چرا شیعه ؟ چرا سنی ؟

دفاع از مكتب حقه اهل البیت و رسوایی فرق ضاله

من یک یمانی بودم

[
]
#احمد_الحسن_دجال_بصری
#فریب_بزرگ
#دجال_بصره
#اولین_دجال
[https://www.aparat.com/v/Lnx7y/%D9%85%D9%86_%DB%8C%DA%A9_%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85]



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :نقد کتب و فرق ،مهدویت ،تشرف یافتگان به حق ،
  • سوالاتی كه اهل سنت پاسخی برایش ندارند 4 باز نشر

    سؤال 25: آیا صحیح است كه عمر بن الخطاب و حفصه به تورات، گرایش فوق العاده اى داشتند و آنرا ـ همانند قرآن ـ قرائت مى كرده، و در فراگیرى آن تلاش مى كردند؟

    عبدالرزاق: «إن عمربن الخطاب مرّ برجل یقرأ كتاباً. سمعه ساعة فاستحسنه فقال للرجل: أتكتب من هذا الكتاب؟ قال: نعم، فاشترى أدیمأ لنفسه، ثم جاء به الیه، فنسخه فی بطنه وظهره ثم أتى به النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ فجعل یقرأه علیه. وجعل وجه رسول الله ـ صلى الله علیه وسلّمـ یتلوّن، فضرب رجل من الانصار بیده الكتاب. وقال: ثكلتك امك. یابن الخطاب  ألا ترى إلى وجه رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ منذ الیوم. وأنت تقرأ هذا الكتاب؟! فقال النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ عند ذلك: إنما بعثت فاتحا وخاتماً وأعطیت جوامع الكلم. وفواتحه. واختصر لی الحدیث اختصاراً، فلا یهلكنّكم المتهوكون([56]).

    و در مدینه منوره منطقه اى است به نام مسكه، معروف است كه عمر(رضی الله عنه) در این مكان تورات را مى آموخت.

    2 ـ درباره حفصه دختر عمر نیز چنین مطلبى نقل شده است، كه او در محضر پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ كتاب امت هاى قبل را مى خواند. و پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نیز بسیار ناراحت شده به گونه اى كه رنگ مباركش تغییر كرده و فرمود: اگر حضرت یوسف امروز این كتاب را بیاورد و از او پیروى كنید گمراه مى شوید.

    عن الزهری: أن حفصة زوج النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ جاءت الى النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ بكتاب من قصص یوسف، فی كتف، فجعلت تقرأ علیه والنبی یتلوّن وجهه، فقال: والذی نفسی بیده لو أتاكم یوسف وأنا فیكم فاتبعتموه و تركتمونی لضللتم([57]).

     

    سؤال 26: آیا سخن قاضى عیاض صحیح است كه مى گوید: «اگر كسى بگوید پیامبر در حال جهاد فرار كرده باید توبه كند وگرنه باید كشته شود، چون شخصیت پیامبر را تنقیص كرده است([58])؟

    و قرطبى مى گوید: هر كس یكى از صحابه را نكوهش كند و یا او را در روایتش مورد طعن قرار دهد، خداى متعال را رد كرده و شرایع مسلمانان را باطل كرده است.([59])

    راستى اگر این جملات توهین شمرده شده و موجب اعدام است. آیا نسبت دیوانگى و هذیان به پیامبر توهین شمرده نمى شود؟ و گوینده آن مهدور الدم نیست؟

    امام بخارى در هفت جا از كتاب خود و مسلم در سه جا از كتاب خود آورده است كه عمر بن الخطاب این تعبیر را نسبت به پیامبر داشته است.([60])

    غزالى مى گوید: «قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر»([61]).

     

    سؤال 27: آیا صحیح است كه مى گویند عمربن الخطاب شدیداً با وصیت پیامبر اكرم مخالفت كرد و آنرا رد نمود، چنانچه جابربن عبداللّه مى گوید: إنَّ النبی دعا عند موته بصحیفة لیكتب فیها كتابا لایضِّلون بعده ابداً قال: فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها([62]).

    در جاى دیگر گفته است: فكرهنا ذلك أشدَّ الكراهه.([63])

    یعنى از این كه پیامبر ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ وصیت كند شدیدا تنفر داشتیم.

     

    سؤال 28: مى گویند كعب الاحبار یهودى كه بسیار مورد اعتماد حكومت در دوران خلیفه دوم(رضی الله عنه) و حكومت امویان بود، پس از اظهار اسلام، بر قراءت تورات و ترویج آن مداوم بوده است. او یكى از متّهمان اصلى نفوذ اسرائیلیات در تفسیر قرآن بوده است، چنانچه ابن كثیر([64])، و عبد المنعم حنفی([65]) و دیگران به این حقیقت تلخ اشاره كرده اند.

    امام ذهبى مى گوید: كان یحدِّثهم عن الكتب الإسرائیلیة([66])یعنى براى صحابه از كتابها و روایات إسرائیلیات ـ كه معمولا كذب و خلاف واقع است ـ نقل مى كرد.

