سؤال 25: آیا صحیح است كه عمر بن الخطاب و حفصه به تورات، گرایش فوق العاده اى داشتند و آنرا ـ همانند قرآن ـ قرائت مى كرده، و در فراگیرى آن تلاش مى كردند؟

عبدالرزاق: «إن عمربن الخطاب مرّ برجل یقرأ كتاباً. سمعه ساعة فاستحسنه فقال للرجل: أتكتب من هذا الكتاب؟ قال: نعم، فاشترى أدیمأ لنفسه، ثم جاء به الیه، فنسخه فی بطنه وظهره ثم أتى به النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ فجعل یقرأه علیه. وجعل وجه رسول الله ـ صلى الله علیه وسلّمـ یتلوّن، فضرب رجل من الانصار بیده الكتاب. وقال: ثكلتك امك. یابن الخطاب  ألا ترى إلى وجه رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ منذ الیوم. وأنت تقرأ هذا الكتاب؟! فقال النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ عند ذلك: إنما بعثت فاتحا وخاتماً وأعطیت جوامع الكلم. وفواتحه. واختصر لی الحدیث اختصاراً، فلا یهلكنّكم المتهوكون([56]).

و در مدینه منوره منطقه اى است به نام مسكه، معروف است كه عمر(رضی الله عنه) در این مكان تورات را مى آموخت.

2 ـ درباره حفصه دختر عمر نیز چنین مطلبى نقل شده است، كه او در محضر پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ كتاب امت هاى قبل را مى خواند. و پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نیز بسیار ناراحت شده به گونه اى كه رنگ مباركش تغییر كرده و فرمود: اگر حضرت یوسف امروز این كتاب را بیاورد و از او پیروى كنید گمراه مى شوید.

عن الزهری: أن حفصة زوج النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ جاءت الى النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ بكتاب من قصص یوسف، فی كتف، فجعلت تقرأ علیه والنبی یتلوّن وجهه، فقال: والذی نفسی بیده لو أتاكم یوسف وأنا فیكم فاتبعتموه و تركتمونی لضللتم([57]).

 

سؤال 26: آیا سخن قاضى عیاض صحیح است كه مى گوید: «اگر كسى بگوید پیامبر در حال جهاد فرار كرده باید توبه كند وگرنه باید كشته شود، چون شخصیت پیامبر را تنقیص كرده است([58])؟

و قرطبى مى گوید: هر كس یكى از صحابه را نكوهش كند و یا او را در روایتش مورد طعن قرار دهد، خداى متعال را رد كرده و شرایع مسلمانان را باطل كرده است.([59])

راستى اگر این جملات توهین شمرده شده و موجب اعدام است. آیا نسبت دیوانگى و هذیان به پیامبر توهین شمرده نمى شود؟ و گوینده آن مهدور الدم نیست؟

امام بخارى در هفت جا از كتاب خود و مسلم در سه جا از كتاب خود آورده است كه عمر بن الخطاب این تعبیر را نسبت به پیامبر داشته است.([60])

غزالى مى گوید: «قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر»([61]).

 

سؤال 27: آیا صحیح است كه مى گویند عمربن الخطاب شدیداً با وصیت پیامبر اكرم مخالفت كرد و آنرا رد نمود، چنانچه جابربن عبداللّه مى گوید: إنَّ النبی دعا عند موته بصحیفة لیكتب فیها كتابا لایضِّلون بعده ابداً قال: فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها([62]).

در جاى دیگر گفته است: فكرهنا ذلك أشدَّ الكراهه.([63])

یعنى از این كه پیامبر ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ وصیت كند شدیدا تنفر داشتیم.

 

سؤال 28: مى گویند كعب الاحبار یهودى كه بسیار مورد اعتماد حكومت در دوران خلیفه دوم(رضی الله عنه) و حكومت امویان بود، پس از اظهار اسلام، بر قراءت تورات و ترویج آن مداوم بوده است. او یكى از متّهمان اصلى نفوذ اسرائیلیات در تفسیر قرآن بوده است، چنانچه ابن كثیر([64])، و عبد المنعم حنفی([65]) و دیگران به این حقیقت تلخ اشاره كرده اند.

امام ذهبى مى گوید: كان یحدِّثهم عن الكتب الإسرائیلیة([66])یعنى براى صحابه از كتابها و روایات إسرائیلیات ـ كه معمولا كذب و خلاف واقع است ـ نقل مى كرد.

