  4، ص 22، شرح حال على بن أبیطالب.

، «إنّه لأعلم الناس بالسنة»،

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 206، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875.

«لقد أعطی علیّ بن أبیطالب تسعة أعشار العلم و أیم‏اللّه‏ لقد شارككم فی العشر العاشر»،

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 207، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875 و ابن‏اثیر جزرى، أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ج  4، ص 22، شرح حال على بن أبیطالب.

«أقضانا علیّ و أقرأنا أُبی»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 205 و 207، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875 و مزى، تهذیب الكمال فی أسماء الرجال: ج  13، ص 303، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 4673

 و «كان عمر یتعوذ من معضلة لیس لها أبوحسن»

ابن‏عبدالبر، الإستیعاب فی معرفة الأصحاب: ج 3، ص 206، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 1875 و ابن‏اثیر جزرى، أسد الغابة فی معرفة الصحابة: ج  4، ص 22، شرح حال على بن أبیطالب و مزى، تهذیب الكمال فی أسماء الرجال: ج 13، ص 303، شرح حال على بن ابى‏طالب، ش 4673.

كه در منابع حدیثى ما آمده و دهها روایت دیگر كه در افضلیت حضرت على رضى‏الله‏عنه وارد شده، چه مى‏شود؟

آیا در فضیلت ـ نه افضلیت ـ فرزندان خلیفه دوم، حتى یك روایت از پیامبر اكرم صلَّى اللّه‏ علیه و سلَّم رسیده است؟

سؤال 55. آیا صحیح است كه حضرت ابوبكر رضى‏الله‏عنه انسان‏ها را در آتش مى‏سوزاند؟

ابن‏كثیر ماجراى سوزانده شدن فجاءة توسط ابوبكر را این‏گونه تشریح مى‏كند: ابوبكر شخصى به نام فجاءة را در قبرستان بقیع آتش زد، زیرا فجاءة نزد ابوبكر آمده و چنین وانمود كرده بود كه اسلام آورده است و سپس از ابوبكر درخواست سپاهى براى جنگ با مرتدین كرده بود. ابوبكر تقاضاى او را پذیرفت و سپاهى را مسلح كرده و در اختیار فجاءة گذاشته بود. فجاءة پس از خروج از مدینه با هر كس مواجه مى‏شد، او را به قتل رسانده و اموالش را به
غارت مى‏برد. هنگامى كه ابوبكر از اعمال فجاءة مطلع شد، سپاهى را براى تعقیب و دستگیرى او فرستاد. فجاءة پس از دستگیرى به مدینه بازگردانده شد و سپس به دستور ابوبكر دست‏هاى او را از پشت بسته و او را در قبرستان بقیع در آتش سوزاندند.

«و قد كان الصدیق حرق الفجاءة بالبقیع فی المدینة، و كان سببه أنّه قدم علیه، فزعم أنّه أسلم، و سأل منه أن یجهز معه جیشاً یقاتل به أهل الردة، فجهز معه جیشاً، فلمّا سار جعل لایمرّ بمسلم و لا مرتد إلاّ قتله و أخذ ماله، فلمّا سمع الصدیق بعث وراءه جیشاً فردّه، فلمّا أمكنه بعث به إلى البقیع، فجمعت یداه إلى قفاه و ألقی فی النار فحرقه و هو مقموط».

ابن‏كثیر، البدایة و النهایة: ج 6، ص  324، حوادث سال 11 هجرى قمرى، قصة الفجاءة.

البته ابن‏كثیر براى موجه و حق جلوه دادن عمل حضرت ابوبكر، در نقل ماجرا تصرف كرده است، زیرا سپاهى كه ابن‏كثیر از آن نام مى‏برد، بنا به نقل طبرى تنها یك مركب و یك شمشیر بوده است.

«فحمله أبوبكر على ظهر، و أعطاه سلاحاً».

طبرى، تاریخ الأمم و الملوك: ج  2، ص 266، حوادث سال 11 هجرى قمرى، ذكر ردّة هوازن و سلیم و عامر.

حضرت ابوبكر با كدام مجوز و طبق كدام دستور دین اسلام فجاءة را در آتش سوزاند؟

آیا چنین عملى از حضرت ابوبكر، نشانگر قساوت قلب و بى‏رحمى وى نیست؟