     

    سؤال 29: آیا صحیح است كه مى گویند انگیزه و هدف بعضى فرماندهان نظامى مسلمانان از كشور گشائى و فتوحات، پر كردن شكم خود و به اسارت گرفتن و خونریزى بوده است؟([67]) و آیا این اهداف با هدف پیامبر اكرم كه به حضرت على(رضی الله عنه)به هنگام اعزام به یمن فرمود: «لئن یهدی اللّه بك رجلا خیر لك مما طلعت علیه الشمس»([68]) قابل جمع است؟

     

    سؤال 30: آیا صحیح است كه حضرت عمربن الخطاب(رضی الله عنه) ـ براى تحت پوشش قرار دادن فرارها و ناكامى ها و هزیمت هاى خود در جبهه هاى اسلام، در دوران خلافت خویش، قریش را بر علیه حضرت على(رضی الله عنه)تحریك مى كرد و آنان را به گرفتن انتقام كشته هاى خود در جنگها به دست على(رضی الله عنه)تشویق مى نمود؟ چنانچه موفق الدین مقدسى در كتاب خود این مطلب را بیان كرد([69]).

     

    سؤال 31: آیا صحیح است كه مى گویند عمربن الخطاب(رضی الله عنه)مؤدب نبوده و به هنگام بردن نام پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و سیده نساء العالمین، تعبیرات غیر مؤدبانه اى به كار مى گرفت. لذا بزرگان از محدثین ما اهل سنت، از او ناراحت شده، و جناب عمر را «أنوك» یعنى احمق خواندند: چنانچه امام ذهبى از امام عبد الرزاق صنعانى این تعبیر را نقل مى كند. زیدبن مبارك مى گوید: نزد عبدالرزاق بودیم كه حدیث مالك بن اوس خوانده شد تا به اینجا رسید كه: عمر به عباس و على(رضی الله عنه) خطاب كرده و گفت امّا تو اى عباس آمده اى كه میراث پسر برادرت را (یعنى پیامبر اكرم ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ) مطالبه كنى.

    و اما على آمده میراث همسرش را مطالبه كند.

    عبدالرزاق گفت: نگاه كنید این احمق ـ یعنى حضرت عمر ـ چگونه بى ادبانه تعبیر مى كند. و نمى گوید: رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ([70]).

     

    سؤال 32: آیا صحیح است كه مى گویند: سیاست حكومت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) منع نقل احادیث پیامبر اكرم و روى آوردن به آن بود، و كسانى را كه با این روش و سیاست مخالفت مى كردند، زندان و شلاق و تعزیر مى كرد. چنانچه در مورد ابوذر و ابوالدرداء ابومسعود انصارى و دیگران انجام داد.

    1ـ ذهبى مى گوید: آرى چنین بود عمر، او مى گفت: از پیامبر كمتر حدیث نقل كنید و چندین صحابى پیامبر را نسبت به نشر احادیث توبیخ كرد. آرى این شیوه و مذهب و ایده عمر و غیر عمر بود([71]).

    2ـ طبرى مى گوید: هر وقت خلیفه مردم، حاكم و یا استاندارى را براى نقطه اى اعزام مى كرد، به او چنین سفارش مى كرد: فقط قرآن بخوانید و از محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ كمتر روایت نقل كنید و من هم با شما هم صدا هستم.([72])

    3ـ قرظة بن كعب انصارى مى گوید: هنگامیكه قصد عزیمت به كوفه را كردیم، عمربن الخطاب تا منطقه «صرار» به بدرقه ما آمده و گفت: مى دانید چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتیم: لابد بخاطر اینكه ما از صحابه رسول اللّه ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ هستیم؟ گفت: شما وارد آبادى و روستایى مى شوید كه قرآن مى خوانند، مبادا آنان را با خواندن و قرائت احادیث پیامبر از خواندن قرآن بازدارید! تا مى توانید از پیامبر حدیث كم نقل كنید.([73])

    4ـ ذهبى مى نویسد: عمر سه نفر (از صحابه رسول اللّه ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ) به نامهاى ابن مسعود و ابوالدردا، و ابومسعود انصارى را زندان كرد و به آنان اعتراض كرد كه چرا از پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ زیاد حدیث روایت كردید؟([74]).

    و به نقل دیگر از حاكم و ذهبى: ابن مسعود و ابوالدرداء و ابوذر را زندانى كرد و آنان را به جرم اشاعه دادن و نقل احادیث پیامبر توبیخ نمود و آنان را تا آخر خلافتش محكوم به اقامت اجبارى در مدینه كرد([75]).

     

    سؤال 33: آیا نامگذارى به نام محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و یكى از نامهاى پیامبران ممنوع و حرام است؟ پس چرا حضرت عمر(رضی الله عنه)طى بخشنامه اى به كوفه، نام گذارى به نام پیامبران را ممنوع كرد و در مدینه نیز دستور داد هر كس به نام «محمد» است باید آنرا تغییر دهد؟ امام عینى مى گوید: «كان عمر كتب الى أهل الكوفة: لاتسموا احداً باسم نبی، و أمر جماعة بالمدینة بتغییر أسماء أبناءهم المسمّین بمحمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ حتى ذكر له جماعة من الصحابة انه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ اذن لهم فی ذلك فتركهم.([76])

    راستى كار بنى امیه ـ در كشتن افراد هم نام على([77]) ـ و كار حضرت عمر در ممانعت از نامگذارى به نام «محمد» مكمل یكدیگر و در برگیرنده یك پیام و گام برداشتن در یك مسیر و براى یك هدف مشترك نیست؟



    سوالاتی كه اهل سنت پاسخی برایش ندارند 3 باز نشر

    سؤال 14: آیا صحیح است كه مى گویند خلیفه اول احادیث پیامبر را آتش مى زد؟ متقى هندى مى گوید: «إن الخلیفة أبابكر أحرق خمس ماءة حدیث كتبه عن رسول اللّه([30])ـ».