 

سؤال 29: آیا صحیح است كه مى گویند انگیزه و هدف بعضى فرماندهان نظامى مسلمانان از كشور گشائى و فتوحات، پر كردن شكم خود و به اسارت گرفتن و خونریزى بوده است؟([67]) و آیا این اهداف با هدف پیامبر اكرم كه به حضرت على(رضی الله عنه)به هنگام اعزام به یمن فرمود: «لئن یهدی اللّه بك رجلا خیر لك مما طلعت علیه الشمس»([68]) قابل جمع است؟

 

سؤال 30: آیا صحیح است كه حضرت عمربن الخطاب(رضی الله عنه) ـ براى تحت پوشش قرار دادن فرارها و ناكامى ها و هزیمت هاى خود در جبهه هاى اسلام، در دوران خلافت خویش، قریش را بر علیه حضرت على(رضی الله عنه)تحریك مى كرد و آنان را به گرفتن انتقام كشته هاى خود در جنگها به دست على(رضی الله عنه)تشویق مى نمود؟ چنانچه موفق الدین مقدسى در كتاب خود این مطلب را بیان كرد([69]).

 

سؤال 31: آیا صحیح است كه مى گویند عمربن الخطاب(رضی الله عنه)مؤدب نبوده و به هنگام بردن نام پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و سیده نساء العالمین، تعبیرات غیر مؤدبانه اى به كار مى گرفت. لذا بزرگان از محدثین ما اهل سنت، از او ناراحت شده، و جناب عمر را «أنوك» یعنى احمق خواندند: چنانچه امام ذهبى از امام عبد الرزاق صنعانى این تعبیر را نقل مى كند. زیدبن مبارك مى گوید: نزد عبدالرزاق بودیم كه حدیث مالك بن اوس خوانده شد تا به اینجا رسید كه: عمر به عباس و على(رضی الله عنه) خطاب كرده و گفت امّا تو اى عباس آمده اى كه میراث پسر برادرت را (یعنى پیامبر اكرم ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ) مطالبه كنى.

و اما على آمده میراث همسرش را مطالبه كند.

عبدالرزاق گفت: نگاه كنید این احمق ـ یعنى حضرت عمر ـ چگونه بى ادبانه تعبیر مى كند. و نمى گوید: رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ([70]).

 

سؤال 32: آیا صحیح است كه مى گویند: سیاست حكومت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) منع نقل احادیث پیامبر اكرم و روى آوردن به آن بود، و كسانى را كه با این روش و سیاست مخالفت مى كردند، زندان و شلاق و تعزیر مى كرد. چنانچه در مورد ابوذر و ابوالدرداء ابومسعود انصارى و دیگران انجام داد.

1ـ ذهبى مى گوید: آرى چنین بود عمر، او مى گفت: از پیامبر كمتر حدیث نقل كنید و چندین صحابى پیامبر را نسبت به نشر احادیث توبیخ كرد. آرى این شیوه و مذهب و ایده عمر و غیر عمر بود([71]).

2ـ طبرى مى گوید: هر وقت خلیفه مردم، حاكم و یا استاندارى را براى نقطه اى اعزام مى كرد، به او چنین سفارش مى كرد: فقط قرآن بخوانید و از محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ كمتر روایت نقل كنید و من هم با شما هم صدا هستم.([72])

3ـ قرظة بن كعب انصارى مى گوید: هنگامیكه قصد عزیمت به كوفه را كردیم، عمربن الخطاب تا منطقه «صرار» به بدرقه ما آمده و گفت: مى دانید چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتیم: لابد بخاطر اینكه ما از صحابه رسول اللّه ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ هستیم؟ گفت: شما وارد آبادى و روستایى مى شوید كه قرآن مى خوانند، مبادا آنان را با خواندن و قرائت احادیث پیامبر از خواندن قرآن بازدارید! تا مى توانید از پیامبر حدیث كم نقل كنید.([73])

4ـ ذهبى مى نویسد: عمر سه نفر (از صحابه رسول اللّه ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ) به نامهاى ابن مسعود و ابوالدردا، و ابومسعود انصارى را زندان كرد و به آنان اعتراض كرد كه چرا از پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ زیاد حدیث روایت كردید؟([74]).

و به نقل دیگر از حاكم و ذهبى: ابن مسعود و ابوالدرداء و ابوذر را زندانى كرد و آنان را به جرم اشاعه دادن و نقل احادیث پیامبر توبیخ نمود و آنان را تا آخر خلافتش محكوم به اقامت اجبارى در مدینه كرد([75]).

 

سؤال 33: آیا نامگذارى به نام محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و یكى از نامهاى پیامبران ممنوع و حرام است؟ پس چرا حضرت عمر(رضی الله عنه)طى بخشنامه اى به كوفه، نام گذارى به نام پیامبران را ممنوع كرد و در مدینه نیز دستور داد هر كس به نام «محمد» است باید آنرا تغییر دهد؟ امام عینى مى گوید: «كان عمر كتب الى أهل الكوفة: لاتسموا احداً باسم نبی، و أمر جماعة بالمدینة بتغییر أسماء أبناءهم المسمّین بمحمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ حتى ذكر له جماعة من الصحابة انه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ اذن لهم فی ذلك فتركهم.([76])

راستى كار بنى امیه ـ در كشتن افراد هم نام على([77]) ـ و كار حضرت عمر در ممانعت از نامگذارى به نام «محمد» مكمل یكدیگر و در برگیرنده یك پیام و گام برداشتن در یك مسیر و براى یك هدف مشترك نیست؟