    یعنى ابوبكر(رضی الله عنه) پانصد حدیثى را كه از پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نوشته بود به آتش كشید.

     

    سؤال 15: آیا صحیح است كه مى گویند: حضرت عمر و ابوبكر(رضی الله عنه)با هم روابط حسنه اى نداشتند و یك بار در محضر پیامبر با هم درگیر شده و با صداى بلند با هم برخورد كردند و سپس آیه (لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النّبی)([31])... در نكوهش آنان نازل گردید؟!([32])

    و یك بار در دوران خلافت ابوبكر، او سند مالكیت زمینى را به دو نفر داده و آنرا امضاء كرده بود و عمر در آن نامه و روى امضاء ابوبكر آب دهان انداخته و آنرا پاره كرد.([33])

    و نظر عمر(رضی الله عنه) این بود كه حسد ده جزء است، نُه جزء آن در ابوبكر(رضی الله عنه) و یك جزء دیگر آن در تمامى قریش است و ابوبكر در آن جزء نیز شریك است([34]).

     

     خلیفه دوم(رضی الله عنه)

    سؤال 16: آیا صحیح است كه مى گویند: حضرت عمربن الخطاب در اسلام خود شك داشت و عقیده داشت كه جزء منافقین است.

    امام ذهبى در تاریخ خود آورده است كه حضرت عمر از حذیفة بن الیمان عاجزانه مى خواست كه به او بگوید: آیا جزء منافقان هستم یا نه؟

    «حذیفة أحد أصحاب النبی...كان النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ أسرّ اِلیه أسماء المنافقین... وناشده عمر باللّه: أنا من المنافقین؟..([35])

    سؤال 17: آیا صحیح است كه پیامبر اكرم ـ صلى الله علیه و سلّم ـ هر زمان كه آمدن وحى برایشان به تأخیر مى افتاد; یا قصد خودكشى مى كرد، و كراراً مى خواست خود را از فراز قلّه پرت كند و یا در نبوت خود به شك افتاده و گمان مى كرد كه وحى به خانه عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)انتقال یافته و ایشان از این پس پیامبر شده است؟

    امام بخارى مى گوید: «وفَتَر الوحی فترة، حتى حزن النبی فیما بلغنا حزناً غدا منه مراراً، كی یتردّى من رؤوس شواهق الجبال، فكلما اوفى بذروة جبل، لكی یلقی منه نفسه، تبدّى له جبرئیل فقال: یا محمد انك رسول اللّه حقاً. فیسكن لذلك جأشه، وتقَر نفسه، فیرجع فاِذا طالت علیه فترة الوحی غدا لمثل ذلك...»([36]).

    و به پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نسبت داده شد كه فرمود: ما احتبس عنی الوحی قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب.([37])

     

    سؤال 18: آیا صحیح است كه حضرت عمر(رضی الله عنه) بسیار كُند ذهن و دیرفهم بودند، و تنها سوره بقره را طى دوازده سال تلاش فرا گرفت و به شكرانه این پیروزى، یك شتر قربانى كرد.

    امام ذهبى مى گوید: قال ابن عمر: تعلّم عمر البقرة فی اثنتی عشرة سنة، فلمّا تعلّمها نحر جزوراً.([38])

    و همچنین درباره آیه كلالة، انرا درك نمى كرد و طبق نقل جصاص و سیوطى: كان عمر لم یفهم...([39]) یعنى حضرت عمر(رضی الله عنه)مطلب را نمى فهمیده و درك نمى كرد.

    سؤال 19: آیا صحیح است كه مى گویند، مردم از تعیین عمر به خلافت توسط ابوبكر ناراضى بودند و توسط طلحة بن عبیداللّه نارضایتى خود را از یك فرد تندخو و خشنى همچون عمر، اظهار داشتند.([40])

     

    سؤال 20: آیا صحیح است آنچه را كه مى گویند حضرت خلیفه ثانى در دوران خلافتش حكم تیمم را نمى دانست و اگر كسى از او مى پرسید در صورت جنابت و نبودن آب تكلیف چیست؟ در جواب مى گفت: نماز را ترك كن تا آب پیدا شود! و اگر تا دو ماه هم آب نمى یافت حضرت خلیفه نماز نمى خواند.

    امام نسائى چنین روایت مى كند: «كنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: یا أمیر المؤمنین رُبّما نمكُثُ الشهر والشهرین ولا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم أجد الماء لم أكن لأُصلی حتى أجدَ الماء...([41]).

    سؤال 21: آیا صحیح است كه مى گویند حضرت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)و فرزند ایشان حضرت عبداللّه بن عمر(رضی الله عنه)، دو تن از فقهاى بزرگ ما سلفیان ـ ایستاده بول مى كردند؟

    چنانچه امام مالك در موطّا مى فرماید:

    «عن عبداللّه بن دینار، قال: رأیت عبداللّه بن عمر یبول قائماً»([42])

    یعنى عبداللّه بن عمر را دیدم كه ایستاده بول مى كرد.

    و امام ترمذى مى فرماید: عن عمر: رآنی النبی و أنا أبول قائماً فقال: یا عمر لا تبل قائماً...([43])

    یعنى هنگامى كه پیامبر اكرمـ صلى الله علیه و سلّم ـ مرا دید كه ایستاده بول مى كنم، فرمود: اى عمر، ایستاده بول نكن.

    و امام عسقلانى در توجیه كار عمر(رضی الله عنه) مى فرماید: البول قائماً أحفظ للدبر.([44]) یعنى ایستاده بول كردن براى حفظ نشیمن خوب است. و همو مى گوید: ثابت شده كه عدّه اى از صحابه كرام پیامبرـ صلى الله علیه و سلّم ـ از جمله حضرت عمر بن الخطاب ایستاده بول مى كردند.

    آیا ما كه حضرت عمر(رضی الله عنه) را طبق حدیث اقتدوا باللذین من بعدى([45]) ـ ابوبكر و عمر ـ مقتداى و پیشوا و راهنماى خود قرار مى دهیم واجب است ایستاده بول كنیم و یا از فعل حضرت عمر تنها جایز بودن استفاده مى شود و آیا در این صورت ترشحات بول موجب نجاست لباس نمى شود؟ و آیا فعل حضرت عمر با فرمایش پیامبر اكرم كه فرمود: ایستاده بول كردن جفاست ـ من الجفاء ان یبول الرجل قائماً.([46]) چگونه قابل جمع است و بالاخره ما پیروان سلف صالح ـ و ما وهابیان ـ در این كار از پیامبر اكرمـ صلى الله علیه و سلّم ـ تبعیت كنیم یا از حضرت عمر(رضی الله عنه).

     

    سؤال 22: مى گویند جریان ازدواج عمربن الخطاب با ام كلثوم دختر حضرت على(رضی الله عنه)از اكاذیب و اساطیر است. چون ;

    اولا: در هیچ یك از صحاح ستة تفصیل جریان نیامده است.

    ثانیاً: به گفته بعضى از محققان اسلامى. حضرت على(رضی الله عنه)دخترى به نام ام كلثوم نداشته([47]) بلكه كنیه حضرت زینب بوده است. و ایشان هم با عبدالله بن جعفر ازدواج كرده بود.

    ثالثاً: تشابه اسمى شده، و عمر درخواست ازدواج با ام كلثوم دختر ابوبكر را كرده بود كه آن هم در ابتدا مورد موافقت قرار گرفت ولى پس از آن با مخالفت عائشه رو برگردید و انجام نشد([48]).

    رابعاً: ازدواج عمر با زنى به نام ام كلثوم ـ محقق شده، ولى او دختر جرول مادر عبیدالله بن عمر است([49]) و ربطى به دختر حضرت على(رضی الله عنه)ندارد.

    خامساً: حقایق تاریخى، دروغ بودن این جریان را به اثبات مى رساند آنجا كه مى گویند پس از رحلت حضرت عمر(رضی الله عنه)، محمد بن جعفر و پس از مرگ او برادرش عون بن جعفر با او ازدواج كرد. در حالیكه: خود تاریخ([50]) تصریح دارد كه این دو برادر در جنگ تستر ـ كه در زمان عمر(رضی الله عنه) بود به شهادت رسیدند.

    سادساً: مدعى هستند پس از این دو برادر عبدالله بن جعفر، ـ برادر سوم ـ با او ازدواج كرد. در حالیكه او با زینب ازدواج كرده بود ـ و او را داشت ـ آیا او جمع بین الاختین كرده است؟([51])

     

    سؤال 23: آیا صحیح است كه مى گوئیم حضرت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)از مدینة الرسول، شهر نهاوند و حركت نیروهاى مسلمانان را مى دید و با فرمانده آنان به نام ساریه سخن مى گفت او دستور صادر نمود و آنان نیز شنیدند و دستورات او را اجرا كردند و پیروز شدند!

    مگر مى توان با چشم غیر مسلح از شهر مدینه، نقطه اى را كه چهار هزار كیلومتر فاصله دارد، دید؟

    من كلام عمر قاله على المنبر حین كشف له عن ساریة و هو بنهاوند من ارض فارس.([52])

    آیا داستان «ساریة الجبل» از دید عقل و عقلاء ساخته و پرداخته بعضى جاهلان از ما اهل سنّت نیست؟ چنانچه عسقلانى درباره بسیارى از فضائل شیخین ـ رضى الله عنهما ـ چنین فرموده است.([53])

    آیا اگر روافض به ما بگویند ـ چنانچه سید محمد بن درویش به این حقیقت اشاره كرده([54])ـ شما درباره حضرت عمر(رضی الله عنه)غلو مى كنید و او را از یك پیامبر بالاتر مى برید چه پاسخى بدهیم؟! آیا چنین مقامى را ما براى پیامبران صحیح مى دانیم؟

     

    سؤال 24: آیا صحیح است كه حضرت على(رضی الله عنه) از مجالست و نشست و برخاست و رودررویى با عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) بشدت متنفر بود، به گونه اى كه هر وقت ابوبكر(رضی الله عنه) درخواست نشستى با حضرت على(رضی الله عنه)مى كرد، حضرت به ایشان شرط مى كرد كه كسى همراه او نباشد یعنى عمر همراه او نیاید، چنانچه امام بخارى مى گوید:

    أرسل ـ علی(رضی الله عنه) ـ الى ابی بكر أن إئتنا ولا یأتنا أحد معك كراهیة لمحضر عمر...([55])

    با این نصوص و اسناد، چگونه ادعا مى كنیم كه روابط اهل بیت پیامبر ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ با خلفاء حسنه بوده است؟

     




    سوالاتی كه اهل سنت پاسخی برایش ندارند 2 باز نشر

    سؤال 5: اینگه گفته مى شود خلافت ابوبكر(رضی الله عنه) اجماعى بوده، آیا صحیح است كه مى گویند: حضرت على(رضی الله عنه)و یاران ایشان ضمن آنان نبوده، و چنین اجماعى مورد لعنت خداوند است، چنانچه امام ابن حزم مى گوید: «لعنة اللّه على كل اجماع یخرج منه علی بن أبیطالب ومن بحضرته من الصحابة»([16]).

     

    سؤال 6: آیا صحیح است آنچه را كه مى گویند: خلافت ابوبكر(رضی الله عنه)نه با شورى بوده و نه با إجماع مسلمانان، بلكه فقط و فقط با اشاره و رأى یك نفر و آنهم عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)بوده است. اگر چنین باشد: آیا راستى بر تمامى مسلمانان تبعیت از یك نفر ـ كه خود در آن وقت خلیفه هم نبوده بلكه یكى از آحاد مسلمین و شهروند بلاد اسلامى شمرده مى شده ـ واجب و لازم است؟ و اگر كسى تبعیت نكند چرا مهدور الدم است؟ آیا این یك نفر بر تمامى بشریت تا قیام قیامت قیّم  است؟؟

    جمعى از علماء ما ـ اهل سنت ـ همانند ابویعلى([17]) حنبلى ـ 458 هـ و قرطبى([18]) ت671 هـ ـ و غزالى([19]) ت478 هـ . وعضدالدین([20]) ایجى 756 هـ   و محى الدین([21]) عربى مالكى ت 543 هـ : وجود هر گونه اجماعى را اساساً انكار كرده، بلكه آنرا غیر لازم دانسته اند.

     

    سؤال 7: آیا صحیح است كه مى گویند: تمامى انصار، و جمع بزرگى از مهاجرین با بیعت ابوبكر(رضی الله عنه) مخالف بودند. چنانچه عمربن الخطاب(رضی الله عنه) تصریح كرده و مى گوید: حین توفى اللّه نبیه ـ أنَّ الانصار خالفونا، واجتمعوا بأسرهم فی سقیفة بنی ساعدة وخالف عنا علی والزبیر ومن معهما.([22])

    هنگام رحلت رسول خدا ـ صلى الله علیه و سلّم ـ أنصار با ما مخالف بوده و مخالفت كردند، و همگى در سقیفه بنى ساعده گِرد هم آمده، و حضرت على و زبیر و همراهان آنان نیز با ما مخالف بودند، بنابر این چگونه مدعى هستیم كه خلافت ابوبكر(رضی الله عنه)بإجماع و اتفاق مسلمین بوده؟

     

    سؤال 8: آیا صحیح است كه مى گویند حضرت على(رضی الله عنه) هرگز با ابوبكر بیعت نكرده است و مشت دست خود را بسته بود و هر چه تلاش كردند نتوانستند آن را براى بیعت باز كنند! به ناچار ابوبكر دست خود را روى دست على و به عنوان بیعت على گذارد; چنانچه مسعودى مى گوید: فقالوا له: مدَّ یدك فبایع، فأبى علیهم فمدوا یده كرها فقبض على أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم یقدروا فمسح علیها ابوبكر وهى مضمومة.([23]) باز هم مى گوییم كه بیعت با اجماع اهل حل و عقد بوده است؟ و حدیث (على مع الحق والحق مع علی یدور معه حیثما دار)([24]) یعنى على با حق است و حق با على است و به هر سمت و سوئى برود، حق به همراه او مى رود، را چگونه مى توان تفسیر كرد؟

     

    سؤال 9: آیا صحیح است كه مى گویند: حضرت على(رضی الله عنه) و عباس بن عبدالمطلّب ـ عم پیامبر اكرم ـ حكومت ابوبكر و عمربن الخطاب(رضی الله عنه)را حكومت هاى بر اساس دروغ و خیانت، پیمان شكنى و گناهكارى مى دانستند. و تا آخر عمر نظرشان همین بود. در صحیح مسلم آمده كه، عمربن الخطاب به حضرت على و عباس مى گوید: «فلما توفی رسول اللّه قال ابوبكر: أنا ولی رسول اللّه، فجئتما تطلب میراثك من ابن أخیك ویطلب هذا میراث إمراءته عن أبیها، فقال ابوبكر قال رسول اللّه: ما نُورث ما تركنا صدقة، فرأیتماه كاذباً آثما، غادراً خائناً، واللّه یعلم اِنه لصادق بارّ راشد تابع للحق ثم توفی ابوبكر وأنا ولی رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ وولی أبی بكر فرأیتمانی كاذباً آثما غادراً خائناً.»([25])

     

    سؤال 10: آیا صحیح است كه مى گویند امام بخارى همین حدیث را در بیش از چهار جاى از كتاب خود آورده، ولى این عبارت ـ دروغگو، خائن، پیمان شكن و گناهكار ـ را حذف كرده است و به جاى آن عبارت كذا و كذا و یا عبارت كلمتكما واحدة آورده است، تا بدین ترتیب نظر منفى اهل بیت پیامبر  ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نسبت به حكومت حضرت ابوبكر و عمر ـ رضى الله عنهما ـ، معلوم نشود؟

    مى گویند: امام بخارى، در باب خمس، و نفقات، و الاعتصام، و فرائض; روایت را نقل كرده، ولى در آن تصرف و تغییر داده است، در كتاب نفقات گفته است: تزعمان أن ابابكر كذا وكذا.

    و در فرائض گفته: ثم جئتمانی وكلمتكما واحدة..

     

    سؤال 11: آیا صحیح است كه ابوبكر(رضی الله عنه) توطئه ترور حضرت على را طراحى كرد و این مأموریت را به خالدبن ولید واگذار نمود؟ ولى از اجراى آن و لو رفتن نقشه و عواقب آن ترسید و آن را در نماز لغو كرد.([26]) چنانچه سمعانى آنرا نقل مى كند. آیا باز هم مى توان ادعا كرد كه روابط آن دو حسنه بوده و به یكدیگر احترام مى گذاشتند.؟

     

    سؤال 12: آیا درست است آنچه را كه علماى ما، مخصوصاً بیضاوى، درباره امامت مى گویند: كه از عظیم ترین مسائل اصول دین است و مخالف با آن موجب كفر و بدعت است.

    «إنَّ الامامة من اعظم مسائل اصول الدین. التی مخالفتها توجب الكفر والبدعة..».([27])

    راستى منظور كدام امام است؟ منظور امامت ابوبكر(رضی الله عنه) است كه نه پشتوانه اجماع ـ و مردمى ـ را دارد، و نه دلیل افضلیت چنانچه دلیل آن گذشت. بلكه فقط و فقط به اشاره و نظر یك نفر ـ آنهم جناب عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) ـ بود؟

    آیا واقعاً چنین امامتى از اصول دین است؟ و مخالفت با آن موجب كفر و بدعت است!؟

    یا منظور امامتى است كه خداوند عزوجل آن را جعل كرده ـ (انی جاعلك للناس إماماً)([28]) ـ و پیامبر اكرم مبلّغ و (تبلیغ كننده) از آن است.!

     

    سؤال 13: آیا صحیح است كه ما اهل سنت، ابوبكر(رضی الله عنه) را از پیامبر اكرم بالاتر مى دانیم؟ و مى گوئیم كه زنى نزد پیامبر آمده و گفت خواب دیدم درختى كه در خانه ام هست شكسته، پیامبر فرمود شوهرت مى میرد.، او ناراحت شد و از محضر حضرت بیرون آمد و در راه ابوبكر را دید و خواب را براى او تعریف كرد. ابوبكر گفت: شوهرت از سفر باز مى گردد. همانطور هم شد، آن زن روز بعد به عنوان گلایه نزد پیامبر آمد و اعتراض كرد، ناگهان جبرئیل نازل شد و گفت: خدا شرم دارد از اینكه دروغ بر زبان ابوبكر صدیق جارى كند، یعنى بر زبان پیامبر دروغ جارى بشود تا مبادا شخصیت ابوبكر زیر سؤال برود.([29])

    یا محمد! الذی قلته هو الحق، ولكنَّ لمّا قال الصدّیق إنّكِ تجتمعین به فی هذه اللیلة. إستحیا اللّه منه أن یجری على لسانه الكذب لانه صدیقٌ فأحیاه كرامة له.»

     

    پاورقی ها



    [16]
     .  المحلى 9: 345.

    [17] . ابویعلى حنبلى مى گوید: لا تنعقد الا بجمهور أهل العقد والحل من كل بلد، لیكون الرضا به عاماً، والتسلیم لإمامته اِجماعاً. وهذا مذهب مدفوع ببیعة أبی بكر على الخلافة بأختیار من حضرها ولم ینتظر ببیعته قدوم غائب عنها (الاحكام السلطانیة ص 33).

    [18] . قرطبى مى گوید: فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت ویلزم الغیر فعله، خلافاً لبعض الناس حیث قال: لاینعقد الا بجماعة من أهل الحلِّ والعقد، ودلیلنا: أنَّ عمر عقد الببعة لأبی بكر» جامع أحكام القرآن 1: 272.

    [19] . غزالی امام الحرمین مى گوید: اعلموا أنه لا یشترط فی عقد الإمامة الاجماع بل تنعقد الامامة وإن لم تجمع الأمة على عقدها، والدلیل علیه أن الأمامة لما عقدت لأبی بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمین ولم یتأن لانتشار الأخبار الى من نأی من الصحابة فی الأقطار ولم ینكر منكر، فاذا لم یشترط الاجماع فی عقد الإمامة، لم یثبت عدد معدود ولا حدّ محدود. فالوجه الحكم بأنَّ الأمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلِّ والعقد. الارشاد فی الكلام: 424.

    [20] . عضد الدین ایحى: ت 756 هـ .

          واذا ثبت حصول الإمامة بالأختیار والبیعة فاعلم أن ذلك لایفتقر الى الإجماع، اذ لم یقم علیه دلیل من العقل والسمع بل الواحد والإثنان من أهل الحلِّ والعقد كاف، لعلمنا أن الصحابة مع صلابتهم فی الدین اكتفوا بذلك، كعقد عمر لأبی بكر، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان ولم یشترطوا اجتماع من فی المدینة فضلا عن اجتماع الأُمة، هذا ولم ینكر علیه أحدُ، وعلیه انطوت الأعصار الى وقتنا هذا.» المواقف فی الكلام 8: 351.

    [21] . ابن العربی المالكی (543): قال: لایلزم فی عقد البیعة للأمام أن
    تكون من جمیع الأنام بل یكفی لعقد ذلك إثنان أو واحد.»
    شرح سنن الترمذی 13:  229.

    [22] . صحیح بخارى 8: 26 ـ كتاب المحاربین، باب رجم الحبلى.

    [23] . اثبات الوصیة: 146. الشافی 3: 244.

    [24] . مستدرك الحاكم 3: 125، جامع الترمذی 5: 592 ح 3714، مناقب الخوارزمی: 176 ح 214، فرائد السمطین 1: 177 ح 140، شرح المواهب اللدنیه 7: 13.

    [25] . صحیح مسلم 3: 143 كتاب الجهاد ـ باب حكم الفیء ـ بخارى، 3: 287، كتاب النفقات، باب 3 حبس نفقه الرجل قوت سنته على اهله و ج 4: 262 كتاب الاعتصام بالكتاب و السنة، باب ما یكره من التعمق و التنازع و ج4، ص 165، كتاب الفرائض، باب قول النبی لا نورث ج 2، ص 187 و كتاب الخمس ج 2 ص 187 باب فرض الخمس.

    [26] . سمعانی: «روى عنه ـ اى الرواجنی حدیث ابى بكر انه قال لا یفعل خالد ما أمر به. سألت الشریف عمر بن ابراهیم الحسینی بالكوفة عن معنى هذا الأثر فقال: كان أمر خالد بن الولید أن یقتل علیا ثم ندم بعد ذلك فنهى عن ذلك. الأَنساب 3: 95.

    [27] . الصوارم المحرقة 3: 22.

    [28] . البقرة: آیه 124.

    [29] . نزهة المجالس 2: 184.



    به مناسبت ...

    تقدیم به مردم قهرمان و شهید پرور شهر یزد

    شعری از قنبر علی تابش

    نه همزبان شهر شماییم بی خیال!

    ما کافران شهر شمایییم بی خیال!

    زخم زبان کم است به خنجر بزن مرا

     هرچه که سنگ و چوب و... بر سر بزن مرا  

    "آتش بزن به کلبه آوارگی من"[1]

     پایان بدی به غربت و بیچارگی من

    لازم به حکم نیست مرا سنگسار کن

    در شعله ها بپیچ و مرا نوبهار کن

    این تکه های آجر و سنگی که دست تو است

     از ضایعات کار من و داربست تو است!

    سنگی که خانه ساخته ام من برای تو

    دیگر نیاز نیست بزن! جان فدای تو!

    دیگر به باغ صفّه بهاران نمی روم

    در جشنهای نیمه شعبان نمی روم

    بد نامی من است که بد گشته نام تو

    من مانعم برای ظهور امام تو

    پاک است شهر و کوچه دگر از حضورمن

    تو پر غرور باش, به دوزخ غرورمن!

    آمد اگر امام بگو منتظر نبود

     در دیده بغض داشت ولی منفجر نبود

    در ندبه ها همیشه سرِکار بود او

    حتی غروب جمعه گرفتار بود او

    شایسته نیست شیعه­  مولا چنین نژند

    او بوده پر گناه که خشکیده هیرمند

    ***

    مولا سلام! می شنویی ناله مرا؟

    در شعله آزمودن هر ساله مرا 

    امسال سال خوب  برای ظهورنیست

    من سوختم زمینه­ ساز و سرور نیست

    گر آمدی نشانی من را ز کس نپرس

    بالی که سوخته است زمرغ قفس نپرس!



  • نظرات() 
  • خدا در صحیح بخاری (بند شلوار خداوند)

    سلام امروز یکی از مراجعه کنندگان به وبلاگ خواسته بودند که حدیثی را که در بخاری وجود دارد و می گوید که خداوند بند شلوار دارد در وبلاگ قرار بدهم.

    براساس اعتقاد حقه اسلامی در باره خداوند، خدای متعال شبیه به هیچ موجودی نیست و مادی هم نیست.

    اما بر اساس اعتقاد بخاری که کتاب صحیح او پس از قران نزد اهل سنت از معتبر ترین کتابها نزد امت اسلامی است.

    خدایی را معرفی میکند که مخالف صریح عقل سلیم و فطرت الهی انسان های وارسته است.

    گرچه در این زمینه مطالب فراوانی وجود دارد ولی بنا به درخواست دوست عزیز ما علی آقا که خواسته اند روایت مورد نظر شان را در وبلاگ قرار بدهم بنده نیز امتثال امر میکنم و ان شاء الله در فرصتی مناسب به معرفی خدا از دیدگاه اهل سنت و وهابیت خواهم پرداخت.

    خدایی که بند شلوار دارد.

    پس از آنکه خداوند از آفرینش فارغ شد، رٍحم بر خاست و بند شلوار خدا (کمربند) را محکم گرفت، خدا به او گفت: دست نگه‌دار! عرض کرد: این جایگاه کسی است که به تو از قطع رحم پناه آورده است، خدا به او گفت: آیا راضی نمی‌شوی که من هرکسی که با تو وصل شد، با او وصل شوم و هرآنکه از تو برید، از وی ببرم! گفت: پروردگارا راضی هستم.

    «حدثنا:‏خالد بن مخلد ... عن ‏‏أبی هریرة، عن النبی(ص) قال: خلق الله الخلق فلما فرغ منه قامت الرحم فأخذت بحقو الرحمن فقال له ‏: ‏مه؟‏قالت: هذا مقام العائذ بك من ‏القطیعة ‏ ‏قال: ‏ألاترضین أن أصل من‏وصلك ‏وأقطع من قطعك قالت : بلى یارب قال: فذاك، قال أبو هریرة ‏: ‏إقرءوا إن شئتم:‏ ‏فهل عسیتم إن تولیتم أن تفسدوا فی الارض وتقطعوا أرحامكم.»[1]

     

    شاید در ولهه اول برادران اهل سنت در پاسخ این روایت شروع به توجیه کردن کرده و بگویند که منظور از بند شلوار در این روایت چنین و چنان است.

    اما بر اساس اعتقادات ابن تیمیه و سلفیان و پیروان آنها هرگونه تاویل آیات و روایات و تغییر معنای ظاهری آنها بدعت و حرام است وباید ایمان به ظاهر آنان داشته باشیم.(از اینجا فرق اهل سنت با وهابیت مشخص میشود.)

    ما شیعیان معتقدیم که امثال این روایات جعلی است و برگرفته شده از تورات و انجیل و کتابهای یهودیان است که در عصر خلیفه دوم و امویان توسط اشخاصی همچون کعب الاحبار و تمیم بن اوس داری و ...وارد در دین اسلام شد.

    اگر این روایت صحیح باشد چه مشکلی پیش میاید. 
    همانگونه که از کلمه «حقو» مشخص است  چنانچه ابن حجر می نویسد:

    قوله : ( فأخذت ) : .... وقال عیاض : الحقو معقد الإزار .. حقو گره بند شلوار است.[2]
    حال اگر خداوند بند شلوار داشته باشد

    1-    کمر داشته باشد و دور کمرش هم محدود باشد.

    2-    لازمه اش این است که شلوار هم داشته باشد.

    3-    بالا تنه و پایین تنه داشته باشد. خداوند

    4-    طول و عرض داشته باشد تا شلوار را بپوشد.

    5-    از آنجا که رحم بخواسته و بند شلوار خدا را گرفته است، باید خدا در محدوه مکانی باشد که بین او و رحم فاصله ایی وجود داشته باشد.

    6-    زیر شلوارش هم باید چیزی باشد تا آن را بپوشاند.

     

    و اینکه اگر خداوند بندشلوار داشته باشد

    شلوار خداوند آیا جزء ذات اوست یا جزء ذاتش نیست.

    اگر جزء ذات باشد، لازمه اش ترکیب ذات خداوند از امور مادی خواهد بود

    اگر جز ذات نباشد، این بند شلوار و شلوار مخلوق خداوند است یا خیر؟

    اگر مخلوق نباشد و از طرفی جزء ذاتش هم نبود پس یک قدیم دیگر درکنار خداوند العیاذ بالله بنام شلوار وجود داشته و بخاری کشفش کرده.

    اگر مخلوق خداوند باشد.

    قبل از اینکه آنرا بیافریند چی میپوشید؟

    آیا بدان نیاز داشت که آن را آفرید یا خیر؟

    اگر نیاز داشته خدای محتاج میشود آن هم به شلوار!؟

    اگر نیاز نداشت؛ یک چیز زائدی را آفرید تا مضحکه بندگانش شود.

    و موجود محتاج و بیهوده کار خدا نیست.

     

    تمام این موارد بر خلاف صریح قران و روایات رسیده از اهل البیت است.

    زیرا؛ در قران خداوند نامحدود است ولی این روایت خدا را محدود معرفی میکند

    خداود محیط علی کل شیئ است ولی این روایت خدا را نه تنها محیط نمیداند بلکه اورا در احاطه مخلوق آنهم شلوار قرار میدهد.

    قران میفرماید: خداوند مثل هیچ چیزی نیست؛ اما این روایت خدا را شبیه بندگانش کرده که شلوار میپوشند.

    ووووو

     

     



    [1]- محمد بن اسماعیل بخاری، همان، ج4 ص1828 ح4552؛ احمد بن حنبل، همان، ج2 ص330؛ محمد بن عبدالله حاكمالنیشابوری، همان، ج4، ص 178، ح7286؛ محمد بن یزید بن جریر الطبری،  جامع البیان، 22ص 178.

    [2] إبن حجر - فتح الباری شرح صحیح البخاری - كتاب تفسیر القرآن - سورة محمد (ص) - باب وتقطعوا أرحامكم - رقم الصفحة : ( 444 )

     



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :تحقیقات شخصی ،مناظرات ،



  • در این وبلاگ شما میتوانید به افتضاحات و جهالت کسانی پی ببرید که دست از عترت برداشتند ودنبال هوای نفس حرکت کردند و به خانه سست عنکبوت پناه بردند

    هادی عباسی


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




    ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو